رنج تاریخی ما . . .

سلام  و سلامی دیگر گونه.

از گونۀ حس رنج، رنجی نه برای خود که برای ما. کدام ما؟ مایی که قرن ها و قرن ها ستم دیده، لگد کوب گشته و به شیوه خود، که شیوه ای است فرهنگی و ملی، باز قد علم کرده و چند صباحی نگذشته به آنی که خواسته نفسی برآورد دیگر بار در زیر قدم های ستم خم گشته.

این چند روز اخیر چنان بغضی در گلو دارم که حتی اجازه اشک را نمی دهد. چنان بهت زده ام که نمی توانم درک کنم چه گذشته و بیش از آن چرا؟؟؟؟ . در این لحظه تمامی رنجم، تنها برای این برهه از تاریخ سرزمینم نیست، که برای تمامی رنج هایی است که در درازای  قرن ها  بر مردم این خاک به حقیقت پاک رفته است. مردمی که عشق و دوستی در ذره ذره وجودشان جاری است ، وبه ناگهان ، که اندک گروهی از همین مردمان  به قدرت می رسند نفرت و دشمنی با مردمشان آرمانشان می شود.  دراین روزهای بهت زدگی ، دم به دم به درازای تاریخ سفر می کنم و رنجم را همانند رنج مردم سرزمینم در دور زمان ها می بینم .

رنج مردم این سرزمین در دورانی که بردیای دروغین بر تحت نشست و آن ها همان احساس را داشتند که مردمم این زمان دارند.

رنج مردم این سرزمین آنگاه که اسکندر با تمام بی رحمی بر آنان تاخت و آنان صبورانه همانند این زمان رنج بردند، اما به گونه ای فرهنگی بر او تاختند.

رنج مردم  این سرا که دوستدار مانی و بابک خرم دین بودند و  طومار حیاتشان به زعم قدرتمداران زمان در هم پیجید، اما ماندگار تاریخ ما گشتند.

و وای وای رنج مردم ما در زمان حملۀ اعراب که تنها هجوم به سرزمینشان نبود؛ که بر اندیشۀ آنان تاختند و آن را چنان آلودند که هنوز و هنوز هم این مردمان پیشگام حقوق انسانی، سعی در پالایش آن دارند.

رنج مردم ما آنگاه که با امید به دنبال یعقوب لیث ها، دیلمیان، و بسیاری دیگر که آزادی سرزمینشان را از سلطۀ تازیان می خواستند رفتند و به  سرکوبیده شدند.

رنج مردم ما در بیداد حملۀ مغولان که بی رحمانه کوبیدند و سوزاندند و تجاوز و غارت کردند و بازهم این مردم سر برآوردند.

رنج مردم ما در آن زمان که افاغنه برآنان، آن ، روا داشتند که یاد آن هم دل را به درد می آورد

رنج مردم ما در آن هنگامی که هفده شهرستان از این سرزمین کهن را در معاهدۀ گلستان و ترکمان چای از دست دادندو دادشان را داد رسی نبود.

رنج مردم ما که باز از جای برخاستند ودر  انقلاب مشروطیت آزادی را طلبیدند و آن را بدست آوردند اما توپ های محمدعلی شاهی و تزویر های “مشروطۀ مشروعه” طلبان آنان را مورد تهاجم قرار داد.

رنج مردمی که مشروطه را در کاغذهای رسمی به دست آوردند ولی هیچگاه به آزادی نرسیدند.

رنج مردمی که در اوج پیروزی رهبری ملی، خود را در برابر مشتی اوباش دیدند که در کمتر از سه روز آرزوهایشان بر باد داد.

و حال، در این زمان،  پس از سه ساعت از اوج شادیشان برای رسیدن به اندک گامی برای آزادی، چنان مزورانه، نه! بی رحمانه، نه! نمی دانم که چه واژه ای می توانم بیابم که گویای حسم باشد؛ به ژرفای نا امیدی از تمامی امیدهایشان هبوط کردند.

اشتباه می کنم! نه هبوطی نیست!  نه! اینان همان مردمی هستند که در طول تاریخ تمامی آن رنج ها را از سر گذراندند و باز هم برخاستند.

آنچه که در این دم در دلم می گذرد و احساس می شود، رنجی است که تمام تاریخ  این سرزمین به زعم من “دوست داشتنی ” را می پوشاند. تمامی آن مردم را در گذر بیست و پنچ قرن در خود می بینم، و خود را در آنان. تمامی احساس هایشان را که به دور از جسم به خاک سپردشان در هستی این سرزمین به جای مانده احساس می کنم. همان بغض در گلویم است ، که در آن دقایق بر گذشته بر آنان در گلویشان بوده است.

احساس خشم، خشم کودکی بی گناه که در دقایقی که لبانش را بر شیرینی  آنجه که حق اوست می نهد  ، به ناگاه آنان که شیرین کامی را جرمی عظیم می پندارند بر دهانش می کوبند و لبانش را خونین می کنند.

اما قوم  تلخ اندیشان، در این زمان نمی دانند که، این مردم احساس – کودک، کهنسال قومی است که ریشه ای بس گسترده دارد، و این آفت های کوتاه -عمر چون شبانه روز،  را توان برابری با درختِ  قرن ها -عمری را نیست.

لی لی نبوی

ای یار ، ای یار ،ای یار . . .

ای یار، ای نازنین یار، ای همۀ وجود، نمی توان نبودت را پذیرا شد که جاودانی. در دل  و جان خانه داری و خانۀ دل آن ِتوست. از تندیس وجود به وجود همیشه  ماندگار سفرکردی. ولی این صنم ستای منتظر دیدار، چشم در انتظار دیدار سیاهی چشمانت را دارد. چشمانی که در گلهای نرگس باغ جلوه گر است. گوش برآوای گرمت را  دارد؛ آوایی که در صدای بلبلان باغ در ترنم است. و سر بر پایت نهادن غایت ارزوی اوست و سر بر نرمی گیاهان رسته در باغ می گذارد. در باغ عشق، هرزه گیاهان را بر می کند، چنان که تو فرمانش دادی و باغ اهدایی تو را می آراید که می داند تو چنین می خواهی که درکلامی رسا  در تابستانی گرم می گفتی ” رسیدگی به گیاهان هم خدمت است، که آنان نیز نمود بود آن یگانه اند” . در هر برگ و گل نرمی مهر تو نمودار است.و این همه زیبایی در خانۀ عشق تو در این سرزمین قطبی موهبتی است که تو یگانۀ آمیخته با آن یگانۀ جاودان به عاشقانت هدیه نمودی.

باز هم در خانۀ عشقت به گرد هم آمدیم و ساقی را طلبیدیم شاید ” آن می که هستی سوزد” و ” اندیشۀ هرچه خود پرستی سوزد” را در کام جانمان ریزد.

دوریت را پذیرا شدن توانی می خواهد که مگر تو خود آن را بر ما دهی . به یاد روزگارانی که فرصت دیدارت بود و دم هامان با دم تو گرم می شد سروده ای را که  در آن با تو گفتگو داشتم چون برگ سبزی ، بر امید نگاهی بر آن تقدیمت داشتم. به یاد آن زمان آن سروده را تقدیم دیگر عاشقانت می کنم :

ای یار . . .

در باغچه ای کوچک

با تمام بزرگیت تو را دیدم

خاک را زیرو زبر کردم

در ذرات آن تو را دیدم

دانه افشاندم

در ذات دانه تو را دیدم

دانه ها را آب دادم

در حیات بخشی آن تو را دیدم

هرزه گیاهان را بر کندم

حتی در آنها تو را دیدم

نسیمی بر آنها وزید

در روح بخشی نسیم تو را دیدم

از تابش خورشید جان گرفتند

در آن مهر عظیم تو را دیدم

در عطر دلاویزشان

تو را دیدم

برای رشد آنها

چه سوختن ها

چه دردها

چه خستگی ها

که با عشق کشیدم

و در همۀ

سوختن ها

درد ها

خستگی ها

ترا دیدم و پیام ترا شنیدم

که می خواهی

همانند گیاهان باغچه رشد کنم و بارور گردم

حال آن گیاهان

بارور گشته و سر برافراشته اند

ولی خود را نمی دانم

تنها می دانم

که به ادراک هستی مطلق تو

در هر ذره و کل باغچه رسیده ام

و نوربخشی دوست را

در صورت گل های آفتابگردان باغچه می بینم

لی لی نبوی

دلم گرفته از نبودنت . . .

امروز هم روزی بود از روزهای روزگار.

چه سعادتی که روزگار این شهر قطبی هم بهاری بود و آفتابی.

اما دلت گرفته بود نه از گونۀ دل گرفته گی زمستانی، که دل گرفته گی بهاری که امید دمیدن خورشید را داشت. بی تاب و حیران ولی چشم در راه عشق جان جانان، سوی خانۀ عشق روان. عاشقانش رنگ بر رنگ، رنگی نو بر رنگی کهنه بر دیوارهای خانۀ عشق بر می انباشتند.  گوییا می خواستند یار از نو رسیده را خیر مقدم گویند.

عاشقی نو جوان در دلتنگی از مادر خواستار پختی از گونۀ دست پخت او بود، و تو شادی او را در  انجام آن می دانستی و این بر دلت شور می بخشید، که شادی اش دلت را شاد می ساخت. هم آن دم غم دیگر نازنین جوانی را داشتی که در اوج استیطال از بیداد بیدادگری ها ی نه بیدادگران، که مهربانان خود محور در خود می پیچید. در دیگ جوشان نگاهی بر دانه های نخود افکندی و یاد داستان گفته شده از مولانا افتادی که گفتگوی بین کدبانو و نخود گلایه مند درون دیگ را برایت نقل می کندکه شکوه از آتش و جوشش در آب آتشین را دارد و جواب کدبانو که این سختی و آتش و جوشش از برای آن است که پخته شوی و در خور خورد.

همه چیز در هم آمیخته و اندیشه ها از این سو به آن سو در جولان. یار ی دیرین در کوی دوست و همره سالیان دراز از ره می رسد سر بر شانه اش می نهی و های های گریه. اندوهی نه از سر مشکلات روزگار، بلکه از سر سرریز احساس. و می گویی و می گوید. نازنین یا ر قدیمی.  چه خوب است که سلطان عشق این همرهی را برایت ممکن ساخت.

به سفرۀ دوست می نشینیم و دوستانه با نازنین جوان دور از مادر- مادری دوست داشتنی که در دیاری دیگر در این کره خاکی است-  به آنچه که در خور خورد است می پردازیم . او سرشار از عشق و عشق وعشق از این که در جمع عاشقان یار، یارانی دارد شادمانی می کند و تو می اندیشی که چه اندازه  ساده می توان شادی را مهمان کرد.

با آن دوست قدیمی به سراغ آنچه از سلطان عشق نشر یافته می روی.  بر هر نوشته اندیشه ای و خاطره ای از ذهنت می گذرد. آن سلطان عشق هر دمش را غنیمت دانسته و بر قلم آورده آنچه، که  شاید  رهی به سوی عشق بر آنان که راهی و یا خواستار دیار عشق اند بگشاید. در این باز نگری، دمی فرا می رسد که به اولین شماره فصلنامه عشق بر می خوری و به ناگاه خود را در گردابی می بینی که سالیانی بسیار دور ترا در خود کشید.  گردابی که اگر آزاده ای در آن فرو افتد به ژرفای عشق کشانده خواهد شد. و از کاش که تو آن ازاده گی را می داشتی.  یاد آن روز که خواستار داشتن این فصلنامه شدی و یکباره چشم گشادی که از پس بیست سال جستجو در خانۀ عشق نشسته ای و همان جایی است که خانه به خانه به دنبال آن می گشتی.

با حالی دیگر گونه به خلوت خود در می آیی. از روز نخست تا این دیرین روز را چونان قصه ای بر خود می خوانی و هر دمی حضور آن سلطان عشق را در درون  دل حس می کنی و چه ناتوانی که او را در برون  و در جسم می طلبی. احساس می کنی که از نبودندش چه اندازه دلت گرفته است و دست به نوشتن می بری و ناشیانه چنین می سرایی:

آری چه کنم دلم گرفته است

از دروی ِ ،

دور ِ ، دور ِ ،

دورت.

از دوری آن لبان پر خند

زان درّ ِ گران هر کلامت

آری چه کنم دلم گرفته است

از دوری آن سیه دوچشمت

زان مهر که بود در نگاهت

آری چکنم دلم گرفته است

من دور شدم ز شوق و شوری

زان دم که تو ترک ما بگفتی

نی نی نروی تو زین دل تنگ

زان رو که دُری در آن بسفتی

آری چکنم دلم گرفته است

این دم که پر از نیاز باشم

نازی مکن و تو نوربخشم

تا مرکب دل، بازم از  عشق

آندر  ره  آن یگانه  تازم

لی لی نبوی – تورنتو

به ساقی در نگر . . .

شبی دیگر و سلامی دوباره. شبی بهاری در این سرزمین سرما و بیگانه، که گوییا پس از سالیان دراز نمی توان با ان پیوند الفت بست و همچنان شهری برای گذر است و نه برای حس اقامت. بهارش اما لطیف و سبز. برای اندک دورانی خشونت سرما و آزار گرمای شرجی را ندارد. طبیعتش را می توان تاب آورد، آنچه که از توان بیرون است سردی روابط انسانی است که در همۀ دقایق جاری است. بیگانگی انسان ها حتی در یک اقلیت هم فرهنگ و هم زبان و هم سرزمین ، که در پوششی از تظاهر به  نام دوستی – البته بهتر است گفته شود معاشرت -  رنج می آفریند. در گذر از این فضای تحمیل شده بر زندگی، باید در خلوت اختیاری؛ که اگر اختیاری نباشد تنهایی است و دیگر نام زندگی بر آن دقایق نهادن معنی اش را از دست می دهد؛ یاران حقیقی روح را جست و دقایق را پر معنی کرد. یارانی که از جانشان با جان تو پیوند دارند. برای خلوت این تشنۀ همدمی،  حضرت مولانا والاترین یاری است که همیشه یاری اش دروازه ای پرشکوه  به وادی سرور بوده است.

سالی نه چندان دور که جان خسته و روح آزرده بود و از معاشرانی تحمیلی سرخورده  و زخم دیده، حضرت مولانا که دیوانش پاره ای از وجود شده است با عشق بسیار و مهر چو خورشیدش که بسیان مرادش شمس بر دل می تابد، با غزلی ناب مدد رساند. مددی که سالیان است در هر دمی از دل – خستگی و  از دیگر- آزردگی همراه جان است و یاری رسان.

غزل چنین آغاز می شد:

“به ساقی در نگر، در مست منگر

به یوسف درنگر در دست منگر

بدین گلزار بی پایان نظر کن

بدین خاری که پایت خست منگر

و . . . . .”

دنیا دیگر گون شد، و در ورای همه زخم ها،  دست یار ازلی بود که با مهر می خست. که گنج عشق با رنج بریدن ها از غیر او ممکن می شود. که یارِ همیشه در هستی، غیور است و سختگیر، و سختگیری او از بی همتی  و دون همتی ماست که بر آسان تکیه کرده ایم ،و  جان را کاهلی آموخته ایم.

زان پس هر گونه رفتاری از انسان ها خاری بود که در گلزار بی کران او دیگر برّندگی نداشت.جان چنان مست آن گلزار می شد که گاه حتی احساس خار در پای را  نمی نمود. و البته اگر جان مست آن گلزار می گشت!!!

آن زمان که  سلطان عاشقان  نوربخشی می آغازد، چنان مست می عشق می شوی که دیّاری در دیار هستی نمی یابی که با او مشغول شوی و از مهر و کین او، شاد و ناشاد گردی. ای کاش از پس دیوار های اندشه بیرون شویم، تا در تابش همیشگی عشق، تاریکی روابط انسانی  محو شود.

این سروده که نام شعر بر آن نهاده نمی شود وتنها بیان احساسی است تاثیر پذیرفته از غزل زیبای مولانا، زاده همان دم های حضور در خلوت اوست.


حیران لیک جویان

درسرا پرده ی هستی روان

خسته، زخم دیده

رنج کشیده

اما پراپرِ عشق

از مست، زخم دیده

از تیغ، دست بریده

از شست، در دام

از خار، خونین

سر بر آستان آموزگار عشق نهاده

نور شمس او بر جان نور بخشید

در مهر کلامش و کلام مهر آمیزش

آوای عشق جاری شد:

مست نیست و تنها ساقی

دست نیست و تنها یوسف

شست نیست و تنها صیاد

خار نیست و تنها گلستان است

و اوست در مست و دست و شست و خار

خاموش اندیشه شو

در خموشی، او شو

و …

دریاب زخم هایت پندار

رنج هایت خیال

تنهاعشق باقی و

ساقی برقرار و

جان در دیار یار

لی لی نبوی- تورنتو

بشنو از . . .

بازهم سری به این چراگاه زدم تا با شما نازنین یاران ندیده در دیده و دیده در دل گفتی داشته باشم و شاید اگر بخت یار گردد گویی از شما شنوم. در دو روز گذشته بسیار شوق بودن با شما بود  ولی مستی جان از شراب عشق یار که یکشنبه شب گذشته در جام جان جاری شد چنان مدهوش ساخت که کلام را گم کرده و واژه ای برای بیان آنچه در دل است یافت نمی شد.

در آن روز بهاری مغتنم  که در این سرزمین سردکمیاب است، خوان عشق و سفره فقری گسترده می گشت .عشق و شور یاران عاشق ِ آن معشوق جاودانی، سر از پای نشناخته به تدارک این ضیافت عشق می کوشیدند. گروهی به زیبا سازی خانه عشق و گروهی در مطبخ عشق به خدمت مشغول بودند و در سکوت، فریاد درون را سرداده و با یاد او و برای خدمت به عاشقان او بیشترین تلاش خود را برای آماده سازی بهترین خوان ِ مهر بکار می گرفتند. هربار که در این مطبخ به کار در می آیند داستان معروف مولانا از اندیشه آنان گذر می کند. داستانی که از رنج نخود در دیگ جوشان می گوید و ضربه های کدبانو که بر سرش کوفته می گردد. به فغان می آید وفریاد و شکوه اش  به آسمان می رود و سبب این همه رنج را جویا می شود . کدبانو با تمامی مهر و عشق به وی پاسخ می دهد که تو چون سنگی و تا پخته نشوی قابل خورد نخواهی بود و تمامی ارزش هایت از قوه به فعل در نخواهد آمد. باید رنج سفر از خامی به پختگی را بگذرانی و لایق خوردن شوی. ایا داستان ما انسان ها داستان همان نخود نیست که استاد عشق چونان آن کدبانو می خواهد از سختی به نرمی سفر کنیم تا در خور خورد حق گردیم. ما در این سفر که هدف از حیات ماست رنج های بسیاری را خواهیم آزمود، در بسیاری دقایق چرایی این رنج ها را جویا می شویم و این داستان که مولانا به زیبایی به آن پرداخته پاسخگوی ان همه چون و چرای ما می باشد.

به هر رو تمامی تلاش ها در آن روز زیبا به بار می نشیند و آماده حضور در مجلس عشق می شویم. مجلسی که عشق حاضر و معشوق شاهد. عاشقان به وعده دیدار امیدوار. مطرب عشق در نوا. کلام نوربخش ِجان بر جان جاری:

” بشنو از حق چون حکایت می کند/عشقبازان را هدایت می کند

گوید اول من شما را سوختم / راه و رسم عاشقی آموختم

تا ببینم نقش روی خویش را /جلوه گر کردم ظهور خویش را

عشق من شد رهنماتان از نخست/ تا نظام عاشق آمد درست

در ازل من دام عشق انداختم/ تا شما را عاشق خود ساختم

گر نخواهم کی شود عاشق کسی/کی بود در عشق من صادق کسی

تا محبّی نیست محبوبی کجاست/جاذبی گر نیست مجذوبی کجاست”

و . . . باز

“عشق کی همگام گرددبا هوس/بخته کی با خام گردد همنفس

عشق را با کفر وبا ایمان چه کار/عشق را با دوزخ و رضوان چه کار

. . . . .”

همه مست و دیوانه و شوریده و بی خود. زمان می ایستد و تنها ضربان قلب است که با صدای دف هم نوا می شود و می خواهد از سینه بسوی یار در پرواز آید. شراب واژه ها بر جان مستی می آفریند و در این مستی است که می آموزد و خود را به خود می نمایاند. عارف بزرگ عطار نیز در میانه غوغا ندا می دهد:

“دست با تو در کمر خواهیم کرد

قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد

در سر زلف تو سر خواهیم باخت

کار با تو سر به سر خواهیم کرد

……

چون ز چشمت تیرباران در رسد

ما ز جان خود سپر خواهیم کرد

. . . .

در همه عالم تو را خواهیم یافت

گر همه عالم سفر خواهیم کرد

تا تو بر ما بگذری گر نگذری

خویشتن را خاک در خواهیم کرد”

دیگر در وصف نیاد حالی که بر دل می گذرد در مجلسی که تنها عشق و عشق  و عشق جاری است.

سپاس سپاس سپاس بر شاه عاشقان که نوربخش عالم اوست.

لی لی- تورنتو

سالی از عمر گذشت

بازهم ماه بهشتی آمد و در این اردیبهشت زیبا در دیاری دور از سرزمین تولد، در دل سروری برای برگزاری سالروز تولد احساس می شد. همیشه در این ایام احساسی کودکانه در جسمی سالمندانه جاری می شود. هرسال از این که توفیق تجربه های تازه از هر گونه، چه در فراز و چه در فرود، فراهم گشته موجبی برای شادی است. به لطف و عشق آنانی که دوستشان داری و دم هایی را با آنان با یاد دوست دم می زنی،  همیشه در چنین ایامی با موجی از مهر و سرور و نگاه مهربان به دریای عشق سفری داری . بازی کودکانه ای جریان می یابد و گوشش هایی برای غافاگیر کردنت تا که تو را به وجد آوردند، که می دانند همانند کودکی به فریاد و پایکوبی می آیی.

در این روز بیست و دوم ازماه دوم که شصت و دو گردش به دور خورشید کرده ای، نگاهی به گذشته می اندازی. احساس می کنی که هیچ بستانکاری از زندگی نداری. در ذخیره یادها گوئیا خانه تکانی کرده ای و آنچه که می توانست رنگی از اندوه بر دیوار دل نفش نماید را به دو ر ریخته ای و تنها یادهای خوش نقش پردازِ نگاهت هستند. فراز ها و فرودها، شکست ها و پیروزی ها، وصل ها و هجران ها ، همه و همه بوده اند اما در این زمان تلخی های یادها رفته و تنها نگاره ای از آن مانده است. شرینی های اما همراه یادهای شیرین کامت را شیرین می کنند.

روی می گردانی سوی گذشته و می بینی که این دور ریختن ها ی تلخی ها ،از  آن زمان می آغازد که استاد عشق نوربخشی اش را بر توافشاند و تو تولدی نو را آغاز کردی. دستت را با مهر گرفت و گام به گام در راه عشق و عشق و عشق یاریت کرد و واژه، واژه بر زبانت نشاند تا هر دمی در درون با جان جانان سخن گویی. و زیبایی های هستی را که نمودی از بود آن حقیقت مطلق است در هر نگاه نظاره کنی. سپاس بر آموزگار عشق که تو را  گزید و در حرم مدرسه اش پذیرفت.

این سالروز تولد هم با خود بسیاران زیبایی و تجربه و مهر و عشق همراه داشت. و کاش عشق اواز این دم که اولین دم های باقیمانده عمر است مدد دهد تا همانگونه که او می گوید

” الهی سری ده که جز تو نجوید

زبانی که غیر از تو حرفی نگوید”

دل و زبان وسر همه پراپر عشق او باشد. بوسه ای از سر مهر بر یاران همراه در این روزها که فرح بخش دل بودند.

خانه عشق

سلام
شبی بود، از شب های عشق، در خانۀ عشق که یار حضوری به حقیقت داشت. سالروز گشایش خانه عشق در این غربت سرای قطبی، که به لطف یار بهاری بود. از اول روز همه یاران با شوق به خدمت بودند و در کنح کنح این سرا به زیبا سازی و عشق پردازی دل مشغول. وقت دیدار نزدیک گشت و همه در کنار هم با یاد دوست گرد آمدند. دل ها در جوش و مطرب عشق در نوا و جان ها در پرواز به سوی دیار او. چنگ از زخمۀ او در نوا و مطرب در عشق او از کلام مولانا به فریاد که ” روز شادیست، بیا تا همگان یار شویم” یارشویم و از آنچه غیر یاری است دور گردیم و ” دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم” و اگر دست به هم دهیم ایا غیر وحدت خواهد بود و آن خلوت گه یار نیست؟؟؟ و بازهم خواند و خواند و همه یکدل و یک جان دست افشاندند و باران عشق از دل و دیده فرو بارید.
و بازهم فریاد بر آوردند که ” سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش” و وای بر نرگسان او که چه دل ها را عاشق نمود و چه جان ها را به راه عشق رهنمود گشت. به لطفش این سرای پای گرفت و این غربت نشینان خانه ای قریب یافتند و وعدۀ دیدار خود را با جان جانان در این سرای عشق ممکن ساختند. او که نمودی از عشق بود، چه بیهوده می گویم، او که نمودی از عشق هست، در هر دم با ما عشق می ورزد و وای بر ما که دل مشغولی به روز گذار از وی دورمان سازد. سالگرد گشایش خانه عشق در این گوشۀ دنیا بر عاشقان مبارک باد.
dosti

سفر بخیر

سلام بر تو که این دم با منی

باز هم دمی گذشت با یارانی که برای سرودن آوای عشق با یاری که با باری از تجربه ای تازه به سفری دور می رود. می رود که شاید گریزی از شرایطی که دوستدار آن نیست داشته باشد. همۀ یاران با عشق روزهایی را در تدارک برگزاری گردهمایی دوستانه ای عاشقانه کوشیدند تا دوست نازنین خود را دمی شاد سازند و این روح شادی را شاید در جان خود جاری سازند و به حقیقت در این کوشش پیروز بودند.

شاید همۀ ما در دم هایی خسته از بسیاری جریان های زندگی سرگردان و حیرانیم و در انتظار دستی که بسویمان آید و ما را از بیابان خستگی ها بیرون کشد. باورم بر ان است که این دست تنها در درون ما هست و تنها اگر به درون رویم و با خود آشنا شویم و دوستی کنیم هیچگاه و هیچگاه نیازی به دستی از بیرون خود نخواهیم داشت . در درون عشق است که جاری است و دستی است که همیشه آماده گرفتن است و به آنی که در دست دستان او نهیم خود وسیله ای برای دیگرانی که دستانشان نیازمند گرفتن است خواهیم بود. امشب دست های بسیاری با آوای …….دوستت داریم به سوی دوستی که زمان های بسیاری عشقش را به ما داد فرا شد. شعری رابه او تقدیم می کنم که شاید هفت سال پیش تقدیم استاد عشق، نوربخش جان ، شد که گفت “کعبه بهانۀ راه است”،گفت که  شاید ما یاد بگیریم که همیشه در راه عشق باشیم ،که بدانیم رسیدن به کعبه حقیقت بهانه است که در راه عشق باشیم.

خسته از راه

خسته از ره پویان

خسته از راه بری

خسته از راه پوییدن

خسته از بی همراهی

خسته از راه، نه همراهی

تنها در واری خستگی ها

عاشقی صادق

صادقی با صفا

با صفایی دانا

دانایی پاک

پاکی رازگو

رازگویی همراز

و

همرازی عاشق

خستگی هایم را می زداید

و راه را به سوی حقیقت

به “حقیقت راه” می گشاید

که آن آموزگار دل می گوید:

” کعبه بهانۀ راه است”


خورشید عشق

باز هم سلامی بهاری برای شما که این دم در این همدلی همدلید.

گه گاه در پیرامون خود، رنج هایی را شاهدید که ناتوان از درمان آنید. بی مهری هایی که حیران در زدودن آن می باشید. خشم هایی که تنها ریشه در پندار و پندار و پندار ساخته های ذهن دارد؛ و نه تنها حقیقت، که واقعیت هم ندارد. از ژرفای جانتان می گریید و اشگ هاتان را نثار هستی می کنید، شاید که رنج ها شسته ، و بی مهری ها زدوده،  و خشم ها را آرام سازد. به سرچشمۀ هستی سفر می کنید و همه را از بازی های آن جان جانان می بینید و آرزو می کنید که کاش همبازی او بودید و رسوم بازی را از او می آموختید تا در این بازی، عاشقانه شرکت کنید، و تنها سرور و عشق بازیجه تان باشد و نوربخش یارتان

این دم نوشته گویای آن دم هاست. تقدیم به دل های بهاری همۀ عاشقان


وحدت بود و یگانگی

تنها دل بود و عاشقی

تنها تو بودی

و تو، تنها بودی

ندانم چگونه بود

و نمی توانم بدانم

به گمانی کودکانه

همه رنگ بود و نور

همه شادی و سرور

ندانم چه گذشت

و نمی توانم بدانم

شاید از آن همه نور وسرور

شاد گشتی و به بازی کودکانه پرداختی

وحدت را کثرت نمودی

انسان را به نمود خود ساختی

و در دلش گنجی از عشق

از خود

در پردۀ پندار نهان داشتی

رنگ و نور به سیاهی

شادی و سرور به اندوه بدل گشت

و انسان خسته از سیاهی و اندوه

اندوه ِ اندیشه های جاری

گمان و گمان

و همه وهمه پوچ و پوچ

راه نفس را بسته

تنها گریستن می دانم

– نه از اندوه –

که از حسی ناشناخته

که جوشیده از گنج توست در دل

که راهی به گنج تو در دل دارد

می خواهم چنان بگریم که

سیاهی ها

از تمامی دل ها شسته

و نور باز گردد

که تمامی اندوه

از دل ها زودوه

و سرور باز آید

تمامی باران های جهان

از دبده گانم جاری شود

تا دل های خشک شده از پندارها

سبز گردد

و خورشید عشق نوربخشی نماید

کثرت به وحدت بدل گردد

شاید آنگاه انسان در بازی کودکانه ی تو همبازیت باشد

لی لی نبوی-تورنتو

آی عشق

سلام

باز هم دیرکردی داشتم با شما، شمایی که نمی دانم در کجای دنیا این نوشته ها می خوانید. ایا مخاطبی هست؟ به یقین هست. ولی این نوشته ها بیشتر برای خودم و دلم می باشد. برای لحظه های با خود بودن. به هر رو، روزهایی که بی نوشتن گذشت به دلیل نوعی مشغولیت به کارهایی به گمانم سازنده بود. برای به سازی سرای دوست که سرای عشق بسیاری از عاشقان است و روزهایی پراپر عشق. حال فرصتی برای نوشتن. مجالی پیش آمد که به نوشته های گذشته به نوشته هایی که برای دوست نوشته شد، سری بزنم و این احساس به قلم آمده را به شما تقدیم کنم ، باشد که با یاد یار دمی را بگذرانیم

آی عشق

آن گونه که

گیاه،      بی خورشید

ماهی،   بی آب

انسان،  بی هوای

نی،     بی نایی

از حیات تهی است

دلم چون

گیاهِ،    بی خورشیدِ عشق

ماهی ِ، بی دریای ِ عشق

انسان ِ، بی هوایِ عشق

نی ِ،    بی نایی ِعشق

از حیات تهی خواهد شد

یا . . . .

حقیقت، حق، پیر، عشق، هستی، آگاهی، کل، جان جانان

و انسان!

تو چونان

خورشیدی

که با نوربخشی

دریایی

که با جان بخشی

هوایی

که با روح بخشی

و نایی

که با نوابخشی

به این دل حیات می بخشی

آی عشق، عشق، عشق

بر این دل

بتاب. . . بموچ . . .    بوَز . . . و بنواز

تا این دل توانای

تابیدن . . . موج زدن . . . وزیدن . . . نواختن

و عاشقی گردد

لی لی نبوی


« داده های پیشین برگه‌ی بعد » برگه‌ی بعد »