مادر رفت . . .

سلام

نوشتن در این دم بسیار سخت است ولی نیرویی مرا به نگاشتن می کشاند. بازهم زنگ تلفن به صدا آمد. زنگی که هجده سال گذشته هرگاه از سرزمینم بوده دلم را لرزانده است. این بار نیز پیامی با خود آورد که از ساعت هایی پیش مرا در حالتی که می توانم حیرانی بخوانم برده است

مادر رفت

او رفت و با جان جانان یکی شد. او رفت و پیوندی ابدی با پدر بست. آن هم درست شبی که سالگرد پیوند زندگی من و همسرم می باشد.  رفتن مادر مرا به خاطرۀ شب پیش از ازدواجم می برد و  . . . چه گویم تنها باید بگویم : مادر! پدر!  پیوندتان مبارک . ولی به خود چه گویم؟؟؟؟حیرانم و خیال ندارم که برایتان نوحه سرایی کنم که این  سهم من است . می خواهم به کمال از این سهم آنچه را که باید یاد بگیرم بیاموزم ، که درس های زندگی هیچگاه پایانی ندارند.

به او می پردازم. او  در نسلی که بیشترین زنان از حقوق اولیه انسانی خود محروم بودند زیست ولی زیبا زندگی کرد. می گویم زیبا از آن رو که زیبایی برای من تلاش در حرکت و تلاش به سوی آن حقیقتی است که انسان را به تعالی ، آزادی و گرفتن حقوق انسانی اش می رساند. او همۀ عمر را در تلاش برای حقوق انسانی اش به عنوان “زن” گذراند.  می گویم زیبا زندگی کرد چون در هیچ مرحله از زندگی، هیچ قانون مرد سالاری نتوانست بر او پیروز شود. هیچ جلوۀ مادی نتوانست او را به چشم پوشی از باورهایش به والایی زن و توانایی زن وادارد. زیبا چون با اعتقاد و تلاش دمی از راه خود دور نشد. همزمان با کار توان فرسای تدریس وهمدوشی با پدر که اونیز تدرس می کرد برای  تامین مادی زندگی، با دقت تمام نقش یک مدیر خانه و مادری سختگیر در آموزش دخترانش را ایفا کرد. در همان حال از فعالان جامعه آموزگاران آن زمان بود. یکی از دو زنی بود که در روزهای اعتصاب معلمان در سال های چهل دوشادوش ده مرد مدیریت اعتصاب را رهبری می کرد و در روزی که خانعلی د ربهارستان با گلوله از پای در افتاد جنازه اش را بر دوش کشید.همان اعتصابات سقوط دولت و احقاق حقوق معلمان را در پی آورد.

با تولد در سال یک هزارو دویست و نود و هفت، در شهر ساری چهارمین دختر از خانواده ای یازده نفره بود. با پدر و مادر که تمام عمر با هم زیستند و بر خلاف آنچه در آن زمان عادی می نمود هیچگاه چند همسری در میانشان رخ نداد. پدر بازاری و بی سواد و مادر خانه دار. در میان شش دختر او تنها دختری بود که پدر هیچگاه نتوانست در مبارزه برای ترک تحصیل و وادار ساختن او به ازدواجی تحمیلی پیروز گردد. سخن از سال های هزارو سیصد و چهارده است. همه خواهر ها حتی کوچکتر از او با تهدید و فشار پا به زندگی زناشویی گذاشتند ولی هیچکس حریف در گزینش راه زندگی برای  او نبود. او معتقد به عشق بود و همگامی با انسانی که آگا ه اندیش باشد و در کنار او به تواند به پروازش به سوی رشد وبالندگی و تلاش در راه بدست آوردن حقوق خود ودیگر زنان کمک نماید.

کلاس نهم را که به پایان می رساند  در این سال ها با وجود مخالفت پدر که به سبب کشف حجاب مانع  تحصیل دختران کوچکتر از او شده است او با شادی از نداشتن حجاب به درس خواندن خود ادامه می دهد.  زمان انتخاب رشته فرامی رسد. محیط شهرش را محدود می بیند. زیرا در این شهر تنها رشتۀ خانه داری برای ادامۀ تحصیل وجود دارد.  او می خواهد به شهر بابل که دانشسرای مقدماتی دارد و محل پرورش آموزگار است برود. در این زمان، پدرش که ورشکست شده عدم امکان مالی را برای  تامین مخارج تحصیل بهانه کرده و مخالفت آغاز می کند.

او کسی نیست که از میدان بدر رود. در روزی که رئیس فرهنگ مازندران برای بازدید مدرسه آمده، از صف خارج می شود به نزد او رفته و شرایط خود را گفته و تقاضای وام تحصیلی به مبلغ ماهی سه توما ن به قرار روزی یک ریال می کند.  در پاسخ رئیس فرهنگ که می پرسد با این مبلغ کم چگونه می خواهی سر کنی،  ریر مخارجش را با حداقل هزینه ارائه می کند.  رئیس فرهنگ با لبخندی می گوید روزی دو ریال به تو خواهم داد. با دریافت اولین وام به سراغ خانواده رفته و می گوید که آماده رفتن  به بابل و آموزگار شدن است . به ناجار مادر با لحافی و حداقل وسایلی  همراهش به بابل می رود واو ثبت نام می کند. پس از آن سراغ سرایدار پیر مدرسه که با همسرش در گوشۀ خیاط زندگی می کنندرفته و می گوید ماهی سه تومان می دهم و باشما زندگی می کنم . دیگر روزگار بر وفق مرادش است در زیر همان کرسی درکنار سرایدار پیر و همسرش در شعلۀ کم نور چراغ نفتی درس می خواند و می خوابد و زندگی می کند تا سال هزارو سیصد و بیست که فارغ الحصیل می گردد.

در این سال ها دبیر جوانی که به عنوان مدیر مدرسه  همراه خواهر دبپلمه خود که دبیر فرانسه است به شهر او می آیند،و یکی از خانه های متعلق به پدرش  را  که مجاور خانۀ آن هاست اجاره می نمایند . عشقی بین  او و مدیر جوان که بعد سالی ریس فرهنگ شاهی می شود؛ می شکفتد و این دو در آغاز حضور متفقین در ایران درعین سادگی پیوند زناشویی می بندند و به تهران می آیند. به حقیقت این همسر آزادمنش و هوادار آزادی و  رسیدن زنان به حق اجتماعی آنان است که بال و پری افزون به وی می دهد برای پرواز به سوی آنچه که باور دارد.

سال های جنگ و قحطی وبیکاری است. همسر تدریس خصوصی می کند و وی  که خود را برای تدریس آماده کرد به دلیل شرایط اجتماعی شعل های گوناگونی را تجربه می کند که خود می گفت در آن میان گل فروشی هم کرده است. ولی هردو مصمم هستند تا پایان جنگ فرزندی نداشته باشند و آگاهانه به این تصمیم پای می فشارند و زیر بار حرف های اجتماعی و اطرافیان نمی روند که نشان ازادگی به دور از قضاوت ها عمل کردن است.

در این سال ها که سال های شکوفایی فرهنگی و اجتماعی آنان است ، مطالعه می کنند و از نان شب زده کتاب خریداری می کنند. در خلوت خود پدر شعر می سراید، می نویسد و تار می نوازد و مادر که بیشتر سیاسی است و اجتماعی خود را در شناخت اوضاع سیاسی قرار می دهد. بالاخره در سال هزارو سیصد و بیست و پنج فرا می رسد و جنگ به پایان می آید.  او به عنوان آموزگار  و همسرش به عنوان دبیربه ثبات شعلی می رسند و  خود را برای مرحله ای دیگر در زندگی و نقشی تازه به عنوان پدر ومادر آماده می کنند و نقش خود در بیست و دوم اردی بهشت هزارو سیصد بیست و شش با تولد اولین دخترشان آغاز می کنند.  پس از هفت سال در بیست ودوم خرداد هزارو سیصد سی وسی با تولد دختر دومشان جمع خانواده را تا پایان حیاتشان با چه سختی ها و فشارهای مالی و اجتماعی  ولی دوشادوش و همفکر و همکار حفظ می کنند. در تمامی این سال ها او با پشتیبانی همسر در تمامی زمینه های اجتمایی به ویژه معلمان و زنان  کوشاست و گه گاه روزهایش سی ساعته است. همزمان خانه ای اراسته و سفره ای به اندازه برای جمع چهار نفرشان همیشه گسترده ورسیدگی به درس و درس و درس برای دختران در اولویت که آنهم با همکاری همسر اسان می شود .  با پایان تخصیل دانشگاهی دخترها در زمینه معماری و پیراپزشکی و ازدواجشان  به آرامشی دست می یابند. افسوس که روزگار راه خود را می رود وکاری به انسانها ندارد. مرگ همسردر اوایل انقلات بر اثر شوک ناشی از بمباران تهران و مهاجرت یکی از فرزندان و بر باد رفتن آرزوهایی که او برای حضور و تلاش او در تخصص و فعالیت های احتماعی اش برای زنان داشت او را خسته کرد .ولی از پای در نیاورد  وهمچنان مسیر جریان های سیاسی  را با آگاهی پی می گرفت به نوه ها می آموخت (حیف که نوه های خارج از کشور از چنین وجود نازنینی محروم بودند) و  . . .

و بالاخره  امروز با آگاهی تمام در دم مرگ این جهان را وداع گفت.

کاش بتوانم اندکی از ارثی فرهنگی را که او وپدر برایم گذارده اند برای جامعۀ ایرانی کشوری که در آن می زیم، بکار گیرم.

یادتان گرامی که بسیار آموختید و مهمتر آن که تمام سنت هایی را که  مانع از پرواز انسان به ویژه “زن ایران” به فراز جایگاه انسانی  می شود از اندیشه ما ستردید و سنت های ناب باستانی دور از خرافه را در دل هامان کاشتید. باشد که به توانیم آن را به فرزندانمان منتقل کنیم.

لی لی نبوی- تورنتو

 

baba va maman1973

تنهایی ها . . .

سلامی دیگر بر تو که در این دم با منی  و شنوای آنچه که با تو شریک می شوم. ناشناخته دوستی هستی (می گویم دوست ازیرا که به انتخاب می خواهی با من باشی) که با هم سخن می گوییم – اگر که تو هم با من هم کلام شوی-

سری به دفتر های قدیم زدم به سال های 1372 خورشیدی که همزمان است با 1993 میلادی. سال های آغازین مهاجرت که با خود چه موجی از فراز و فرودها را آورد و در این خیزابه ها چه احساس ها که تجربه نشد! و آنچه که دوست دارم با شما شریک گردم احساس های در نوشته آمده آن زمان هاست.

خوب است که بگویم  آن گونه تجربه گذشته است و این یاد آوری همراه خود حس آن دوران را نمی آورد. ولی به گونه ای یاد آور می شود که تجربه را دوباره تکرار مکن. ولی کو گوش شنوا؟ هر لحظه نو است و نمی توان تجربه کهن را این زمان به کار گرفت.

خیال دارم مجموعۀ نوشته های تنهایی را با شما سهیم شوم که نهایتش سفری بود از تنهایی به خلوت، که تنهایی بر پایۀ نیاز است و با خود بستگی و اندوه می آورد  و خلوت بر اساس انتخاب آزاد و بی نیازی از بودن با دیگران، به ویژه دیگرانی که با آنان همدلی و همکلامی  وهم حسی و هم نگرشی نداری.  و با خود و خود حقیقی دم های مستانه ای را تجربه می کنی.

این هم از گذشته و نوشته های آن دوران

تنهایی یک

تابستان 1372خورشیدی- 1993 میلادی

تنهایم

تنهای تنها

تنها و تنها

با جمع و تنها

گفت دارم

و

گو دارم

آنچه ندارم

گفتگوست

زمانی

گفتگو داشتم

زمانی زان پس دانستم

سراب بود

او را می جویم

زمانی پنداشتم

او را یافته ام

آن هم سراب بود

حال از پس زمان ها

آب می خواهم

تا این برهنه کویر روحم را

سیراب گرداند

تا این گفت و گو

گفتگو گردد

در نوشته ای دیگر  به این مجوعه تنهایی ها خواهم پرداخت.

قفس تنگ است از بی هم زبانی . . .

به مرغان چمن گویید از من

قفس تنگ است از بی همزبانی

سلام بر تو که هم اینک سنگ صبور منی. بسیار کوشیدم که ننویسم و این شورش احساس را ندیده انگارم، و بگذارم که هر اندازه می خواهد سر بر دیوار اندیشه ام کوبد و خسته از میدان بدر رود؛ اما نشد. بسیارند در پیرامون، در نزدیک ترین ارتباط و دورترین آن. اما کو همزبانی؟ و همدلی، که با او سخن گویی و بدانی که نا گفته تو را “”می شنود” ونا شنیده دلش شنوای فریاد های خاموش ِ خیزابه های احساسی است که درتو مواج است. نازنینان  مهربان بسیارند اما تو نازنین مهربان نمی خواهی، همدلی می خواهی که حتی با اختلاف نظر تو را “بشنود” و “درک” کند.

زیادی حاشیه رفتم، بله تاریخ هایی است هیچ گاه فراموشت نمی شود؛ از آن رو که زندگییت در آن ها مسیری نو و دیگر گون به خود می گیرد و ادامه زندگی و پس آمدهای آن، تو را به آن تاریخ پیوند می دهد؛ به ویژه که از آن گروه آدم هایی باشی که بخشی از ذهنت که حافظه نام دارد در ثبت تاریخ ها بدون تلاش تو و خودسرانه به نگاهداری آن ها مشغول است.

هفتم آبان، ترک دیار، دیاری که بی واسطۀ بستگی ها؛ عاشقانه در آن می زیستی و حتی لجن هایش را با تمامی حس می بوییدی و به همین روال لجن های اجتماعی آن نیز تو را نمی آشفت.کوه و کوچه اش؛ درخت و خاکش؛ هوای آلوده و اجتماع شاید نه چندان پیراسته اش، و . . . .  و رابطه های جاری در آن؛ سلامی با همسایه، و گپی با بقال، و سخنی با راننده تاکسی، و گلایه ای از فروشنده،  و بیش از هر چیز داشتن کسی که نام ” دوست” می توانستی بر آن نهی. می گویم “دوست“!نه معاشر، “دوست” ! نه ساعتی را بی معنی با کسی گذراندن. “دوست” ! نه از جزیره های گوناگون با هم سخن گفتن،   بلکه در یک جزیره حتی با دو نگاه از دوسوی غیر هم سو و همکلامی. دوست که پس از ساعتی با او گذراندن احساس می کنی که زمان متوقف بوده و گفت و شنود ها به روزمره گی نگذشته. در بارۀ کتابی که خوانده ای حتی اگر با اندیشه او سازگار نبوده با تو به مجادله بر نخواسته، اگر نظر داده از نگریشی سر بر آورده  که نه کم بلکه بیش از دانایی تو بوده و از یر شناخت و ژرف نه در سطح. و تو نیز همان گونه با او به گفتگو نشستی .نگرش اجتماعی اش آزاد منشانه بوده و با تمام دو سویه بودن ِ آن با نگاه تو؛ با تمامی باورش به آزادی با تو همکلام گشته.  و بیش از هر سخن سرزمینت و فرهنگت را شناخته به واقع شناخته و در آن غور نموده، والایی هایش را شناخته و کاستی هایش نیز. گام در راه والایی نهاده و سعی در رفع کاستی هایش کرده. شاید روش زندگی اش، عاشقی اش و برخوردش با سنت ها با تو به تمامی متقاوت بوده ولی این تقاوت نه تو و نه او را بر نیاشفته؛ زیرا هر دو روش بر پایۀ آگاهی استوار بوده و همین آگاهی، پیوند گاه تو و اوست.

و چه سعادتی که  تو  تنها این یک دوست  را داشته ای و او همانند جواهری که کم و نایاب است بر تارک دلت درخشیده و می درخشد.

و تو، آن سرزمین و این پیوند ها با طبیعت و انسان هایش را در تاریخ هفتم آبان گسستی

و هشتم آبان، گام نهادن به سرزمینی که سرمای طبیعتش همانند مردم آن است،  حتی اگر مردمانی باشند از زادگاه تو . سرزمینی که همزبانان تو همزبانت نیستنند. هم اندیشه ای در آن نیست . دراین جا خبری از “دوست“نیست و تنها “معاشر” است که در پیرامونت می بینی. و اگر بر سبیل سعادت با کسانی ساعاتی اندیشه ورزی داشته باشی همانا کسانی اند که ریشه در آشنایی های سرزمین  مادری تو دارند. کسانی اند که ایران را با تمامی مجموعه ی ویژه گی هایش دوست دارند. کسانی اند سیاسی نمی اندیشند بلکه والاتر از آن ایرانی می اندیشند، فارسی را پاس می دارند و فارسی می نویسند و می خوانند و می گویند و می سرایند و می اندیشند. باور به فرهنگ ایران دارند، آز آن رو که ژرف آن را می شناسند و خوانده اند و با آن زیسته اند.

حال از پس هجده سال از آمدنت. نه! پرتاب شدنت از سیاره ای که عاشق آن بودی و هر دمت در آن به حقیقت  زندگی کرده ای،  به این سرزمین که هیچگاه با آن الفت نگرفتنی، دانستی که انسان با انتخاب هایش زندگی می کند. دانستی که “انتخاب” همان ودیعه ایست که انسان را خلیفه خدا در روی زمین می کند، و او را از دیگر موجودات متمایز می نماید. انتخاب مسولیت را همراه خود می آورد، و با انتخاب ها ی تو است که در زندگی خالق شادی و یا اندوه خود خواهی بود.  و بسا سعادت که انتخابت بر پایۀ عشق باشد. یعنی صدق به آنچه می کنی نه به دلیلی که در پی می آید، یعنی راستی؛ یعنی باور به آنچه که می کنی،  و من بی باور یر این انتخاب ،وباور به اشتباه بودن آن ، ترک دیار را گزیدم. تنها شاید به خاطر آن همراه عزیزی که آیندۀ بهتر  را در در زندگی در این سوی جهان می دید. کاش می دانستم که آیا میداند که اشتباه کرده است؟؟؟؟ و شاید بهتر بود که بر باورم به اشتباه بودن این انتخاب پای می فشردم و بر باورم ره می سپردم و مسولیت آن را بر عهده می گرفتم.

و من اینک در جزیره ای که نام سرزمین بیگانه را دارد. رویاهایم را از من ربوده، دوستانم را ( گفتم دوست نه معاشر) از من دور کرده، باجمع بودن و تنهایی را به من آموخته ، تنها با حضور آن دوست حقیقی نهان در جانم، توان زنده ساختن دم های زندگی را ممکن می کنم، با حضورش در برگ برگ گل ها، در خاک باغچه، در موج و صدای تلاقی اش با ساحل دریاچۀ سر نهاده بر ای شهر، با خانۀ عشق که دوست – آن دوست حقیقی-  می دانست که چه اندازه غریبیم و این خانه را بنا نهاد که با او به دمی دوستی را تجربه کنیم.

وای اگر که او نمی بود. به یاد سهراب سپهری افتادم که می گفت

و در این تنهایی سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است

و او آن سایۀ نارون عشق است.

یکسال گذشت . . .

یکسال گذشت و من ندانم

این سال چه گونه بی تو بگذشت

یک سال  گذشت،  بی یار در جسمیت او، و با یار در دل ، و در نمود او در دیگر جلوه ،گذشت. بر گرد هم آمدیم تا سال گشت پروازِ یار را بر در ِ یار یاران، برگزار کنیم.  شاید، اگر یار ِ حقیقی او بودیم جشن بگیریم که ، او خود رسیدن قطره به دریا را عید می داند و جشن و سرور.

بر خانه عشق رفتیم، هریک دل هامان در دست ِ عشق وهدیه بر او. هفت تن در دیگ جوشان عشق  او،  دل های دیگر عاشقانش را بر جوشش آتش ارادتش  نهادند، و دانه های سخت و سنگ گونۀ نفس، را جوشاندند و جوشاندند و پوست برکندند، و در زیر پنجه های خود نرم کردند، و با تمامی دل های نرم گشته آمیختند؛  ورز داده ، و در نهایت با هم ندای اوست اوست را  در یکپارچه گشتن آن معجون سر دادند.

در مجلس عشق یار مطرب او که ، از زبان مولای عشق، مولانای جاودان ندای:

ای  ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته

. . .. .

از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته

و

ای دوست ز شهر ما ، نا گه به سفر رفتی

. . . . .

در دامن دریایی، چو در و گهر رفتی

و عاشقانش نه در فرافش، که در وصالش ، و شاید هم فراق و وصالی توامان، دست زنان و پای کوبان، در خیال روی او، و نگاه عقل کش و عشق آفرینش، نعره ها برآوردند و های و هوی هایشان  تلاشی برای آن که بگویند : با مایی و مدد کن که با تو باشیم. و بر حکم ُله الله همگی همنوا شدند.

در این شب بوسه بر دست های دوستی زده شد. نگاه های قهر به مهر بدل گشت. پیر و جوان با هم خدمت کردند و عشق را جاری ساختند.

و بسا خوشی که حقیری در میان فقرا در دمدمه های بامداد ِ روز بزرگداشت، به رسم ساعت قراردادی بشری، ساعت هقت صبح، پس از دیداری که درخواب  با یار جوان عاشقان داشت،  از او به واسطۀ جوان شاعری عاشق-  پیامی  که سال های دوراز  مراد ِ خرقه تهی نمودۀ او،به وی رسانده بود- هدیه گرفت.

” امشب دلا دیوانگی ها می کنم من . . .

. . . .

این نیمه جان خسته ام را نیز روزی

قربانی آن قد و با لا می کنم من”

و ایا غیر از این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

که همه، . . جانمان را روزی قربانی آن قد و بالا خواهیم نمود. ای کاش که این قربانی نمودن از گونۀ دل آگاهی هستی باشد که در دم     ، . . . . همه عشق است و عشق است و عششششششششششششق

لی لی نبوی- تورنتو

دیدار از پس چهل و چهار سال

بله دیدار از پس چهل و چهار سال

زمانی زیادی است! نه؟ نه! از پس چهل و چهار سال، با موهای سپید و چروک هایی در چهره و اندام هایی نه چنان موزون گرد هم آمدیم و با شگفتی بسیار دل هامان همان عشق و دوستی و صفا را ندا می داد. خوب است برویم به سر قصه ی یاران و همکلاسان چهل و چند سال پیش، در آغاز تحصیل در دانشگاه.

سال یک هزار و سیصد و چهل و چهار ( عجب عدد زیبایی هم اندازه دوستی ما) یکصدو سه جوان که تنها هفت دختر در میانشان است به دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران آن زمان و شهید بهشتی این زمان گام می گذارند. با خروارها آرزو برای آینده ای زیبا، آن چنان که در دل نقش انداخته اند. شاید این آرزوها برای دختران بیش از پسران است؛ از این رو که گام نهادن در دنیایی، به زعم آن روزگار “مردانه” ، گامی در تحول نگر ش جامعه به نیروی زنان که در طی دوران ها در پس در های خانواده و اجتماع اسیر گشته است می باشد. همه معصوم و پاک نگرش و سرخوش و بازیگوش و باید گفتت باهوش ، نه در حل مسایل ریاضی بلکه در نگاه به زندگی. آنان باید طرحی نو در اندازند که کارشان طرح است و معمار بودن. نه تنها معمار ساختمان بلکه معمار زندگیشان ، معمار جامعه شان و معمار بشریت. اینان در کنار درس و طرح و خواندن و نوشتن یاد می گیرند که در کنار سختی های درس و پروژه باید زیبا زندگی کنند و روابط دوستی ها و احساس ها را پاس دارند. با تمامی شیطنت های جوانی از پرداختن به جزئیات زندگی دور نشوند.  این جزو، جزو دقایق را در روح و خاطره شان به گونه ای کودکانه و مقدس در صندوقچه حافظه نگهداری کنند و گه گاه نگاهی بر آن انداخته و آن را صیقل دهند.

در گذر روزگار هریک به گوشه ای از جهان پرتاب می شوند. جمعی در سرزمین خود و دیگران در دیگر سرزمین ها به گذران روزهای زندگی دقایق عمر را د رکنار خانواده و کار دلگرم و یا شاید دلسرد می گذرانند.

اما صندوق های خاطره را با خود در تمامی فراز و فرود ها ی زندگی حمل کرده اند و گه گاه جمعی در کنار هم گرد می آیند و در آن را می گشایند. چند روزی به بازی کودکانه با بازیچه های آن دل مشغول می دارند و سال های در میان را از میان بر می دارند. جوان می شوند و رفتاری هم چنان روزهای آغازین دانشکده را دارند.

به همت ِ همتمداران همکلاسی از بیست سال پیش، هر چهار سال به دور هم گرد می آییم. نه همه ما که بعضی از یاران قدیم به سکوی پرتاب رفته و به ابدیت پرواز کرده اند از جمله یکی از هفت دختر همکلاسی و پنج پسر از همدوره ای ها. بعضی امکان پیوستن به جمع را به دلایل گوناگون ندارند. ولی حدود بیست و پنج نقر سعادت بودن در این جمع را دارند ولی همه د ر این روزها در ارتباط با دیگر دوستان در جایجای این جهان هستند.

در روزهای گذشته در ششمین گردهمایی دانشجویان دوره ششم دانشگده معماری دانشگاه ملی ایران – شهید بهشتی- دوستان گرد هم آمدند و باز هم پیرانه سر- که همه از مرز شصت سال پیروزمندانه گذشته اند – جوانی کردند و همان سرودهایی را سرداند که در سال های اول دانشکده و در شب های انجام پروژه ها می خواندند.  همان خاطره ها را بازگویی کردند و هما ن شیطنت ها را باز کرداری .

بر فرش قرمزی که برایشان گسترده  و گل های ازالیایی که بر آن افشانده شده بود عبور کردند. در فضایی که یاد ایران را برایشان زنده می کرد به ، تپه سیخی ، توچال، خیابان سیروس، و  . . . سری زدند.  بر تریبون اماده، از خاطره ها گفتند و به پاداش آن لوحی از دستاوردهایشان را دریافت کردند. به شوخی از دوستی هایی که در میانشان بود یاد کردند. و چه پاک و چه معصوم ، که بلی می شود پیر شد ،و زمان هایی معصوم و پاک زیست. زیباتر آن که نسل جوان فرزندانشان با آنان بودند و چه کنجکاو و مشتاق به آنان می نگریستند . با گرفتن عکس و فیلم سعی بر آن داشتند که خاطرۀ این نسل را برای فرزندانشان در آینده به یادگار نگهداری کنند. دمشان گرم و آینده شان بسیار بهتر از اکنون.

سپاسم را از یارانی که به همت آنان امکان سفر به گذشته فراهم آمد،  در شعری تقدیمشان می دارم. امید است که باز هم روزگار یاری کند و در کنار هم گرد آییم.

تقدیم به همکلاسان قدیمی آغاز دانشگاه

باز هم در کنار هم

با باری از خاطره و خبر

نه چنان که بودیم

بل این چنین  که هستیم

با کوله باری از

هدیه های هستی

و چه گرانبها و ارزشمند

موهایمان رنگ باخته

و چهره هامان چروک

قامتمان سرو نیست

و نگاهمان مست

لیک

دل هامان

پراپر مهر و دوستی،

دوستی هایی که

ریشه در بهار دارد

و کنون

درختی است پر بر

نگاهمان بر یکدگر

نشان خاطره هایی است در گذر

همه در سفر

سفر به دورهای رفتۀ پر منظر

سفر به منظر روزهای

عشق و شور و پر اخگر

سفر به اخگرهای دوستی و عشق و مستی

روزهای نخستین این سفر

سفری که در بهار زندگی

آغاز گردید با شور وشر

روزهای درس

در کنار یکدگر

شب های

پرمرارت و  . . .

امید ظفر

دست های بهم فشرده

برای آینده ای پر ثمر

نگاه هایی پر احساس

برای زندگی بهتر

گفت و گو هایی صمیمی

برای در انداختن طرحی والاتر

و حال . . .

با آن همه خاطره

در نگاه و کلام و پیامی والاتر

باز هم در کنار هم

به امید دیدار های آتی

با عشق، با یکدگر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستتان دارم یاران قدیمی که زیباترین بخش های زندگیم را با شما شریک بودم

لی لی – تورنتو

my faculty architecture

تولدت مبارک

مستم، دیوانه ام، و عشق جاری . . .

از ده روز گذشته که تولد برادر نازنینت بود تا به امروز مستی می کنم و از عشق به او وتو سرشارم.

امروز روز تولد توست. سی و یکسال پیش که سی و یکساله بودم، در این ساعات، ساعتی از تولد تو گذشته بود و عشق را به مفهوم حقیقی آن در درد زایش تو تجربه کردم و حس  زیبای مادر شدن را مدیون تو هستم. دانستم که بیشترین مهرِ هستی در متولد شدنم به عنوان یک زن بوده است. اولین تغذیه تو اولین ایثار را به من آموخت. با اولین گام تو گامی نو برداشتم و با اولین کلامت با کلامی نو آشنا شدم. با تو دوباره خواندم و دوباره به مدرسه رفتم و این بار مدرسه عشق بود که شاگردی اش را آغاز کردم. با تو دوباره نو جوان شدم و با عاشقی ات عاشقی را دوباره از سرگرفتم. و چه زیبا که حال فهمیده ام که تو و برادرت چه آموزگارانی برای من بوده اید و چه انبوهی از دانش عشق و نو شدن را به من آموختید.

ساعاتی پیش که می خواستم در لحظۀ  تولدت با تو صحبتی کنم پیام دلم را شنیدی و بر من پیشی گرفتنی و صدای زنگ تلفن را به صدا درآوردی و گفتی که دقا یقی دیگر تولدت است .و این چنین می عشق را در جانم جاری کردی و مستی تمام روحم را به پرواز آورد. هیچ ندارم که لایق تو باشد و گذران سال ها و روزهایی که برای خدمت به تو سپری شد که نام وظیفه بر آن می گذارم ارزشی ندارد که بتواند هدیه ای برای تولدت باشد. تنها نوشته ای دارم از ایامی دور و آن را به تو تقدیم می کنم. این نوشته تمام حس من است برای زایش ، هدیۀ ای که  هستی به من برای زن بودنم  داده است و تو و برادرت تجلی این هدیه هستید.

دستانتان را در دست های هم بگذارید تا پلی برای عبورم به زیبایی های زندگی جاری و زندگی جاودانی من باشد

زایش

کاش می توانستم هزار بار

بزایم

هزار نوزاد داشته باشم

و هزار بار متولد گردم

با هر اولین لبخندآنان

لبخند زنم

و هزار بار لبخند بزنم

با هر اولین قدم آنان

گام بردارم

و هزار گام نو بردارم

با هر اولین کلام آنان

کلامی نو بگویم

و هزار کلام نو بگویم

با هر اولین عشق آنان

عاشق شوم

و هزار بار عاشق گردم

با هر زایش، زائیده ام

باز بزایم

و هزار هزاز بار بزایم

و آنگاه است

که همیشه نو خواهم بود

Bahman 1357

بیگانه و آشنا

پرده بردار ای حیاتِ جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها
ای فکنده آتشی در جملۀ اجزای من

. . . . .
نمی دانم که چرا این غزل ِ نازنین یار  همیشگی ام جناب مولانا، ساعاتی است که مرا به خود می خواند. هر خط آن گوییا با من سخن ساز می کند و از جانم سخن می راند.

در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی

جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

. . .  و با تمامی جان می فهمم آنگه که می گوید:

تا زخود افزون گریزم، در خودم محبوستر

تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من

و با تمامی امید تمامی ذراتم فریاد بر می آورد:

ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد

گوییم :” اینک برا بر طارم بالای من”

و این شب، این دقیقه وصف کل احساس  است:

امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیا

تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من

و می خواهم تا بر توبخوانم دفتر سودایی را که ایامی است در تمامی جان خانه کرده است.

مدتی است که نوشته ای برای تو که این مطالب را می خوانی ننوشته ام. شاید بهتر است  بگویم که برای خود ننوشته ام، که زمان نوشتن ام گفتگوی خود با “خود” است.

ساعاتی پیش پیامی از دوستی نا دیده رسید که انگیزه نوشتن شد و سبب عنوان این نوشته. بیگاه و آشنا.

بیگانه کیست و آشنا که می باشد؟

در گذر ماه های پیشین این سوال به دفعات از ذهن و دلم بر گذشته. موجب آن پرده هایی از زندگی بوده، که به نظاره اش نشسته ام. دوستی هایی بوده که زنگ باخته و آشنایی هایی بوده که آشنایانش به دیده نیامده اند. همراهانی زمینی  در کنار، که راهشان در دیگر سوی اندیشه ها بوده است،  و دگر سویان زمینی  که همراه دل بوده اند. آشنایانی که با شوق بسویشان رفتی تا دفتر دوستی را با همدلی ورق زنید و بیگانه ای را در کنار دیدی که اوراق  دفتر دوستی را برکنده و بر باد جهان مادی سپرده است.

شاید در گذر ِ ثلث ِ قرن، بیش از قرن ها دگرگونه گشته ای که یاران قدیمی را بیگانه می انگاری. و یا شاید آن ها همانند که بوده اند.وتو با آن روزگاران بیگانه گشته ای.

بر گذشته نگاهی می اندازم، شاید همان زمان ها هم بسیاری از همراهان بیگانه بوده اند و تو آشنا پنداشته ای!! و حال پرده های پندار بردریده شده و آنچه را که نقشی از خیال بر آن زده بودی خود را می نمایاند و در چشم بیگانه می آید.

نه!! این ها حدیثی است از اندیشۀ دور پرواز و خیالات ساخته گشته از ذهن. انگاه که بر راهی که در جست و جویش سال ها به هردیار سرکشیدی، گام نهادی، نمی دانستی که درآن دیار،  یار ازلی غیور است و با رسایی می گوید:

خانۀ دل خالی از اغیار خواهد بهر خویش

حال آشنایان تو آنانند که شاید هیچگاه در کنارشان بر زمین گام نزده ای ، و صدای آنان، صدای کلام و دلشان در دل و گوش جانت بوده. نامشان را شاید ندانی و اگر هم بدانی تنها نام است.  آنچه که تو را به آنان پیوند می دهد آوایی است که یکسان می شنوید و همان آوای دوست ازلی است که بر قلمشان می رود و یا بر موسیقی شان جاری می شود و یا شاید بر پرده های نقاشی آنان نقش می بندد و در تندیش هایشان جلوه می نماید.

در آغاز کلام مولانا گفت :

امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا

و رحمی کرد و آمد.  احساس کردم که “تنها ” از گونۀ اندوه بار و نیازمند آن نیستم. بسا بسیار یاران عشق که ندیده و شاید نشناخته و شاید شناختۀ ندیده در این دم همراهند و حقیقت یار ازلی در آنان در جلوه.

سپاس از دوستی ندیده که پیامش سبب این نوشته گشت. سپاس از شعر زیبایش دارم.

لی لی نبوی- تورنتو

باز هم با هم

باز هم با شمایم. در  دو ماه گذشته  سیل روز گذرها  با سنگ هایی سنگین، از آنچه در سرزمین دوست داشتنی ام گذشته و می گذرد، با خود  وبا شتاب، آنچنان بر جان روان گشته که توان نوشتن و سرزندگی را کاسته است. در کنار این همه البته که روزهایی متفاوت و روشن هم بوده، به ویژه که پذیرایی از نازنینی که خود صاحبخانۀ خانه و دل است و از خانه دور و در دل ساکن. در کنار این همه گونه ای گیجی و در مه بودن از روابط و دوستی ها (کدام دوستی ؟ که بیشتر معاشرت است و روابط اجتماعی) . کاش اگر سنگی هم بر انسان پرتاب می شود از رودخانه ای زلال که سنگ را می نمایاند برگرفته شود.  گوئیا همۀ روابط در پرده ای از دوگانگی پوشیده می شود و رنج را  مضاعف می کند. هم  سرت به سنگ خونین می شود و هم نمی دانی چرا ؟ گه گاه آرزو می کنی که کاش انسان ها از تنها ویژه گی انسانی که همانا سخن گفتن است،  و با این توانانی که او را از دیگر حیوانات متمایز می کند، بهره جویند و با هم به گفتگو نشینند.  دیوارهای میان را به مدد این توانایی از میان بردارند و در پایان گفت  و گو، هر کدام یا به راه خود روند و یا با هم همراه شوند. از دیگر سو شاید گذر از این پندار، محو هر شکلی از ارتباط، با تمام سختی هایش انسان را به سوی ان جان ِ جانان همیشه دوست رهنمون گردد. باید چون ابراهیم از آتش گذشت و آنگاه در گلستان ِ بودن با یار ازلی را تجربه کرد.

به هر روی، روزهایی است متفاوت. در این حال وهوا سری به دفترچۀ کوچک یادداشت ها زدم  و دو نوشته را که گویای احوال این دمم بود یافتم.این نوشته ها  تاریخ بر قلم آمدنشان نا معلوم است ولی یافتنشان در ماه پایانی سال هفتاد و هشت خورشیدی است که  بر دستمالی کاغذی نوشته شده  در جریان خانه تکانی پیدا شد.  گویا در همان زمان هم که نزدیک به بیش از یک دهه است حالی همانند این روزها در جریان بوده.  با من باشید.

اول سروده:

خسته ام

خسته

پاهایم که هر ذرّه اش

از

عشق،

شور،

و پرواز

آگنده است

از سنگینی

آویزه های

بی عشق

بی شور

قدرت اوج را از دست نهاده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سروده دوم

آتشی است

افروخته در درون

عشق

از هر ذرّه وجود فریاد می زند

و آبی نیست

آتش را فرو نشاند

و لبی

که فریاد را پاسخ گوید

لی لی نبوی

یادی از . . . بر درگه آن خانه

سلام و هزاران سلام به تو دوست عزیز که سنگ صبور منی و با تویی که نمی شناسمت سخن می گویم،  و می دانم که آشنای منی، نه در نام که در دل.

شاید دراز زمانی باشد که ننوشته ام، سبب های بسیار بوده که بهتراست از آن بگذریم. ولی آنچه موجب آن شده که سری به بلاگ بزنم و نوشتن را بیاغازم، تاریخ امروز چهاردهم جولای ویا بیست وسوم تیر ماه است که یاد آور روزی است که سرآغاز دگرگونی، نه شاید پایان گونه گونی بوده است. نه تنها برای این نگارنده که برای نازنین وجودی دیگر از نسلی جوانتر. شاید اگر خواننده این نگاشته باشد تبریک مرا برای این روز در دل شنوا خواهد بود.

سفری به گذشته، به سال هایی به کهنه گی عمری شصت و دوساله. به روزهای جستجو به دنبال نمی دانم چه!! به یاد دویدن ها درمیان شعر و ادبیات، در کتاب های اعتقادی از دین گرفته تا نگاهی اجتماعی، از روانشناسی تا مکاتب گوناگون شرق ،و زنجیره پیوشته تمامی این ها شور عشق، که در آن زمان حتی نامش را نمی دانستی. تنها تشنگی به یافتن چیزی که شاید می توان نامش را حقیقت بگذاری، تنها شور بود و هر دری را کوفتن برای یافتنش بدون انکه بدانی چیست. اولین تلنگر به تمامی اندیشه هایت توسط همکلاسی فرهیخته ای در دوران تحصیل در دانشکده معماری بود که پرسید”خدا را چه گونه می بینی؟” و تو جز جوابی کلیشه ای نداشتی واو تو را به خواند کتاب “لبه تیغ” از سامرست موام راهنمایی کرد . از همان لحظه بر لبۀ تیخ نشستی و نشستی و نشستی و دویدی و دویدی ودویدی و به هر سوی سری از سر تحقیق کشیدی تا بیست سالی بعد از آن سوال سرنوشت ساز. و به قول مولانا ” هر که ز سودا سر کشد اینجا سر ببریدش”

ودر چنین تاریخی، جمعه ای در غربت، تو که از سر سودا سر کشیده بودی به درگه آن خانه که باید خانه عشق نامش نهاد سر بر پای آموزگار عشق نهادی.  نوآموز مکتبش گشتی. در چهل و دو سالگی که سن بلوغ روح می خوانند به شوری که نشانه بلوغ سن است اشنا گشتی و نشستی و نشستی و با خود گفتی که دیگر جستجو به پایان رسید و نمی دانستی که این خود آغازی است برای جستجوی در خویش و راه بر فرشی سرخ از خون دل است .نمی دانستی اموزگارت عاشقی رند است که سرآمد رندان عارفان می باشد.  چه سال ها گذشت . . .  چه دیدارهایی با عشاق ترین عاشق راه حقیقت داشتی  که بر اسمان ها گذشتی . . . و چه رنج هایی که برای بر آوردن درس های این والا آموزگار عشق و ناتوانی از انجام آن تو را به قعر استیطال برد.

در این سیر و گذر، همراهی دیگر و جوان نیز در همین تاریخ ولی در سال های پی آمد دست در دست آن آموزگار سترگ نهاد.  او بسیار توانمند و بی پروا که نشان از عشق راستین داشت با عاشقان کوی دوست همراه گشت و می تازد و پیش می رود و عشق سایبانی بر او گسترده است و ریحان وادی عشق است.

حال . . . در این یاد روزِ بر درگه آن خانه نشستن، و در پرتو آن نوربخش عاشقان بودن، جانت مسرور است که چه اندازه بخت یار بوده که از این گذر گذار کنی، و هر چند ناتوان، به بضاعت اندک خود، قطره ای از دریای بی کران عشق را که یار همیشه حاضر بر عاشقانش می افشاند، چون هدیه ای نادر برگیری.

هر دم بت عیار به رنگی دگر اید و هر رنگ و گونه او خود اوست . تنها عاشقی است که معشوق را در هر جلوه اش برای عاشق یگانه می سازد. نوربخش در هر زمان  و مکان نوربخش است و ایکاش بتوان ندای ” بود عشقش مرا رهبر / ندارم رهبری دیگر” را از تمامی ذرات جان سرداد

رنج تاریخی ما . . .

سلام  و سلامی دیگر گونه.

از گونۀ حس رنج، رنجی نه برای خود که برای ما. کدام ما؟ مایی که قرن ها و قرن ها ستم دیده، لگد کوب گشته و به شیوه خود، که شیوه ای است فرهنگی و ملی، باز قد علم کرده و چند صباحی نگذشته به آنی که خواسته نفسی برآورد دیگر بار در زیر قدم های ستم خم گشته.

این چند روز اخیر چنان بغضی در گلو دارم که حتی اجازه اشک را نمی دهد. چنان بهت زده ام که نمی توانم درک کنم چه گذشته و بیش از آن چرا؟؟؟؟ . در این لحظه تمامی رنجم، تنها برای این برهه از تاریخ سرزمینم نیست، که برای تمامی رنج هایی است که در درازای  قرن ها  بر مردم این خاک به حقیقت پاک رفته است. مردمی که عشق و دوستی در ذره ذره وجودشان جاری است ، وبه ناگهان ، که اندک گروهی از همین مردمان  به قدرت می رسند نفرت و دشمنی با مردمشان آرمانشان می شود.  دراین روزهای بهت زدگی ، دم به دم به درازای تاریخ سفر می کنم و رنجم را همانند رنج مردم سرزمینم در دور زمان ها می بینم .

رنج مردم این سرزمین در دورانی که بردیای دروغین بر تحت نشست و آن ها همان احساس را داشتند که مردمم این زمان دارند.

رنج مردم این سرزمین آنگاه که اسکندر با تمام بی رحمی بر آنان تاخت و آنان صبورانه همانند این زمان رنج بردند، اما به گونه ای فرهنگی بر او تاختند.

رنج مردم  این سرا که دوستدار مانی و بابک خرم دین بودند و  طومار حیاتشان به زعم قدرتمداران زمان در هم پیجید، اما ماندگار تاریخ ما گشتند.

و وای وای رنج مردم ما در زمان حملۀ اعراب که تنها هجوم به سرزمینشان نبود؛ که بر اندیشۀ آنان تاختند و آن را چنان آلودند که هنوز و هنوز هم این مردمان پیشگام حقوق انسانی، سعی در پالایش آن دارند.

رنج مردم ما آنگاه که با امید به دنبال یعقوب لیث ها، دیلمیان، و بسیاری دیگر که آزادی سرزمینشان را از سلطۀ تازیان می خواستند رفتند و به  سرکوبیده شدند.

رنج مردم ما در بیداد حملۀ مغولان که بی رحمانه کوبیدند و سوزاندند و تجاوز و غارت کردند و بازهم این مردم سر برآوردند.

رنج مردم ما در آن زمان که افاغنه برآنان، آن ، روا داشتند که یاد آن هم دل را به درد می آورد

رنج مردم ما در آن هنگامی که هفده شهرستان از این سرزمین کهن را در معاهدۀ گلستان و ترکمان چای از دست دادندو دادشان را داد رسی نبود.

رنج مردم ما که باز از جای برخاستند ودر  انقلاب مشروطیت آزادی را طلبیدند و آن را بدست آوردند اما توپ های محمدعلی شاهی و تزویر های “مشروطۀ مشروعه” طلبان آنان را مورد تهاجم قرار داد.

رنج مردمی که مشروطه را در کاغذهای رسمی به دست آوردند ولی هیچگاه به آزادی نرسیدند.

رنج مردمی که در اوج پیروزی رهبری ملی، خود را در برابر مشتی اوباش دیدند که در کمتر از سه روز آرزوهایشان بر باد داد.

و حال، در این زمان،  پس از سه ساعت از اوج شادیشان برای رسیدن به اندک گامی برای آزادی، چنان مزورانه، نه! بی رحمانه، نه! نمی دانم که چه واژه ای می توانم بیابم که گویای حسم باشد؛ به ژرفای نا امیدی از تمامی امیدهایشان هبوط کردند.

اشتباه می کنم! نه هبوطی نیست!  نه! اینان همان مردمی هستند که در طول تاریخ تمامی آن رنج ها را از سر گذراندند و باز هم برخاستند.

آنچه که در این دم در دلم می گذرد و احساس می شود، رنجی است که تمام تاریخ  این سرزمین به زعم من “دوست داشتنی ” را می پوشاند. تمامی آن مردم را در گذر بیست و پنچ قرن در خود می بینم، و خود را در آنان. تمامی احساس هایشان را که به دور از جسم به خاک سپردشان در هستی این سرزمین به جای مانده احساس می کنم. همان بغض در گلویم است ، که در آن دقایق بر گذشته بر آنان در گلویشان بوده است.

احساس خشم، خشم کودکی بی گناه که در دقایقی که لبانش را بر شیرینی  آنجه که حق اوست می نهد  ، به ناگاه آنان که شیرین کامی را جرمی عظیم می پندارند بر دهانش می کوبند و لبانش را خونین می کنند.

اما قوم  تلخ اندیشان، در این زمان نمی دانند که، این مردم احساس – کودک، کهنسال قومی است که ریشه ای بس گسترده دارد، و این آفت های کوتاه -عمر چون شبانه روز،  را توان برابری با درختِ  قرن ها -عمری را نیست.

لی لی نبوی

« مطلب‌های قدیمی‌تر