روزهای زمستانی

خوب روزهای سرد و برفی زمستانی را می گذرانیم گرچه امسال هنوز از زمستان خاص این نقطه ی دنیا خبری نیست. در عین سرما، آنقدر دیدنی در اطرافمان وجود دارد که می تواند به دلهامان گرمی بخشد. تازه گی هوا، آفتاب روشنِ بسیاری از روزها، درخت های برهنه که تمام اصالت وجودشان را به ما نشان می دهند. ساعت ها و ساعت ها می توانیم به این درختان بی برگ برهنه نگاه کنیم. هیچ یک مشابه هم نیستند. همانند اجتماع انسان ها؛ گونه گون، که به همین گونه گونی شان است که زیبایی می آفرینند.

زمانی که در اتوبوس به سوی محل کارمان می رویم و در آن لحظه ها توانایی حل هیچ یک از مشکلات و معضلات دینا را نداریم، اجازه ندهیم اندیشه های سرگردان ما را نیزسرگردان کنند، به این طبیعت زمستانی بنگریم و درطول مسیر با این نگریستن در مراقبه ای کامل بسر بریم. بدین گونه در پایان راه حسی از زنده دلی و شادابی روحی را در خود احساس خواهیم کرد که برای گذراندن روز و یافتن راه حلی بر مشکلات به کمکمان خواهد آمد.

وفتی برای انجام کاری باید راهی را پیاده طی کنیم و گریزی از آن نداریم نگذاریم هیچ کدام از مظاهر طبیعت از آسمانش، چه ابری و چه آفتابی، درختانش، چه برهنه و چه همیشه سبز و انسان هایش چه زرد و چه سیاه، ندیده انگاشته شوند.

تمدن امروزی بسیاری از دقایق ما را در راه نبدان ها و چراغ های قرمز از ما می رباید و این ما هستیم که در این شرایط برنده دقایق باشیم به جای بازنده و در ایستادن های پشت چراغ های قرمز، به جای نگرانی و خود رنج دادن در شرایطی که نمی توانیم تغییری در آن دهیم ، چراغ های سبز دلمان را روشن کنیم، تنها با نگریستن به طبیعت اطرافمان در هر شکل و رنگی که هست.

در خانه و در محیط کارمان، به ویژه زمان هایی که حسی از خستگی روحی داریم نگاهی از سر عشق و سپاس به طبیعت پشت پنجره بیاندازیم و با زیبایی های هر گونه از اشکال آن یکی شویم تنها چند دم و بازدم کافی است که حسی از سرور را تجربه کنیم.

با تکرار و تکرار این تجربه ها پس از چندی تأثیر آن چنان خواهد بود که بدون بودن با طبیعت که مادرِ جان ماست نمی توانیم زندگی کنیم. آیا نوزادی را دیده اید که بی بودن با مادر شاداب باشد. ما هم بی توجه همیشگی به طبیعت اطرافمان و یکی شدن با آن و لذت بردن از آن هرگز خرم نخواهیم بود،

همین دم به کنار پنجره بروید، بیاد آورید که زمستان، در دل خود بهار را می پروراند و دانه ها و پیاز های لاله و نرگس و شقایق و سنبل در سرمای خاک چه تلاشی را برای زندگی آغاز کرده اند، که تا کمتر از هفتاد روز دیگر این جهان را رنگ افشان کنند، با آنها همگام شویم، از آنها بیاموزیم همان گونه دانه ها و پیاز ها با خاک و آب و هوا یکی می شوند و از سختی زمستان می گذرند که ضرورت شکفتن آنهاست ما هم با طبیعت زندگی بیامیزیم و از زمستان های مشکلات بگذریم؛ به بهار رسیم و روحمان را رنگ افشان کنیم

تجربه کنید به کنار پنجره بروید به این زیبایی در هرگونه ای بنگرید و . . . . .

سفالینه ی مست

بسی خوشی

سفالینه جامی باشی

گهی که یاری

زهر آلود نفس

در فرمان نفس

چرکاب نفس

برتو هدیه می کند

زهر را به جان نوشی

از عشق پادزهری

سازی

از شاه عشق مددی

ستانی

از قدرت عشق نیرویی

یابی

وانگه

آن چرکاب را شراب سازی

وزان

سفالینه جام را مست گردانی

عاشقانه

حق را در آن یار بینی

و یگانگی را تجربه کنی

بسی خوشی . . . بسی خوشی

از دل برآمد و بر برگ نشست در تاریخ 2 فوریه 1999 زمستان 1380

لی لی

روزی نو

سلام

شاید چنانچه با این اندیشه ها روز را بگشایم:

امروز چه کمکی می توانم برای دیگران باشم” به جای آن که بیاندیشم که “دیگران چه کمکی برایم خواهند بود”

چه چیزها  به دیگران بخشم” به جای آن که ” چه چیزها از دیگران بگیرم”

چه اندازه می توانم دیگران را دوست بدارم” به جای آنکه ” چه اندازه دیگران دوستم خواهند داشت”

روزی متفاوت را از آنچه تا کنون گذرانده ام تجربه کنم که به قول مولانا:

صد بار از آن راه به آن خانه برفتید            یک بار از این خانه بر این بام برآیید

لی لی

به نام عشق

به نام عشق می آغازم که آغاز هر دمی است و به نگاه آن عارف جان

” بی عشق نمی توان نفس زد”

و از عشق مدد می گیرم که هردمی که با شما سخن گویم از عاشقی باشد، در فراز و در فرود که فراز و فرود هر لحظه جز رقص وبازی های شادمانه ی کودکانه حضرت عشق نیست که اگر با ضرب آهنگ آن همگام شویم همصدا با مولانا خواهیم خواند

بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصد      بی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم

با من باش، به من بیاموز، باهم بسازیم دقایق نرم و حریر گونه ی عاشقانه ی جان را

لی لی

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!