سلام بر اولین روزهای ادریبهشت
سلام بر هوای بهشتی اش
سلام بر یکایک جوانه هایی که بر درختان متولده شده اند
سلام بر دانه دانۀ سبزه ها که زمین را خرمی بخشیده اند
سلام بر دردانۀ درخشنده، خورشید مهر بخش که گرمی اش جانمان را می نوازد
سلام بر جان هستی
سلام بر انسانی که با این جان یکی می شود و تمام زیبایی ها را می بیند
سلام بر تو که چنان انسانی هستی
سلام بر تو هم دلم، هم زبانم، هم خاکم
باز هم با تو سخن دارم از این لحظه و حسی در آن جاری است از بهاری که گامش را بر دل می گذارد. تورنتو ، این شهر سرد و برفی ، پس از زمستانی طولانی که گاه صبوری را به مبارزه می طلبد، بالاخره دست از سوز و سرما کشید و در را بر بهار گشود که گریزی از آن نداشت؛ مگر می توان راه را بر عشق بست که
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نداندکه در خانه کجایست
بهار که اوج نمایش عشق و حضور جان جانان در این کرۀ زیباست در خانۀ این شهر بی هویت و سرد راشکست تا جانی به سرمازدگان ساکنش بدهد. ماه اردیبهشت است، اوج بهار و سرزندگی، درخشش خورشیدی، نرمی بارانی، و نسیم مخملی. این همه هدیه ایست از مادری مهربان، که هرچه می خواهی بر او نام گذار؛ کائنات، هستی، طبیعت و من دوست دارم او را جان جانان بخوانم. و اما این سیارۀ زیبا، زمین، مادر ما، زمین با رودهایش، زمین با کوه هایش، زمین با جنگل هایش، زمین و هستی بخشی اش، مهربانی اش، و هر آنچه به ما هدیه کرده است.
و ما زادۀ زمین، انسان، انسانی که اگر عشق راه و راهبرش باشد، زاینده اش را ارج می نهد و در زنده بودنش می کوشد و انسانی که انسانیار است و زمین یار.
انسانی که هستی را می شناسد و زیبایی هستی بی قرارش می کند دمی دوری از طبیعت را تاب نمی آورد و در محدوۀ دیوار ها نمی تواند زیست.
پس چگونه است که پشت پرده های کشیده و پنجرهای بسته می ماند؟ نه نخواهیم ماند! پنجره ها را می گشاییم، با بهار شوقمان به اوج پرواز خواهد کرد، و سرزندگی در رگها مان جاری خواهد شد، دلمان چون خورشید خواهد درخشید و عشق به نرمی باران بر روحمان خواهد بارید و چونان نسیمی مخمل گونه، جان یکدیگر را در نگاه و کلام نوازش خواهیم داد.
پنجره ها ی خانه مان را بر بهار و نسیم و رنگ بگشاییم و پنجره دلمان را هم بر یاران مهربان، و هم اغیاران نا مهربان که آنان نیز زاده زمین اند.
لی لی – یکشنبه شب
د 