سبز

29 می 2008

9 خرداد 1387

باز هم سلامی و این بار سبز سبز، چون سبزی بهاری که پس از زمستان خاکستری این دیار چشم را نوازش می دهد. این همه سبزی و رنگ مرا به سال هایی دور برد که در اتوبوسی نشسته و غرق تماشای سب زدرختان بهاری بودم. در دمی حسی غریب مرا به بی رنگی آن نقاش نقش پرداز و رنگ نگار برد و گستاخی آن که احساسم را به سیاق شعر کهن بر دفتر همیشه همراه بیان کنم. چه جرأتی !!! ( همان به که گستاخی نامیدمش) . بی پروایی بیشتر آن که آنرا همراه با نامه ای به پیکی که به دیار یار می رفت، تنها به شوق آن که نگاهی بر آن کند، سپردم تا تقدیم آن نازنین یار نماید. به هر روی نمی دانم که چه رفت ولی امشب که همان سبزی پیرامون و سبزی دل از حضور در باغچۀ سرسبزش در کنار یاران عاشقش که هر هرزه گیاه را با پوزش و با عشق بر می کندند و از دل فریاد “توهستی” را سر می دادند، به یاد آن نوشته افتادم و آن را با شما سهیم می شوم

جهان رنگ و زمان رنگ و منم رنگ

تویی پنهان ورای این همه رنگ

در این رنگین بساط مست و فانی

تویی باقی، تویی ساقی، تو بی رنگ

لی لی – به عشق بودن با بی رنگِ رنگ پرداز

جمال پیر

28 می 2008

سلامی به گرمی آفتاب خرداد ماه که بس گرم و بس درخشان است، و جلوه ای از عشق را ماند. سری به دفترهای قدیمی زدم  به زمستانی در نه سال پیش، و این نوشته را که حسی بود و هنوز احساسش می کنم پیدا کردم.  آن را با شما شریک می شوم به ویژه با همدلان و هم گامان.

جمال پیر

“عشق” است

هر تَرنگ تار

“عشق” است و جمال پیر

هر کلام شعر

“عشق” است و جمال پیر

هر رنگ نقش

“عشق” استو جمال پیر

هر ترنگ تار

از درون ماست، از جمال پیر

هر کلام شعر

از درون ماست، از جمال پیر

هر رنگ نقش

از درون ماست، از جمال پیر

و آن مهربان پیر آموزگار

می آموزدمان

آنگه

در درون باشیم

در چشمۀ عشق

جمال پیر بینیم

جمال پیر

“عشق”

است.

لی لی – دوستت دارم که دوستدار دوستی

کرانه ها . . .

21 می 2008

نمی دانم که این شعر از کیست ولی در یاداشتی آن را یافتم. با تمام احترام به شاعر این شعر و با اجازه از او این شعر را که به گونه ای بیانی است از آنجه احساس می کنم برای  تمامی کسانی که احساس او را دریافت می کنند نقل می کنم .

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آب های رهای دریا افشانید

نه در برکه

نه در رود

که

خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود

لی لی – به امید بی کرانگی

نمایشگاه زندگی

پنجشنبه 15 می 2008

خوب، در این روزهای زیبای بهاری چه حالی هستید؟

به گمانم از این همه زیبایی و طراوت سرخوشید و جانتان را از این همه سرسبزی خرم می کنید. وقتی با چشم دل به این دقایق و روزهای بهاری و حتی روزهای دیگر سال که آنها هم نمودی از هستی زیبا و بخشنده هستند می نگریم، هنری جاری و بی سکون را می بینیم که هرزمان نقشی و چه زیبا نقشی از درون خویش را به متجلی می کند، و آن را بر ما ارزانی می دارد.

در زندگی و در طول حیات، که هدیه گرانقدری به ماست، همانند کسی هستیم که به نمایشگاهی بس زیبا و با شکوه و یا کنسرتی با اجرای زیباترین آواها دعوت گشته ایم. اگر زمان را غنیمت شماریم و یک یک تابلوهای نقاشی، و یا هر اثر هنری را چنان بنگریم و از آن لذت بریم، و یا به تمامیِ فراز و فرودهای آوای موسیقی کنسرت بزرگ گوش سپاریم، زمان خروج از نمایشگاه و یا کنسرت  وجودمان سرشار از سرور، نشاط و لذت خواهد بود و در غیر آن . . . وقت از دست رفته و هیچ بر نگرفته ایم.

در مجموعۀ انسان ها آنانی که با هنر زندگی کردن آشنایی دارند در نمایشگاه زندگی به هر فصلی، هر رنگی، هر انسانی، و هر جریانی هنرمندانه می نگرند، و نمی گذارند با مشغولیت به ذهنیاتی که نه واقعی و نه حقیقی اند سرسری از کنار این همه زیبایی بگذرند. به هر نتی که هستی می نوازد با جان دل گوش می سپارند. صدای باران، صدای پرنده، امواج دریا، باد، طوفان، خندۀ کودک را می شنوند. به آبی آسمان تابستان، سبزی زمین بهار، سپیدی برف زمستان، سرخی افق، زردی خورشید و رنگارنگی برگ های خزان و گونه گونی گل ها با چشم دل می نگرند. از تمامی انرژی می گیرند تا بتوانند به آنانی که نیازمند کمک؛ به ویژه کمک روحی هستند نیرو و مدد رسانند، تا آنان نیز توانایی آن را یابند که در احساس زیبای زندگی نیز شریک شوند. در چنین فضایی آیا غیر از صلح و دوستی و عشق می توان رد پایی برای آن چه اهریمنی است یافت؟ که خالقان جنگ و رنج آنانی اند که هستی و عشق را نمی شناسند و به آن احترامی نمی گذارند.

باشد که دمی غافل از نمایشگاه هستی در جلوۀ طبیعت نباشیم، و آنی از شنودن موسیقی هستی بی خبر! که زمان نمایشگاه و کنسرت زندگی بسیار محدود تر از آنی است که گمان داریم.

دوستت دارم ای دوست تمامی جان ها

لی لی

فقط تو

14 می 2008

دفتری قدیمی را ورق می زدم و این شعر را که به سال های دور به تاریخ نوامبر 1993 نوشته شده پیدا کردم و می نویسم و می اندیشم که گویا گه گاهی حس می کنی که زمان متوقف شده است

فقط تو

فقط دست های تو را می خواهم

آن دست های گرم

فقط بوسه های تو را می خواهم

آن بوسه های صمیمی

فقط آغوش تو را می خواهم

آن آغوش پر عشق

فقط همرهی تو را می خواهم

آن همرهمی استوار

فقط شانه های تو را می خواهم

آن شانه های پذیرا

تا بیکران عشقم را نثارش سازم

حال که

آن دستان سرد

آن بوسه ها بیگانه

آن آغوش تهی

آن همرهی سست

باید سر بر شانه ای دگر نهم

تا بیکران عشقم را پذیرا باشد

لی لی

تولدی دیگر

بازهم اردیبهشت و بازهم تولد بازهم شادی تولد

این بار برای 61 سالگی که تجربه ای دگر است و چه زیبا همانند تمامی تجربه ها، و اگر هر زمان، هر تجربه تعبیر به “بد” کردیم چه بازنده بودیم و شاید زمان هایی پس از آن دانستیم که شاید بهتر بود که آن را “همان گونه که بود” باید می نگریستیم.

تولدی بود بسیار دلپذیر، پراپر از صفا و مهر دوستان، که گاه از مجبتشان به پرواز می آیی و نمی دانی که تنها محبت “جان جانان” است که بر لبان و نگاه های دوستان بر تو نثار می شود. از فرح “فرح” به فرح می آیی، از ژاله ای که “ژاله” بر تو می بارد جانت شستشو می یابد ، از کرم “کریم” قلب به وسعت جهان می گسترد ، با “ناهید” به ناهید آسمان می روی ، به ا “علی” سجده می کنی ،”باقر”ابت عشق آشنا می شوی و پادشاهی “خشایار” را بر جان و دلت پذیرا می گردی و آرزو می کنی که کاش “شهریار”ت می بود و دایره عشق را کامل می کرد و “ریحانه” بوی گل و ریحان را به ارمغان می آورد.

می اندیشی همانگونه که یار ازلی تو در گوش تو زمزمه می کند ” بی عشق نمی توان نفس زد”، تو از زبان یار فریاد بر می آوری که “بی عشق جهان بلاست یکسر”.

سپاس و سپاس و سپاس از برای این همه عشق در زادروز تولد که تمامی از دولت آن نوربخش جهان است

بگریز

7 می 1387

روزهای بسیار ی است که این شعر را با تمامی جانم احساس می کنم . این رباعی از عارف بزرگ زمان ما دکتر جواد نوربخش است

تنها شو و بی امان ز تنها بگریز

بی ما و من از هر چه من و ما بگریز

بر کور دلان اگر گزارت افتاد

یا کر و شو لال و یا از آنجا بگریز

لی لی

کوچیدن

5 می 2008

نمی دانم که چه چیز سبب شد که تمامی روز شعری را که شاید بیست سال پیش خوانده بودم در ذهنم مرور کنم، در مهاجرت دوساله ای که آن زمان داشتم با این شعر آشنا شدم و آنقدر اثر ژرفی بر من گذاشت که گوئیا گویای تمامی وجودم و احساسم نسبت به مهاجرت بود و اکنون نیز همان احساس با شدتی فراتر از گذشته در جانم جاری است. به یاد می آورم هیچگاه نمی خواستم که به مهاجرت تن دردهم و لی در زمانی که خواست خود را در برابر خواست آنانی که با تو در پیوندند ندیده می انگاری و ناچار، بی آنکه جبری آشکار تو را وادار به تسلیم نماید، در جهتی دیگر برخلاف باور خود ره می پیمایی هیچگاه دیگر خود نیستی و این احساسی است نه زیاد دلپذیر. اکنون پس از گذشت سال ها به همان نتیحه ای رسیده ام که دلیل مخالفتم برای مهاجرت بود. بگذریم و به سراغ شعر شنیده در آن روزگار برویم

این شعر از دکتر روحی میر است ، پزشگی شایسته و در کنار شعر سرودن در خطاطی نیز استاد. این شعر را در تابلویی بزرگ خطاطی کرده که این تابلو در خانه بانوی فرهیخته ای است که برای کودکان ساکن منطقه ویزجینا در آمریکا امکان وسیع آموزش زبان و فرهنگ ایران را فراهم نموده و تمامی نیروی خود را در این راه خرج می نماید یاد این دو نازنین از دلم نرفتنی است.

کوچ

چه دشوار است کوچیدن، گلی پژمرده را از شاخه ای چیدن

به امیدی که در آنسوی دریاها جوان گردد

زبانی تازه، راهی تازه بگشاید، تلاشی تازه آغازد

گذشت سالیان عمر را نایده انگارد

بنای دوستی ها را فرو ریزد

بنایی را که با خشت محبت کرده بنیادش

زمینش جان

زمانش عمر

چه دشوار است کوچیدن

هزاران نقش را از سینه برکندن

نگاهی را که مشتاق است نادیدن

نوایی را که پر شور است نشنیدن

درختی را که هر برگش پیامی دلنشین دارد

به قهر از ریشه برکندن

چه دشوار است خشکیدن

چه دشوار است کوچیدن

سخن از کام و ناکامی، سخن از نام و گمنامی، سخن از رفته و باقی است

چه دشوار است کوچیدن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به راستی دشوار است کوچیدن، لی لی

کوچ

کار، عشق ورزی با هستی

بازهم سلامی بر طبیعت و زیبایی هایش

سلام بر بارانش، بر سبزی اش، و نرمی اش

سلام بر زندگی، با سختی هایش و آرامشش

سلام بر انسان که کارش زندگی است

سلام بر کار، کارگر، وانسانی که کار مایه شادی اوست

روز جهانی کارگر مبارک

روزهای بسیار زیبای بهاری و اردیبهشتی که به حقیقت بهشتی است را می گذرانیم. تمامی طبیعت خود را به ما هدیه کرده و این باماست که با اون باشیم و با زیبایی و سرمستی اون سرمست بشیم و ازش انرژی بگیریم و اون انرژی را به صورت کار و سازندگی به هستی برگردانیم و رسالتی را که به عنوان انسان بر عهدۀ ماست، و پویایی و زنده بودن به معنای واقعی آن، نه تنها زنده بودن و زندگی نکردن، نشانی از آن دارد را به بهترین شکلی به انجام رسانیم؛ این رسالت را همانند همۀ اجزای هستی یعنی با عشق و ایثار کامل کنیم. با نگاهی به اطرافمان می بینیم که خورشید با مهر می تابد، باران با لطف می بارد، نسیم با نرمی می وزد، سبزی و گل خرمی و زیبایی می بخشد و پرندگان با سرمستی می خوانند و همه در کار خود با عشق به کار مشغولند پس ما که خود را اشرف مخلوقات عالم نام نهاده ایم و کل توانایی های هستی در وجودمان پراپر گشته، چرا چون آنان نباشیم و با آنان همراه نشویم و زندگی را سرشار از لحظه های پر شور خلاقیت و کار و تلاش همراه با عشق و ایثار نکنیم؛ که چنان خواهیم کرد. پنجره ها ی خانه و دل را بر طبیعت این آموزگار بزرگ می گشاییم و با کار و تلاش خودجوش به اوج کمال انسانی خود خواهیم رسید؛ و کار را به عشق ورزی با هستی بدل خواهیم کرد.

لی لی ، یکم ماه می 2008