ژوئن 13, 2008 در ساعت 3:14 ق.ظ (Uncategorized)
12 جون2008
23 خرداد 1387
در خمخانه گشادست، همی ترسانم
که بود یار غیور و ننشیند با می
در خمخانه گشاد امشب، و ندای ” بی تو بسر نمی شود” از زبان مولانا ی عاشقِ شمس از پس قرن ها چنان پویا و زنده در جان عاشقان طنین انداز شد، که گویی عرش هم نوا سر می داد، که بی او بسر نمی شود. بی عشق بسر نمی شود.بی جان جانان بسر نمی شود.بی پیر مغان بسر نمی شود. “خمر من و خمار من” اوست، شادی و غم همه اوست و گمان من بر خود و بر خود های پیرامون است. ” دل بنهند بر کنی توبه کنند بشکنی – این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود” غیور است یار و تنها خود را در عرش خود، می خواهد و دل را از آن خود می داند، و وای و وای از آنگه که غیر از او خواهی، زیر و زبرت خواهد و چه خوب می خواهد، که غیر او تنها با خود رنج دارد و رنج. “گوش طرب به دست تو“، به دست تو ، به دست تو ، آیا طربی هم بی تو ممکن است ؟ نه! خود تمامی طربی، و مطربِ هستی، و آنگاه که هستی شادی جهان هست. وای بر زمانی که نباشی، نه آنکه نباشی، که ما گمان کنیم که نیستی. مباد آن زمان، که بی تو بسر نمی شود و مخواه که بی تو بسر شود که آن سر شدن را نمی توان زندگی خواند
لی لی

یک نظر بنویسید
ژوئن 3, 2008 در ساعت 1:28 ق.ظ (Uncategorized)
2 جون 2008
13 خرداد 1387
بازهم سری به دفترهای قدیمی زدم. دفتری که نوشته های بسیاری از شاعران و نویسندگان در آن گردآوری شده، و قدمتی سی ساله دارد. خوب به یاد می آورم که اولین سطر های آن زمانی که اولین عشق زاده ام بیش از ماهی چند نداشت در آن نوشته شده است. سراغ این دفتر رفتن برایم سفری است در زمان، و چه دل انگیر سفری. خاطره و دقایق نوشتن هر خط را به یاد می آورم و از سرور به پرواز می آیم. نمی دانم در درونم چه روی نموده که این اواخر تقریبا هر شب سراغ آن می روم . شاید از آنجا که “قفس تنگ است از بی هم زبانی” می خواهم به باغ همزبانی ها سفر نمایم و آوای مرغان آن را شنوا باشم . به هر روی امشب هم گذری به آن دیار نمودم و به یاری قدیمی که در نو جوانی هوادار نوشته هایش بودم برخوردم. به نصرت رحمانی، راستی به یاد م آمد که همین روزها سالروز مرگش است: یادش به عشق، دیوانۀ فرزانه ای بود و یا فرزانه ای دیوانه هر چه بود بسیاری از ساعات جوانی ام را با شعر هایش گذراندم. بله در میان یادداشت ها شعری بلند از او یافتم به نام “من آبروی عشقم” که در این شعر بلند خطابش به “لیلی” است. گزیده ای از آن را با شما شریک می شوم.
لیلی
من آبروی حرمت عشق ام
هشدار . . .
تا به خاک نریزی
لیلی
من آبروی عاشقان جهانم
هشدار . . . تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
چشمت خراج می طلبد
آنک خراج
لیلی
بی مرز باش
دیوار را ویران کن
خط را به حال خویش رها کن
بی خط و خال باش
با من بیا همیشه ترین باش
لیلی
بی مرز عشقبازی کن
بی خط و خال باش
با من بیا که خوب ترینم
با من که آبروی عشقم
با من که
شعرم، شعرم، شعرم
وای . . . در من وضو بگیر
سجاده ام
به ایست کنارم
رو کن به من که قبله ی عشاقم
آنگه نماز را
با بوسه ای بلند
قامت ببند
لیلی
با من بودن خوب است
من می سرایمت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لی لی – کاش یادمان باشد که “بی عشق جهان بلاست یکسر”

۱ دیدگاه