غربت

شنبه 23 اگوست 2008

سلامی دیگر در شبی از شبهای تابستان ،پس از گذران شبی در جشنی از پیوند . “پیوند” واژه ای بس زیبا با نگاهی که آنرا زیبا می انگارم ، با هم بودن  برای زمانی طولانی به  درازای تمامی عمر، و آنگاه که در میابی این مفاهیم دیگر کاربردی ندارد و همۀ رابطه ها  در رویه می ماند، و رنگ می بازد، و گسسته می گردد، تمامی رویای تو به غباری مبدل می شود. آنچه را که آمال تو بوده و تمامی دم هایت را برای نسل پس از خود و زادگانت برا ی آن  دم زده ای. تمامی رویاهایت که “عشق” را پرچمدار آن می انگاشتی و حتی در کاغذ پیچیده به دور  لقمۀ  فرزندت از آن می نگاشتی به واقعیتی تلخ بدل می گردد، نگاهی از حیرت و یا شاید اندوه به گذشته می اندازی و چرایی آن زا می خواهی که بیابی، و . . . تنها “کوچ” از سرزمین ات را که ناخواسته پذیرفته ای سبب این همه اندوهت می دانی.

به هر رو امشب هوای شعرهای ژیلا مساعد را داشتم و سراغی از او گرفتم و این تکه از یک شعرش را  با نام “غربت” از کتاب “پنهان کنندگان آتش” دوست داشتم

سهم من بستریست

که در سرمای گزنده ی غربت

رویا در آن

تبدیل به سنگ شده است

سهم من از این جهان

شب هاییست که می توانم گاهی در آن

به زبان خودم خواب ببینم

و با صدای خود گریه کنم

تا روزهایم از شبهه ی وحشت غریبه نمودن

تهی باشند

سهم من

از جهان شما

پاک کردن آئینه ایست

که هرگز غبار غربت از آن زودوه نخواهد شد.

لی لی – با من باشید

باز آمدم تا . . .

سلامی و آنهم سلامی که دلم را با تمامی دل های همدل پیوند می دهد

سلامی در اوج تابستان

سلامی از پس مدت های بسیار . . . از بهار تا تابستان

از خودم بیشتر هر چیز و هر کس شرمسارم، که در نوشتن کوتاهی کردم ولی خوب در دو ماه گذشته آن چنان روزهای پر شور و پر مشعله ای بود که زمانی برای نشستن و نوشتن نمی گذاشت، که تمامی تلاش بود و دوندگی و همه پُراپُر عشق و جوشش زندگی . شاید می توانم بگویم یکی از برجسته ترین دقایق زندگی بیش از شش دهۀ از عمر. همان انرژی و شوق سه یا چهار دهۀ پیش. سپاس بسیار بر زندگی که همیشه عشق را و شور را و عاشقی را دستمایۀ جوشش های همگانی نموده است.

در میانه ماه جون سفری به کوی دوست بود و چه سفری، دیدار و دیده بر دیده دوختن. گفتار و از گفت عشق گرفتار شدن. بدرود و از درد ، به درودی دیگر امیدوار شدن. از عاشقیِ عاشقان یار از عشق سرشار شدن، و این همه، هرچه از غیر عشق را غبار شدن و چه سروری را در دل خریدار شدن.

و اما از ماه جولای که ماه آرش کمانگیر بود و جشن تیرگان (www.tirgan.ca) -رهایی تیرهایی از عشقِ فرهنگ ایرانی در این سرزمین دور از ایران -که عاشقان فرهنگ ایرانی آن را برگزار کردند. غیر ایرانیان آن را ستودند و از نوای زحمۀ استاد لطفی، پای کوبی شنبه زاده و،دریای آوای دریا دادور، پیچش های مشکین قلم در بیان اسطورۀ آرش، کلام رسای مهشید امیرشاهی، عرفان نهفته در صدای سلی و گروه لیان، ویژه گیهای قومی ایران در رقص های گروه جانبازیان و بیش از پنجاه برنامۀ فرهنگی و هنری ایران زمین بهره بردند، و به یک صدا ستودند این جشنوارۀ ملی ایرانیان را و ایرانیان باستایش از آن به اتفاق باور داشتند که شایددر سه دهۀ گذشته جوامع ایرانی داخل و خارج کشور چنین جشنی فرهنگی، هنری و ملی را بر خود ندیده است. این همه بی حضور عاشقانی از خود گذشته که تمامی ساعات خود را با عشق و ا یثار در این ایام وام گذاردند، امکان پذیر نمی بود. چه سعادتی بود در جمع این گروه بودن و با تمامی شوق و شور و انرژی، اندک بخشی از برگزاری آن را بر عهده داشتن و با دلی به وسعت تاریخ ایران به گوشه ای از این تاریخ و فرهنگ پرداختن و پیوستن، شاید یکی از دستارود های بزرگ زندگی باشد.

و خوب این چنین در پیچ و تاب عشق سماع کردن زمانی برای قال و قول نمی گذارد و آن چنان می شود که دو ماهی دراین چراگاه نمی توانم حضور یافتن. ولی حال فراغتی است و بازهم نوشتن.

از او گفتن همیشه شیرین است. ریحانه که بوی ریاحین شعرش همیشه  در کام جانم است این بر نوشته از حس دقایق خلوتم را دوست می داشت و از او گفتن را دوست تر. به عشق روی دوست آن را تقدیم می کنم

خنده ات

خندۀ جام ازل است

که دلم مست کند تا به ابد


ونگاهت، که

سیاهی شب بی ماه است

روشنایی دل مستِ من است

دست هایت، که

چو گهواره بود

هر دمی، سخت مرا لرزاند


گام هایت، که

به سنگینی کوهی باشد

به لگد، خرد کند نفسم را


و پیامت، که

نسیم سحر است

تازه و سبز کند جانم را


تو که با کل حیات،

در چنان پیوندی

که نمودی، ز یکی زیستنی

هستی ام گیر و مرا نورببخش

شاید . . .

این مرده ز پندار نِمود

به دمی با دم

تو زنده شود

سوی تو پر بگشاید، به درت بنشیند

به نگاه تو نگاهی بکند

وانگهی تا به ابد

مست و عاشق، به جهانی

که تو سلطان هستی

سفری از ره دل بنماید

و در آن قلب سترگ

هستی مطلق حق را

در تمامیت خود

دریابد

لی لی – با شما هستم، بودنتان با من شاد م می سازد

سحر گاهی از ماه امرداد

1387