بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
زنگ تلفن به صدا درآمد . . . ساعت 58: 3 بامداد، جهشی به سوی تلفن و صدایی به جان آشنا و پیامی نا آشنا به جان، آنچه را که نمی خواستی برایت آورد “دیشب آقا جون رفت” و صدای خودت را می شنیدی که از جان فریاد بر می آورد که “نه نه نه” و جهان تاریک شد ، “خورشید اندر چاه شد” خورشیدت که نوربخش عالم جان بود از جهان خاکی به خلوت جان جانان شد و تو و تمام عاشقانش را در جهانی پُراپُر از تاریکی تنها گذارد.
به سالها ی دور سفری می کنی. سیاهی چشمانش که سپیدی عشق را نشانت می داد از خاطرت محو نمی شود و سپیدی موهایش که سیاهی ها را از جهان می زودود ، جانت را می نوازد و سرو قامتش که قیامتی بر جانت پر پا می کرد نگاهت را بر آسمان می کشاند.
او را نمی شناختی و لی راهش همان بود که بیست سالی از عمر را در جستجویش گذرانده بودی و آنرا در غربت یافتی و گزیدی و شد راه زندگیت و نمی دانستی که در باغ کدام باغبان آنچنان دل زنده گشتی. پس از چند صباحی دیدی که عاشقی، عاشق باغبانی بی صورت که صورت ساز است و به شتاب به دیدارش شتافتی و شتافتی و شتافتی و هنوز هم می شتابی ولی . . . حال کجا . . . او رفته است به دیدار باغبان بی صورت صورت سازش رفته است
در جمع عاشقانش بر زمین عشق نشستی و چشم بر هم نهادی و با نقش او در دلت از دل فریاد بر آوردی که ” ای خدا این وصل را هجران مکن” و حال . . . وصل عشقت برقرار و وصل صورت بر فراق.
رندی بود از رندان جهان عشق، بایزیدی، شمسی و روزبهانی و چه روزبهانی که پروایش نبود از هر چه غیر حق بود و غیر عشق، و حلاجی بود که وقتی به او گفتند تو “سردار عشقی” پاسخ داد “سرِ” “دار” عشقم. طنازی بود که طنر در هر کلامش موج می زد و با طنز می آموخت آنجه را که باید، و فتنه اندازی که می گفت تا مرشد فتنه انداز نباشد مرید راه عشق، راهش را نخواهد یافت.
چه ایامی گذشت . . . باغبانی آموختت، و در باغش هرزه گیاهان را بر کندی و با عشق بر تو ندا داد که ” آنجه هرزه گیاه است از ریشه بر کن که اگر چنان نکنی سر بر می آورد” و بر بر کندن پرداختی و هنوز در گوشه ای از باغ وجودت به بر کندن در تلاشی و جنگلی از هرزه گیاهان در پیش رو داری. وای بر این زمان بی او بودن ، بی معشوق بودن. که مددت خواهدداد؟؟؟ تنها آموختت که جان جانان آموزگار همیشه باقی است .
سخت روزهایی ایست و تیره دقایقی، و پرده ای از باران دل بر دیده روان، و هردمی دمساز نا باوری
هست در دلت و نیست در عالم خاکی، نور می بخشدت در جان و جانش از کالبد نوربخش با نور- بخش هستی د رهم آمیخت و تنها تویی که با آنجه در این سال ها با کلامش، نگاهش و عشقش که همۀ عشق هستی را د رخود داشت و بر تو افشاند راهت را با عشق بسو ی حقیقت بسپاری و مدد پیر خرابات با راهیان راه عشق است.
