می خواهم بگریم

سلام و باز هم سلامی از پس روزهایی

آیا زمانی این احساس را داشته اید که نمی توانید در فضایی که انسان های پیرامونتان در رنج و آنهم در رنج های خود ساخته اند نفس کشید؟ به گمانی داشته اید.

نهایت خود خواهی را داشته ام که آرزو کنم حد اقل تمامی اطرافیانم آنچنان شاد باشند که خود در فضایی بزیم که نشانی از رنج انسان ها نباشد.

زمانی که مشاهده گر رنج هایی هستی که انسان ها بر پایۀ بت های ساخته خود بر یکدیگر می دهند، و در این تلاش رد پایی برای عشق نمی بینی. بر باور هایی اند و انتظار تأیید از دیگرانی که از دیدگاه آنها نمی نگردند دارند و  چنانچه این چنین نشود خشم و نفرت در رفتار و  کردارشان موج می زند؛عشق، در آغوش کشیدن و نگاهی از سر مهر را در پستوی اندیشه هایشان زندانی می کنند و پرده ای بر مهر دیگران می کشند، آنگاه است که  به اندیشه فرومی روی و نه از بی مهری اینان که از رنجی که به خود می دهد اشک بر دیده گانت جاری می شود و می خواهی آنچنان بگریی که شاید رنج های آنان زدوده شود و سبزی مهر در آن دشت خالی از عشق بروید.

زمانی این احساس چنان شدت گرفت که نوشته زیر بر قلم آمد و با شما سهیم می شوم

میخواهم بگریم

بگریم بر انسان

انسانی که خداست و خود نمی داند

انسانی که دلش در چنگال پندار ها

دارد می میرد

بگریم بر

انسانی که براحتی نفس کشیدن

نفس از دیگر ی می گیرد

انسانی که می پروراند نفرتش را

در کشتار دیگر انسان ها

بگریم بر

انسانی که بازیچه اش

سلاحی است برای مرگ

انسانی که سیر است و

لقمه از دهان گرسنه می گیرد

بگریم بر

انسانی که صحرای خشمش را

دریای باران نرم نمی کند

انسانی که میان باغی پر گل

مشامش عطر آگین نمی شود

بگریم بر

انسانی که عشق نهان در خود را

با تمام زیبایی اش حس نمی کند

انسانی که لبخند نمی داند

و تنها گره بر پیشانی را می شناسد

بگریم بر

انسانی که بازوانی برای در آغوش کشیدن

و لبانی برای بوسه دادن ندارد

انسانی که

دهانش بسته است بر گفتن دوستت دارم

وقلبش منجمد است از حس دوست داشتن

تمامی باران های جهان را

برای گریستن می خواهم

شاید گریه ام

قلب خشک و مرده ی این انسان را

سبز و زنده کند

شاید دلش و زبانش

دوست داشتن را

تجربه و بیان کند

شاید دستانش

برای در آغوش کشیدن

از هم گشاده شوند

و شاید پرده ی

پندارهایش، نفرت هایش و گمان هایش

پوسیده شود

و از ورای آن

نوربخشی عشق را حس کند

و خدا شود

یادی از سال های دور . . .

باز هم سلامی پس از زمانی دوری

چند هفته ای است که آن چنان در گیراگیر روزهایی متفاوت بوده ام که سری به این دفتر که گاهی احساس می کنم بسیار دلم با آن است نزده ام . روزهایی از حیرانی، دگرگونی، فراز و فرود، و در عین حال به ضرورت شرایط مشغول انجام بسیاری کارها. روزهای یاد واره آن نازنین  معشوق عاشقان که به معشوق حقیقی همه هستان؛ چه او راشناسند چه با او بیگانه باشند، پیوست. چه ایامی که شاید هیچگاه در اندیشه اش نبودیم و یا جرات اندیشیدن به آنرا نداشتیم ولی چه می توان کرد که جان جانان است و به قول مولانا ” هر چه ان خسرو کند شیرین کند”

پس از این ایام سری به دفترچه ایام گذشته . . .  که شاید بیش از چهل سال از عمرش می گذرد زدم و شعری را یافتم یاد شاعرش افتادم و یاد خاطرات آن ایام، فکر کردم حس این لحظه ام را با شما شریک شوم.

به سال های 48-1347 در ایران که دانشجوی سال های سوم و چهارم دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی کنونی) بودم،سفری در خیال می کنم.

یاد گوینده ای توانا با صدایی بسیار خوش و جذاب در تلویزیون ایران، که هیچگاه چهره اش را نشان نمی دادند و تنها صدایش همراه با تصویر هایی از طبیعت پخش می شد و این صدا . . . این صدا آنچنان بر من تأثیر گذار بود که با بی چهره ای عاشقی می کردم. زمانی بعد دانستم وی شاعر است و  با یکی  از دوستان بسیار صمیمی من دوستی  دارد. روزی که این دو قراری برای دیدار  داشتند، با اجازۀ دوستم در فاصلۀ اندکی از آنان در محل دیدارشان رفتم.  مردی  بلند بالا و چهارشانه باسری کم مو در جلو و چشمانی  بسیار نافذ ( نمی دانستم که سال هایی بعد چشمانی به نفوذ حقیقت را  در انسانی کامل خواهم یافت)  و در مجموع بسیار جذاب را دیدم که در کنار دوست من که بسیار ریز نقش و کوچک اندام بود. . . یادش به خیر که سالی است درگذشته است . .  گام بر می داشت.

به هر حال مدتی این چهره همراه با کششی گاه شدید و گاه ملایم در دل با من بود. حال پس از گذشت چهل و یکسال که به دفترچۀ انشاء دبیرستان؛ که بعدها در دانشگاه به دفترچۀ شعر بدل گشت و همیشه در تمام جابجایی ها در روی کره زمین همراه من بود، سری زدم،  دوباره همان حس زیبا را در دل احساس کردم و از دلم گذشت که چه می شد او را در این زمان می دیدم و باز صدایش را می شنیدم ولی این بار نه از دور که در کنار و نه غریب که آشنا. ای کاش در جوانی انسان همان شجاعت روحی سال های میانی و انتهای عمر را داشت تا نمی گذاشت که دقایق زندگی شکار بزدلی هایش شود.

خوب یادم هست که این شعر که شاعر و گوینده اش ، محسن رضایان است در ایام نوروز 1346 به تکرار از تلویزیون ایران پخش می شد و من آنرا شنیده و دست نوشتی از آن بر داشتم و همیشه از این کارم سپاسگزارم

این شعر را با شما سهیم می شوم

سرو بالای من ای مایه ناز

اگر این گلشن هستی ز تو رو گردانید

غم به خود راه مده

چارۀ درد تو اینجاست بیا

من سراپای تو را غرقه به گل خواهم کرد

خانه قلب تو ای جلوه ده هستی من

اگر از عشق تهی است

غم به خود راه مده

من ترا . . .

روشنی می دهم از جلوۀ عشق

تو اگر اختر بختت به سیاهی گروید

مرغ شادی اگر از شاخ لطیف تو پرید

غم به خود راه مده

من سراپا  . . .

همه شوق و امید بسویت آیم

تا غم و رنج ترا ز دلت بزدایم

تو به من می گفتی:

” در سرم شوری نیست، در شبستان دلم نوری نیست”

همه هستی من، چلچراغی ز محبت دارم

در شبستان دلت آویزم

اگرم دست دهد

اختران را همه پیش قدمت می ریزم

تو به من می گفتی

“شهر احساس من از مهر تهی است”

غم به خود راه مده

تو مرا داری و من  . . . .

سر ویراۀ غم کاخی از مهر و وفا خواهم ساخت

غم به خود راه مده

من توانایی آنرا دارم، که به غم های تو پایان بخشم

همه هستی من

همه آنچه تو می خواهی من به تو می بخشم

غم به خود راه مده

غم به خود راه مده

یادی بود از زمان هایی دور که سرور آن دوران را برای دمی تکرار کرد

لی لی