سلام، سلامی از دلی گرم از سرزمینی سرد، به دل گرما پذیر تو که در این لحظه با من است.
به قول پهلوان شعرای معاصر اخوان ثالث ” هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . .” بله در این سرزمین قطبی، این روزها سردی هوا بیداد می کند وبا چند ده درجه زیر درجۀ یخبندان . . . خودتان حال و روز بسیاری از مهاجران را که از سرزمین های گرم به این جا آمده اند حدس بزنید. که البته ما انسان ها با انتخاب هایمان زندگی می کنیم و این هم از عوارض انتخاب سرزمینی سرد برای زیستن. ولی آنچه سرمای امسال را آزاد دهنده تر می نماید سردی احساس جامعۀ انسانی در این کره ی زیباست. سردی نگاه گروهی قدرتمند به بقای این کره، که در نگاهبانی از آن کوتاهی می کنند؛ سردی احساس و قلب انسان ها به نوع خود ، و به دیگر معنی به خود است و در این روزگار در میانۀ خاور شاهد آن هستیم.سردی تنفر است در شعله های سلاح های آتشین، و سردی هایی که در هر نوع رابطۀ انسانی نگرنده آن هستیم. به هر رو زمستان است و چه زمستانی. در بیرون و در درون .
احساس جاری مرا به سال های بسیار دور شاید به هجده سال پیش بر می گرداند، زمستان بود و آنهم چه زمستانی به ویژه برای کسی که برای اولین بار باچنین طبیعتی روبرو بود. زمستان طبیعت و روزهای اولیه دوری از دیار و یار و یاور و کار و آنچه که دل در گرو آن بود همه و همه در اتحادی سخت نفس را در سینه تنگ می کرد و تنها گشایندۀ این دلتنگی شعر بود و ادبیات فارسی که رشته محکمی به ریشه بود.
در گذر نگاهی بر روزنامه های اندکی که در این شهر به همت صاحب همتان مطبوعاتی به دست می رسید به شعری رسیدم که به حقیقت گویای حال بود. همدلی، از دل ، جوابی در قالب شعری به همان روال شعر زمستان اخوان ثالت در جواب وی نوشته بود.
این شعر آنچنان گویای حالات آن روزها بود و باید به حقیقت بگویم که گویای حالات این زمان نیز – که این سال های هیچگاه نتوانسته اند بر آتش غربت آبی بیافشانند- می باشد. دریغم آمد که آنرا با شما سهیم نشوم.
شعر از آقای منوچهر بهرامیان است که ساکن تورنتو می باشند و نمی دانم که در این سال ها چرا توفیق آشنایی با ایشان به دست نیامده است و امید دارم که اگر دوستی نشانی از وی دارد، امکان آشنایی با ایشان را که ندیده ارادتی خدمتشان دارم فراهم آورد.
به یاد اخوان ثالث
“جواب به شعر زمستان”
تو ای دوریش پیر پیرهن پاکم
زمانی را بیادم هست در شعرت
به ما گفتی
“بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
به بینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟”
و ما هم آنچنان کردیم
ره توشه را بسته
قدم در راه بنهادیم و
در این سوی ره خسته
که دیدم آسمان هر کجا
آری همان رنگ است
بیا درویش پیر پیرهن چاکم
بگو با دیگران خود
کسی ره توشه لازم نیست
بردار د
قدم در راه بی برگشت بگذارد
که ما کردیم و می دانیم و می گوییم
هلا . . . ای همدلان ای هم دیاران
آسمان هر کجا را بنگری
یک جور و یک رنگ است
و دلهامان بسی تنگ است و
هر سازی که بنوازی بد آهنگ است
در اینجا هم
هوا بس ناجوانمردانه تر
سرد است
و دلهامان زهی بدتر
و سقف آسمان دلمرده کوته تر
کسی دست از بغل بیرون نمی آرد
اگر هم آورد مشتی است پولادین
حریفی نیست اینجا
تا چراغ باده بفروزد
اگر هم تو
چراغ باده بفروزی
شب یا روز
کسی را با تو کاری نیست
با جامت کسی پیمان نمی بندد
در اینجا گوش سرما برده بسیار است
و پا برجاست
آن یادگار سیلی سرد زمستانها
نمی یابیم اینجا هم
مسیحایی و ترسایی و پیر
پیرهن چرکی
“سلامت را کسی پاسخ نخواهد گفت”
و کس در بر تو نگشاید
و ما لولی وشان
مغموم و سرگردان
همیشه پشت درها
همچنان چون موج می لرزیم و
هرشب قصۀ دست بلور آجین و
دلهایی که یخ بسته است، می خوانیم
سروده شده توسط منوچهر بهرامیان، در سیزده بهمن 1368
یاداشت شده در آذرماه 1370- تورنتو – کانادا
لی لی

