فوریه 13, 2009 روی 2:34 ق.ظ (Uncategorized)
با سلام بر عشق
با برگزاری روز عشق به پیشواز سپندارمذگان روز عشق در فرهنگ آریایی و ایران زمین می رویم. گوئیا طبیعت هم می داند که روزهای عشق فرا رسیده که این چنین ملایمت پیشه کرده است. شاید هم انسان ها در طول تاریخ از گرمای عشق مدد جسته تا در میانۀ بهمن سرمای گزنده را از یاد برند و آنقدر دل هایشان را گرم کرده اند که بر طبیعت هم تاثیر گذارده اند.
امشب در جمع عاشقان حقیقت عشق با بی پروایی گام نهاد و از جامش بر همه فشاند و گوئیا روزهای عشق را که در پی است بر همه خوشامد گفت.
شور مستی فزون شدی دل را هر دم از جرعۀ دمادم عشق
جملۀ کاینات و هر چه در اوست غرق بودند پیش شبنم عشق
کاش توان گفتن آنچه در دل است را می بود. کاش عشق را شرح و بیانی ممکن می گشت. و یا شاید بهتر آن است که با عشق تنها باشی و هیج کلامی را به این خلوت راهی نباشد که با کلام عقل هم خواهد بود و دیگر زیبایی و سرور خلوت با معشوق را امکانی نیست.
بیاد نوشته ای افتادم که سال های نه چندان دور تقدیم حضور یار یاران کردم و حال که روز عشق در پیش است نوشتن آن را به گاه می بینم
آی عشق
گه بر دستم تبر نهادی
تا شکستن بت هایم راندی
از آتش عشقم گذراندی
گه در برابر فرعونم نهادی
بر کوه طورم کشاندی
بر وادی امن عشقم راندی
گه در دل باکره ام نهادی
بر صلیبم نشاندی
از گور تا اوج عشقم رساندی
گه بر بلندای حرایم نهادی
به خواندن واژه ها فرا خواندی
با یار در غار عشقم کشاندی
این همه
از برای یگانگی ات
به رنجم نشاندی
که با تو گویم
با خود گویم
با همه گویم
که همه تو هستی
در دست
در بت
در آتش
تو هستی
در فرعون
در طور
در وادی امن
تو هستی
در باکره
در صلیب
در اوج
تو هستی
در حرا
در واژه
غار
تو هستی
و من انسان
تنها !
نشانی از او
که تنها تو هستی
که . . .
نور تو
منور تو
نوربخش تو هستی
لی لی
.jpg)
۱ دیدگاه
فوریه 2, 2009 روی 2:51 ق.ظ (Uncategorized)
روزی از روزهای زندگی، روزی با آفتابی درخشان وهوایی سرد ولی نه آزار دهنده، که در این موقع از سال در این نقطه از این کره خاکی، بسیار هم دل فزاست. روزی که شب به دیار و دیدار “دوست” می روی و به ویژه که شوق تبریک گفتن به عزیرانی را داری که سالروز تولدشان است. با شوق هدیه ات را به او ارمغان می کنی و ناگهان وی که زاده بهمن ماه است بهمنی از پندارهای تلخ و گزنده ودور از حقیقت اش را بر تو فرو می بارد و تو در ژرفای سرد این همه سردی می دانی که دوستش داری و همانند فرزندت گرامی اش می داری و تنها به آن بسنده می کنی که او را با خیال های خامش به خود واسپاری و در پی توضیح و توجیه بر نیایی و اندک دقایقی بعد دیگر هدیه ات در دست دوست دیگری است، که با عشق و مهر در نگاهش می داند که دوستش داری و مهربانانه پاسخگویت است. بسیار شگفتی که این دو در رگ و پی و خون با هم پیوند دارند. تنها تفاوتشان خامی و پختگی این دو است.
د ر سرای دوست بر مجلس انس او قرار می گیری با جانی در کشاکش عشق و نفرت، که بر تو هدیه شده است. آوای مطرب عشق از زبان مولانا ندا می دهد ” باز رسید آن بت زیبای من” و . . . و رسید و آن رسیدن به گونه خود اوست نه گونۀ تو. پس از زمانی به گوش جانت آن می رسید که در اولین نشستن در مجلس انس در سال های دور دور دور. ……….. شنیده بودی و همان عهد تو شد با “یار” که می گفت ” ای طالب آواره از این کوی گذر کن”. دلت به پرواز می اید و اشکهایت به مدد می رسد که تورا شستشویی دهد. پیام بنیادی این شعر در همان است که به تو می گوید:
” بی هوش بیایی هله هشیار نباشی اغیار مبین، لال شو و گوش تو کر کن”
با این پیام و آنچه که در چند ساعت گذشته و تمامی عمرت بر تو گذشته ، می فهمی که همه اغیارند و تنهای تنهای باید شوی. خطی بر همه آنان که نه دوست، که حتی معاشر، بر کشی و بدانی تمامی باور هایت از انسان ها پندارهای تو بوده و نه “حقیقت”.
احساس می کنی خسته ای و درهمان حال رها. به یاد یار حقیقی و بودن در حضورش، فریاد مولانا را با خود تکرار می کنی
” دور مکن سایۀ خود از سرم بازمکن سلسله از پای من”
به دفترچه نوشته هایت روی می آوری که سالهای دور نیز این خستگی را در نوشته ای بر قلم آورده بودی و آنرا با آنانی که در این لحظه با تواند شریک می شوی
خسته
خسته ام خسته
نه تن، که روانم
نه روان، که روحم
خسته ام، خسته
نه از زندگی، که از زنده گان
نه زنده گان! که مردگان زنده
خسته ام، خسته
از باورهایم، نه پندارهایم
نه پندارهایم! که از ایمانم
خسته ام، خسته
از روزها، نه روزگار
نه روزگار! که از روز گذار
تنها عشق
نه عشق، که مهر
نه مهر، که مهر ورزی
خستگی ام را می زداید
تو بیا با عشق
شادی بخشم باش
خستگی ام بگیر و
نوربخش ام باش
لی لی – بهمن ماه 1387

۱ دیدگاه