مارس 23, 2009 روی 4:00 ق.ظ (Uncategorized)
ای همدم دم های من آرام جهانی
باز هم بهار و جشن آن، نوروز آمد. بزرگداشت نوروز آنچنان که یار می خواست و می خواهد در خانه عشق، در این سرزمین سرد که به همت عشق گرم و بهاری بود برپا گردید. از آغاز روز شوری بود و شوق برگزاری جشن نوروزی.
دیوانگان و عاشقان بر آستانش بوسه زدند و بر خاکش نشستند. مطربان عشق به نوا در آمدند و با سروده های سروربخش و نوربخش سرده عاشقان به آوا شوری برپا داشتند و خواندند.
“ ای همدم دم های من آرام جهانی ” ، آیا همدمی جز از آن آرام بخش جهان هست ؟ نه تنها اوست که اگر با او باشیم تمامی دم هامان عشق است و صلح.
” نوری تو سروری تو پناهی تو امانی” ، نور عشق، سرور عشق و در پناه آن امنیت و امان
و خواندند و خواندند که ” نوروز منی، عید منی، شادی جانی“، با او بودن تمامی نوروز است و عید که بازگشتی به سوی اوست و درنهایت شادی.
و اوج این سرمستی در این کلام خلاصه می شد که “ محبوب منی عشق منی شادی جانی ” ، وای که با محبوب بودن و با معشوق بودن تمامی شادی است و سرور.
و این چنین همۀ عاشقان ندا در دادند که اگر عاشقی تنها به حکم او سر می نهی و به ” الحکم” او تنها گوی واره ای می شوی که به چوگانش ره می سپری و اگر یار خواهد به نوربخشی او خواهی رسید.
آیا همت آن یار نصیبمان خواهد شد که در این سال از ره رسیده تنها گامی بسوی او که “عشق ” است بر داریم و با عشق در نور او دم هامان را پراپر دم های جان جانان کنیم و در نوربخشی آن یار راهمان سرشار از نور گردد
ای یار مدد کن که ز ” من ” باز رهم من
لی لی

تا کنون 2 نظر داده شده
مارس 23, 2009 روی 2:18 ق.ظ (Uncategorized)
سلام
یکسال گذشتت، سالی پر از فراز و فرود، پر از وصل و هجران ، و به گونۀ حقیقت پر از تضادها.
بهارش با دیدار یار عزیز و به واقع آخرین دیدار معشوق عاشقان به پایان آمد، دیداری که چهره دلدار همانند کودکی سرشار از سرور زندگی به دل نوربخشید.
تابستانش با برگزار ی جشنواره تیرگان به سر آمد و اوج تلاش برای برپایی این دیرینه جشن ایرانی، به عشق آن یار که همیشه هوادار فرهنگ ایرانی بود نیرویی بیرون از تصور در تن دمیده شد .
اما پائیزش ، ندای هجران بود و پاییزِ بودن یار در این خاکدان و نا باوری و حیرت از آنچه واقعی است ولی نه حقیقی.
زمستانش در سکوت و مروری بر خاطرات بودن با آن معشوق عاشقان راه حقیقت، و پیوستن به نمودی دیگر از آن جان جانان، که کاروانسالار این زمان راه عاشقان طریقت است. این رهرو راه حقیقت که عشقش هر دم در دل فزونی می گیرد، این مهربان که در پاییز، قافله سالاری کاروان عاشقان را بر دوش گرفت و با گذشت تمامی نامهربانانی که بر استاد به معراج رفته جفاها نموده بودند، را به گرمی در گرامی داشت آن یار پرواز نموده پذیرفت و در اولین گام زعامتش نشان عشق را بر همگان نمود
و حال در آغازی بر نو شدن طبیعت آرزو این است که همت یار همراه باشد تا تمرین مهربانی را از استاد عشق آموخته و با آموزه های آن یار دیرین آمیخته ، شاید نوربخشی اش نوری به راه بخشد که گامی بسوی حقیقت برداشته شود.
مگر عشق یاری کند که سر ما خاک ره پیر مغان باشد تا آن هنگام که نشانی از میخانه ومی در هستی است.
لی لی

یک نظر بنویسید
مارس 20, 2009 روی 4:03 ق.ظ (Uncategorized)
سلام و سلامی ویژه بهار و نوروز
تنها سه ساعت و ربعی مانده به ساعت میزان شب و روز ، به تحویل سال نو اریایی و ایرانی، به لحظۀ آمدن بهار،
دیوانه ام و دیگر گونه ، عشق در فضا جاری است. توان گفتن آنچه احساس می کنم نیست. حس می شود به دل، به دل، به دل، تنها می دانم که آن جان جانان حضورش را در جوانه ها و در سر از خاک بر آوردن پیاز های لاله و سنبل به ما می نمایاند.در این لحظه نمی دانم چه گونه ولی حاضر و ناظر، و جاری به گونه معشوق . . .
در مجلس عشقش امشب غوغا بود و پیامش این بود
“صوفیان هر دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند”
و سخن مطرب مجلس همه از او بود که در جان بهار جاری است.
و پس از گستردن سفره هفت سین عشق ، در آن هنگام که مست عشق بهار بودم و هدیۀ عزیزانم را مستانه آماده می کردم به سوی دیوان همیشه محبوبم جناب مولانا رفتم و وصف لحظه را از او طلببدم و گفت:
” صوفیان هر دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند”
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ، که چه آتش فشانی فکند در این روح آماده به انفجار
تنها سه ساعت به نوروز مانده
باز هم نوروزتان مبارک
لی لی

یک نظر بنویسید
مارس 18, 2009 روی 4:32 ق.ظ (Uncategorized)
امشب هم شبی بود در پیشواز بهار
شب از روی آتش پریدن و زردی ها را به آتش سپردن و سرخی از اوگرفتن
کاش ما هم در آستانه بهار زردی هامان را به عشق یار حقیقی می سپردیم و سرخی را ازاو می ستاندیم
کاش به ندای عشق که از جان عاشقی به واقع عاشق بر آمد که ” بی عشق نمی توان نفس زد” و ” بی عشق جهان بلاست یکسر ” دل می سپردیم و هر چه را نام عشق نمی نهادیم و عشق را در پاره کردن جامه در پیاز لاله و سنبل کاشته در پاییز می دیدیم و یگانگی او با خاک و هوا و آفتاب و انگه به زیبایی لاله که جان یافته ازاین یگانگی است می شکفتیم.
بهار در چند قدمی ماست. ما هم بسوی او برویم و در نوربخشی او جانمان را طراوت بخشیم و عشق را تجربه کنیم
حالی بود وسروده ای وآن هم تقدیم شما
بهار
بازهم آمد بهار
تا دراین غربت سرای
دور وسرد
بر دلم گرمی ببخشاید، دمی
باز هم آمد بهار
تا که یاد سرزمین گرم من
گرمی دم های نوروزم شود
بازهم آمد بهار
تا دراین تنهایی و تاریکی دور از وطن
د رکنار هفت سین عشق او
یار من گردد همه نورم شود
ای بهار آمده از راه دور
عشق و شورو مستی و شوق و حضور
گرمی و نوروز و نور
ارمغان بهر دلم آورده ای
هدیه ای از سرزمین مادرم
آن بهشت گمشده
آن سرای خاطرات خوب و دور
ای بهار مستی و عشق و صفا
شوق و رضا
ای بهار ای جلوۀ حسن خدا
بر دلم بنشین، و در جانم درا، و
چشم دل را نوربخش
شاید آنگه
همره نوروزعشق
نو ببنم،
نو بخواهم
نو بجویم
هر مکان و هر زمان،
آن دیار و این دیار
دور و نزدیکم
همه او باشد و
جلوه ای گردد
ز یارِ ماندگار

یک نظر بنویسید
مارس 15, 2009 روی 1:38 ق.ظ (Uncategorized)
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد
آی بهار می رسد . . . آی بهار می رسد
بوی بهار و سبزی و نوروز چنان قرار ببرد که سلام کردن از یادم برفت. هر چند که همین بی قراری خود سلامی است بر هستی و بر هستان هستی و بر مستان هستی. سلامی است بر همه کسانی که بی قرار بوی بهار و سبزی و نوروز می شوند و هم سلامی است که بر همۀ هستی می شود که خود شامل حتی کسانی است که هیج نمودی از هستی بیقرارشان نمی کند. در جایگاهی که خورشید هستی بر همه یکسان می تابد و گرم می کند و بارانش بر همه یک گونه عشق فرومی ریزد، ما را پروای دریغ سلاممان بر انگه بی قرار نمی شود نیست.
غربت نشینان این دیار دیگر آنچنان هم غربت نشین نیستند که به سبب مهاجرین بسیار، جامعۀ ایرانی این سرزمین بزرگ گشته و تمامی نماد های ایرانی را نیز توسعه بخشیده است که از آن جمله شور و هیجان پیشواز نوروز است. بازارهای ویژۀ نوروزی و شرکت ایرانیان مهاجر از هر گروه سنی از این بازار ها فرصتی است که نوروز را احساس کنی بخصوص که هوای بهاری هم که در این ایام در این سرزمین نادر است به خوشامدگویی نوروز آریایی آمده است.
در خانه سبزه ها رشد کرده اند. به یاد هر کسی که در ایران است و یا از تو دور است ظرفی سبزه سبز شده و وفتی تعداد آنها را می شماری به بیش از بیست رسیده اند، این عدد ترابه زمان های دور دور می برد یاد مدرسه و تکالیف بسیاری که در ایام نوروز بر دوشت گذارده می شد و یاد انجام ندادنش شادی تعطیلات را کدر می کرد و لی شور و نشاط کودکی آن چنان غالب بود که زمان زیادی برای کدورت اندیشه نمی ماند.
خانه تمیز گشته و این تمیزی ترا به یاد مادر می اندازد، یاد تمیز کردن شیشه ها، یاد اب حوضی که حوض خانه را تمیز می کرد و آب می انداخت و ماهی های قرمز در آن چشمان تو را خیره می کردند.
ظرف های شیرینی آماده است و بازهم سفری به کودکی می کنی و یاد وسوسه های سراغ شیرینی رفتن و منتظر آمدن نوروز نشدن و می بینی که چه اندازه از وسوسه به هر چیزی دور شده ای و دلت می گیرد.
به هر رو بهار در راه است و احساس و بیان احساس بسیار ولی به تنها نوشته ای که نمی توانم نام شعر بر آن گذارم بسنده می کنم. بیان احساسی است در سال های بسیار دور که اوایل مهاجرت به این سرما سرا بود. شاید نزدیک به هجده سال پیش . نوشته ای حاصل شب های پیش از نوروز. آن را با شما سهیم می شوم
بهار را دوست دارم
نوروز را دوست دارم
دمی که
دانه های گندم و ماش
فشانده از برای
سفره هفت سین
جوانه می زنند
احساس می کنم که خود جوانه زده ام
به صدها دانه جوانه زده می نگرم
احساس می کنم که به صدها زن حامله می نگرم
و احساس می کنم خود
صدها بار آبستن شده ام
با هر دانه گندم
و با تمام دانه های گندم
چه احساسی
چه احساس عاشقانه ای
وقتی با دانه های گندم جوانه زده
یکی می شوی
و صدای آینده را
در بطن خود
که آوای هستی است
می شنوی
بهار می شوی
نوروز می شوی
لی لی – برجوشیده در اسفند 1371 و تقدیم به شما در نوروز 1388

یک نظر بنویسید
مارس 2, 2009 روی 4:45 ق.ظ (Uncategorized)
سلامی دیر بر قلم نگاری نه در دل که هر دمی سلامی دارم بر تو عزیز همراه این پیوند
بازهم یکشنبه ای دیگر که این یکشنبه ها روز بسیار ویژه ای است . این روز مرا به یاد فیلمی می برد که سال های بسیار دور دیده بودم. حکایت از زن جوانی مسیحی بود که به ناچار از جبر زندگی و برای گذران آن تن فروشی می کرد و بنا بر باوری که داشت یکشنبه ها از حرفه اش دوری می کرد.
آیا ما، نه تن فروشی که دقایق فروشی به اندیشه ای سرگردان سرگران نمی کنیم؟ به یکشنبه ها اندیشیدم. نه به باور ترسایی که به باور عشق، این روز شاید روزی است که از پگاهش آنچنان شوق دیدار یار داریم و خود را آماده و راهی خانه عشق می کنیم که مجال اندیشه ای جز دیدار دوست را به خود راه نمی دهیم. نغمه های نا خوانده از گلوگاه که از دل ، در جانمان آوا سر می دهند ، و شوقی بیرون از وصف در دلمان موج می زند. به درگاه جان می رویم و جانان را به جان می خوانیم.
این یکشنبه هم یکی دیگر از آن وعده ها ی دیدار بود.
مطرب عشق در ساز و آوای مطرب مجلس با ما سخن می گفت و به اندازۀ جام خود از آن می بر کام جان می ریختیم.
“بگو پیوسته نام دوست را آهسته آهسته” . . . بگو . . . آهسته آهسته . . . و یکباره خود را در زمان و مکانی که آن عاشق زمان این کلام از کام جانش بر قلم آمده می بینی که دم هایش از عشق آن یار همیشه بر دوام پراپر گشته و سرریز آن را بر تو می ریزد و در جایگاه پیر زمان و نماد پیر مغان تو را ره می نماید که ” بگو پیوسته نام دوست را آهسته آهسته” که اگر چنان کنی ” مس دل کن طلا زین کیمیا آهسته آهسته” . گیجی . . حیرانی . . و . . آوای مطرب خانه یار کلام بیامبر عشق مولانا را به آواز رسا سر می دهد که ” مرده بودم زنده شدم” و در آن حیرانی ؛ در میابی که گفتن نام دوست . . آهسته . . . آهسته . . . تو را از مرگ روز مره گی به زنده گی حقیقت هستی ره می نماید. پر می گشایی و تمامی وجودت سپاسگراز آموزگار عشق می شود که دست تو را گرفت و پا به پا به سوی جان جانان رهنما شد.
آری یکشنبه ها هرگز، اگر در دیگر روزها اندیشه های ماسوای حقیقت عشق، افسار بر تو می نهد وبه هر سو می کشاندت که زیبایی خورشید و جوانه های نوید دهندۀ بهار را بر شاخه های بی برگ درختان زمستان طبیعت وزمستان های زندگی نبینی ، یکشنبه ها مجالی است که بر هر چه جز عشق جانان بگویی هرگز!
نه یکشنبه ها که هر دممان به هر چه غیرعشق دوست هرگز گوییم
لی لی

یک نظر بنویسید