سلام
شبی بود، از شب های عشق، در خانۀ عشق که یار حضوری به حقیقت داشت. سالروز گشایش خانه عشق در این غربت سرای قطبی، که به لطف یار بهاری بود. از اول روز همه یاران با شوق به خدمت بودند و در کنح کنح این سرا به زیبا سازی و عشق پردازی دل مشغول. وقت دیدار نزدیک گشت و همه در کنار هم با یاد دوست گرد آمدند. دل ها در جوش و مطرب عشق در نوا و جان ها در پرواز به سوی دیار او. چنگ از زخمۀ او در نوا و مطرب در عشق او از کلام مولانا به فریاد که ” روز شادیست، بیا تا همگان یار شویم” یارشویم و از آنچه غیر یاری است دور گردیم و ” دست با هم بدهیم و بر دلدار شویم” و اگر دست به هم دهیم ایا غیر وحدت خواهد بود و آن خلوت گه یار نیست؟؟؟ و بازهم خواند و خواند و همه یکدل و یک جان دست افشاندند و باران عشق از دل و دیده فرو بارید.
و بازهم فریاد بر آوردند که ” سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش” و وای بر نرگسان او که چه دل ها را عاشق نمود و چه جان ها را به راه عشق رهنمود گشت. به لطفش این سرای پای گرفت و این غربت نشینان خانه ای قریب یافتند و وعدۀ دیدار خود را با جان جانان در این سرای عشق ممکن ساختند. او که نمودی از عشق بود، چه بیهوده می گویم، او که نمودی از عشق هست، در هر دم با ما عشق می ورزد و وای بر ما که دل مشغولی به روز گذار از وی دورمان سازد. سالگرد گشایش خانه عشق در این گوشۀ دنیا بر عاشقان مبارک باد.

خانه عشق
آوریل 27, 2009 روی 3:54 ق.ظ (Uncategorized)
سفر بخیر
آوریل 26, 2009 روی 1:52 ق.ظ (Uncategorized)
سلام بر تو که این دم با منی
باز هم دمی گذشت با یارانی که برای سرودن آوای عشق با یاری که با باری از تجربه ای تازه به سفری دور می رود. می رود که شاید گریزی از شرایطی که دوستدار آن نیست داشته باشد. همۀ یاران با عشق روزهایی را در تدارک برگزاری گردهمایی دوستانه ای عاشقانه کوشیدند تا دوست نازنین خود را دمی شاد سازند و این روح شادی را شاید در جان خود جاری سازند و به حقیقت در این کوشش پیروز بودند.
شاید همۀ ما در دم هایی خسته از بسیاری جریان های زندگی سرگردان و حیرانیم و در انتظار دستی که بسویمان آید و ما را از بیابان خستگی ها بیرون کشد. باورم بر ان است که این دست تنها در درون ما هست و تنها اگر به درون رویم و با خود آشنا شویم و دوستی کنیم هیچگاه و هیچگاه نیازی به دستی از بیرون خود نخواهیم داشت . در درون عشق است که جاری است و دستی است که همیشه آماده گرفتن است و به آنی که در دست دستان او نهیم خود وسیله ای برای دیگرانی که دستانشان نیازمند گرفتن است خواهیم بود. امشب دست های بسیاری با آوای …….دوستت داریم به سوی دوستی که زمان های بسیاری عشقش را به ما داد فرا شد. شعری رابه او تقدیم می کنم که شاید هفت سال پیش تقدیم استاد عشق، نوربخش جان ، شد که گفت “کعبه بهانۀ راه است”،گفت که شاید ما یاد بگیریم که همیشه در راه عشق باشیم ،که بدانیم رسیدن به کعبه حقیقت بهانه است که در راه عشق باشیم.
خسته از راه
خسته از ره پویان
خسته از راه بری
خسته از راه پوییدن
خسته از بی همراهی
خسته از راه، نه همراهی
تنها در واری خستگی ها
عاشقی صادق
صادقی با صفا
با صفایی دانا
دانایی پاک
پاکی رازگو
رازگویی همراز
و
همرازی عاشق
خستگی هایم را می زداید
و راه را به سوی حقیقت
به “حقیقت راه” می گشاید
که آن آموزگار دل می گوید:
” کعبه بهانۀ راه است”

خورشید عشق
آوریل 23, 2009 روی 3:52 ق.ظ (Uncategorized)
باز هم سلامی بهاری برای شما که این دم در این همدلی همدلید.
گه گاه در پیرامون خود، رنج هایی را شاهدید که ناتوان از درمان آنید. بی مهری هایی که حیران در زدودن آن می باشید. خشم هایی که تنها ریشه در پندار و پندار و پندار ساخته های ذهن دارد؛ و نه تنها حقیقت، که واقعیت هم ندارد. از ژرفای جانتان می گریید و اشگ هاتان را نثار هستی می کنید، شاید که رنج ها شسته ، و بی مهری ها زدوده، و خشم ها را آرام سازد. به سرچشمۀ هستی سفر می کنید و همه را از بازی های آن جان جانان می بینید و آرزو می کنید که کاش همبازی او بودید و رسوم بازی را از او می آموختید تا در این بازی، عاشقانه شرکت کنید، و تنها سرور و عشق بازیجه تان باشد و نوربخش یارتان
این دم نوشته گویای آن دم هاست. تقدیم به دل های بهاری همۀ عاشقان
وحدت بود و یگانگی
تنها دل بود و عاشقی
تنها تو بودی
و تو، تنها بودی
ندانم چگونه بود
و نمی توانم بدانم
به گمانی کودکانه
همه رنگ بود و نور
همه شادی و سرور
ندانم چه گذشت
و نمی توانم بدانم
شاید از آن همه نور وسرور
شاد گشتی و به بازی کودکانه پرداختی
وحدت را کثرت نمودی
انسان را به نمود خود ساختی
و در دلش گنجی از عشق
از خود
در پردۀ پندار نهان داشتی
رنگ و نور به سیاهی
شادی و سرور به اندوه بدل گشت
و انسان خسته از سیاهی و اندوه
اندوه ِ اندیشه های جاری
گمان و گمان
و همه وهمه پوچ و پوچ
راه نفس را بسته
تنها گریستن می دانم
– نه از اندوه –
که از حسی ناشناخته
که جوشیده از گنج توست در دل
که راهی به گنج تو در دل دارد
می خواهم چنان بگریم که
سیاهی ها
از تمامی دل ها شسته
و نور باز گردد
که تمامی اندوه
از دل ها زودوه
و سرور باز آید
تمامی باران های جهان
از دبده گانم جاری شود
تا دل های خشک شده از پندارها
سبز گردد
و خورشید عشق نوربخشی نماید
کثرت به وحدت بدل گردد
شاید آنگاه انسان در بازی کودکانه ی تو همبازیت باشد
لی لی نبوی-تورنتو

آی عشق
آوریل 13, 2009 روی 2:19 ق.ظ (Uncategorized)
سلام
باز هم دیرکردی داشتم با شما، شمایی که نمی دانم در کجای دنیا این نوشته ها می خوانید. ایا مخاطبی هست؟ به یقین هست. ولی این نوشته ها بیشتر برای خودم و دلم می باشد. برای لحظه های با خود بودن. به هر رو، روزهایی که بی نوشتن گذشت به دلیل نوعی مشغولیت به کارهایی به گمانم سازنده بود. برای به سازی سرای دوست که سرای عشق بسیاری از عاشقان است و روزهایی پراپر عشق. حال فرصتی برای نوشتن. مجالی پیش آمد که به نوشته های گذشته به نوشته هایی که برای دوست نوشته شد، سری بزنم و این احساس به قلم آمده را به شما تقدیم کنم ، باشد که با یاد یار دمی را بگذرانیم
آی عشق
آن گونه که
گیاه، بی خورشید
ماهی، بی آب
انسان، بی هوای
نی، بی نایی
از حیات تهی است
دلم چون
گیاهِ، بی خورشیدِ عشق
ماهی ِ، بی دریای ِ عشق
انسان ِ، بی هوایِ عشق
نی ِ، بی نایی ِعشق
از حیات تهی خواهد شد
یا . . . .
حقیقت، حق، پیر، عشق، هستی، آگاهی، کل، جان جانان
و انسان!
تو چونان
خورشیدی
که با نوربخشی
دریایی
که با جان بخشی
هوایی
که با روح بخشی
و نایی
که با نوابخشی
به این دل حیات می بخشی
آی عشق، عشق، عشق
بر این دل
بتاب. . . بموچ . . . بوَز . . . و بنواز
تا این دل توانای
تابیدن . . . موج زدن . . . وزیدن . . . نواختن
و عاشقی گردد
لی لی نبوی
