باز هم سلامی بهاری برای شما که این دم در این همدلی همدلید.
گه گاه در پیرامون خود، رنج هایی را شاهدید که ناتوان از درمان آنید. بی مهری هایی که حیران در زدودن آن می باشید. خشم هایی که تنها ریشه در پندار و پندار و پندار ساخته های ذهن دارد؛ و نه تنها حقیقت، که واقعیت هم ندارد. از ژرفای جانتان می گریید و اشگ هاتان را نثار هستی می کنید، شاید که رنج ها شسته ، و بی مهری ها زدوده، و خشم ها را آرام سازد. به سرچشمۀ هستی سفر می کنید و همه را از بازی های آن جان جانان می بینید و آرزو می کنید که کاش همبازی او بودید و رسوم بازی را از او می آموختید تا در این بازی، عاشقانه شرکت کنید، و تنها سرور و عشق بازیجه تان باشد و نوربخش یارتان
این دم نوشته گویای آن دم هاست. تقدیم به دل های بهاری همۀ عاشقان
وحدت بود و یگانگی
تنها دل بود و عاشقی
تنها تو بودی
و تو، تنها بودی
ندانم چگونه بود
و نمی توانم بدانم
به گمانی کودکانه
همه رنگ بود و نور
همه شادی و سرور
ندانم چه گذشت
و نمی توانم بدانم
شاید از آن همه نور وسرور
شاد گشتی و به بازی کودکانه پرداختی
وحدت را کثرت نمودی
انسان را به نمود خود ساختی
و در دلش گنجی از عشق
از خود
در پردۀ پندار نهان داشتی
رنگ و نور به سیاهی
شادی و سرور به اندوه بدل گشت
و انسان خسته از سیاهی و اندوه
اندوه ِ اندیشه های جاری
گمان و گمان
و همه وهمه پوچ و پوچ
راه نفس را بسته
تنها گریستن می دانم
– نه از اندوه –
که از حسی ناشناخته
که جوشیده از گنج توست در دل
که راهی به گنج تو در دل دارد
می خواهم چنان بگریم که
سیاهی ها
از تمامی دل ها شسته
و نور باز گردد
که تمامی اندوه
از دل ها زودوه
و سرور باز آید
تمامی باران های جهان
از دبده گانم جاری شود
تا دل های خشک شده از پندارها
سبز گردد
و خورشید عشق نوربخشی نماید
کثرت به وحدت بدل گردد
شاید آنگاه انسان در بازی کودکانه ی تو همبازیت باشد
لی لی نبوی-تورنتو

نینا شاهرخی گفت،
آوریل 25, 2009 روی 5:48 ق.ظ
سلام و از کامنت پر مهر شما ممنونم. وقتی کامنتتان را دیدم حس کردم چه خوب که گاهی بعضی از ما احساسات لحظه های خاص زندگی مان را با نوشتن ثبت می کنیم. چون پدیده زمان و روز مرگی ها خیلی وقت ها از یادمان می برد که روزی چقدر رسیدن به جایی که همین حالا ایستاده ایم را آرزو می کردیم. سپاس برای این حس خوب.