شبی دیگر و سلامی دوباره. شبی بهاری در این سرزمین سرما و بیگانه، که گوییا پس از سالیان دراز نمی توان با ان پیوند الفت بست و همچنان شهری برای گذر است و نه برای حس اقامت. بهارش اما لطیف و سبز. برای اندک دورانی خشونت سرما و آزار گرمای شرجی را ندارد. طبیعتش را می توان تاب آورد، آنچه که از توان بیرون است سردی روابط انسانی است که در همۀ دقایق جاری است. بیگانگی انسان ها حتی در یک اقلیت هم فرهنگ و هم زبان و هم سرزمین ، که در پوششی از تظاهر به نام دوستی – البته بهتر است گفته شود معاشرت - رنج می آفریند. در گذر از این فضای تحمیل شده بر زندگی، باید در خلوت اختیاری؛ که اگر اختیاری نباشد تنهایی است و دیگر نام زندگی بر آن دقایق نهادن معنی اش را از دست می دهد؛ یاران حقیقی روح را جست و دقایق را پر معنی کرد. یارانی که از جانشان با جان تو پیوند دارند. برای خلوت این تشنۀ همدمی، حضرت مولانا والاترین یاری است که همیشه یاری اش دروازه ای پرشکوه به وادی سرور بوده است.
سالی نه چندان دور که جان خسته و روح آزرده بود و از معاشرانی تحمیلی سرخورده و زخم دیده، حضرت مولانا که دیوانش پاره ای از وجود شده است با عشق بسیار و مهر چو خورشیدش که بسیان مرادش شمس بر دل می تابد، با غزلی ناب مدد رساند. مددی که سالیان است در هر دمی از دل – خستگی و از دیگر- آزردگی همراه جان است و یاری رسان.
غزل چنین آغاز می شد:
“به ساقی در نگر، در مست منگر
به یوسف درنگر در دست منگر
بدین گلزار بی پایان نظر کن
بدین خاری که پایت خست منگر
و . . . . .”
دنیا دیگر گون شد، و در ورای همه زخم ها، دست یار ازلی بود که با مهر می خست. که گنج عشق با رنج بریدن ها از غیر او ممکن می شود. که یارِ همیشه در هستی، غیور است و سختگیر، و سختگیری او از بی همتی و دون همتی ماست که بر آسان تکیه کرده ایم ،و جان را کاهلی آموخته ایم.
زان پس هر گونه رفتاری از انسان ها خاری بود که در گلزار بی کران او دیگر برّندگی نداشت.جان چنان مست آن گلزار می شد که گاه حتی احساس خار در پای را نمی نمود. و البته اگر جان مست آن گلزار می گشت!!!
آن زمان که سلطان عاشقان نوربخشی می آغازد، چنان مست می عشق می شوی که دیّاری در دیار هستی نمی یابی که با او مشغول شوی و از مهر و کین او، شاد و ناشاد گردی. ای کاش از پس دیوار های اندشه بیرون شویم، تا در تابش همیشگی عشق، تاریکی روابط انسانی محو شود.
این سروده که نام شعر بر آن نهاده نمی شود وتنها بیان احساسی است تاثیر پذیرفته از غزل زیبای مولانا، زاده همان دم های حضور در خلوت اوست.
حیران لیک جویان
درسرا پرده ی هستی روان
خسته، زخم دیده
رنج کشیده
اما پراپرِ عشق
از مست، زخم دیده
از تیغ، دست بریده
از شست، در دام
از خار، خونین
سر بر آستان آموزگار عشق نهاده
نور شمس او بر جان نور بخشید
در مهر کلامش و کلام مهر آمیزش
آوای عشق جاری شد:
مست نیست و تنها ساقی
دست نیست و تنها یوسف
شست نیست و تنها صیاد
خار نیست و تنها گلستان است
و اوست در مست و دست و شست و خار
خاموش اندیشه شو
در خموشی، او شو
و …
دریاب زخم هایت پندار
رنج هایت خیال
تنهاعشق باقی و
ساقی برقرار و
جان در دیار یار
لی لی نبوی- تورنتو


