به ساقی در نگر . . .

شبی دیگر و سلامی دوباره. شبی بهاری در این سرزمین سرما و بیگانه، که گوییا پس از سالیان دراز نمی توان با ان پیوند الفت بست و همچنان شهری برای گذر است و نه برای حس اقامت. بهارش اما لطیف و سبز. برای اندک دورانی خشونت سرما و آزار گرمای شرجی را ندارد. طبیعتش را می توان تاب آورد، آنچه که از توان بیرون است سردی روابط انسانی است که در همۀ دقایق جاری است. بیگانگی انسان ها حتی در یک اقلیت هم فرهنگ و هم زبان و هم سرزمین ، که در پوششی از تظاهر به  نام دوستی – البته بهتر است گفته شود معاشرت -  رنج می آفریند. در گذر از این فضای تحمیل شده بر زندگی، باید در خلوت اختیاری؛ که اگر اختیاری نباشد تنهایی است و دیگر نام زندگی بر آن دقایق نهادن معنی اش را از دست می دهد؛ یاران حقیقی روح را جست و دقایق را پر معنی کرد. یارانی که از جانشان با جان تو پیوند دارند. برای خلوت این تشنۀ همدمی،  حضرت مولانا والاترین یاری است که همیشه یاری اش دروازه ای پرشکوه  به وادی سرور بوده است.

سالی نه چندان دور که جان خسته و روح آزرده بود و از معاشرانی تحمیلی سرخورده  و زخم دیده، حضرت مولانا که دیوانش پاره ای از وجود شده است با عشق بسیار و مهر چو خورشیدش که بسیان مرادش شمس بر دل می تابد، با غزلی ناب مدد رساند. مددی که سالیان است در هر دمی از دل – خستگی و  از دیگر- آزردگی همراه جان است و یاری رسان.

غزل چنین آغاز می شد:

“به ساقی در نگر، در مست منگر

به یوسف درنگر در دست منگر

بدین گلزار بی پایان نظر کن

بدین خاری که پایت خست منگر

و . . . . .”

دنیا دیگر گون شد، و در ورای همه زخم ها،  دست یار ازلی بود که با مهر می خست. که گنج عشق با رنج بریدن ها از غیر او ممکن می شود. که یارِ همیشه در هستی، غیور است و سختگیر، و سختگیری او از بی همتی  و دون همتی ماست که بر آسان تکیه کرده ایم ،و  جان را کاهلی آموخته ایم.

زان پس هر گونه رفتاری از انسان ها خاری بود که در گلزار بی کران او دیگر برّندگی نداشت.جان چنان مست آن گلزار می شد که گاه حتی احساس خار در پای را  نمی نمود. و البته اگر جان مست آن گلزار می گشت!!!

آن زمان که  سلطان عاشقان  نوربخشی می آغازد، چنان مست می عشق می شوی که دیّاری در دیار هستی نمی یابی که با او مشغول شوی و از مهر و کین او، شاد و ناشاد گردی. ای کاش از پس دیوار های اندشه بیرون شویم، تا در تابش همیشگی عشق، تاریکی روابط انسانی  محو شود.

این سروده که نام شعر بر آن نهاده نمی شود وتنها بیان احساسی است تاثیر پذیرفته از غزل زیبای مولانا، زاده همان دم های حضور در خلوت اوست.


حیران لیک جویان

درسرا پرده ی هستی روان

خسته، زخم دیده

رنج کشیده

اما پراپرِ عشق

از مست، زخم دیده

از تیغ، دست بریده

از شست، در دام

از خار، خونین

سر بر آستان آموزگار عشق نهاده

نور شمس او بر جان نور بخشید

در مهر کلامش و کلام مهر آمیزش

آوای عشق جاری شد:

مست نیست و تنها ساقی

دست نیست و تنها یوسف

شست نیست و تنها صیاد

خار نیست و تنها گلستان است

و اوست در مست و دست و شست و خار

خاموش اندیشه شو

در خموشی، او شو

و …

دریاب زخم هایت پندار

رنج هایت خیال

تنهاعشق باقی و

ساقی برقرار و

جان در دیار یار

لی لی نبوی- تورنتو

بشنو از . . .

بازهم سری به این چراگاه زدم تا با شما نازنین یاران ندیده در دیده و دیده در دل گفتی داشته باشم و شاید اگر بخت یار گردد گویی از شما شنوم. در دو روز گذشته بسیار شوق بودن با شما بود  ولی مستی جان از شراب عشق یار که یکشنبه شب گذشته در جام جان جاری شد چنان مدهوش ساخت که کلام را گم کرده و واژه ای برای بیان آنچه در دل است یافت نمی شد.

در آن روز بهاری مغتنم  که در این سرزمین سردکمیاب است، خوان عشق و سفره فقری گسترده می گشت .عشق و شور یاران عاشق ِ آن معشوق جاودانی، سر از پای نشناخته به تدارک این ضیافت عشق می کوشیدند. گروهی به زیبا سازی خانه عشق و گروهی در مطبخ عشق به خدمت مشغول بودند و در سکوت، فریاد درون را سرداده و با یاد او و برای خدمت به عاشقان او بیشترین تلاش خود را برای آماده سازی بهترین خوان ِ مهر بکار می گرفتند. هربار که در این مطبخ به کار در می آیند داستان معروف مولانا از اندیشه آنان گذر می کند. داستانی که از رنج نخود در دیگ جوشان می گوید و ضربه های کدبانو که بر سرش کوفته می گردد. به فغان می آید وفریاد و شکوه اش  به آسمان می رود و سبب این همه رنج را جویا می شود . کدبانو با تمامی مهر و عشق به وی پاسخ می دهد که تو چون سنگی و تا پخته نشوی قابل خورد نخواهی بود و تمامی ارزش هایت از قوه به فعل در نخواهد آمد. باید رنج سفر از خامی به پختگی را بگذرانی و لایق خوردن شوی. ایا داستان ما انسان ها داستان همان نخود نیست که استاد عشق چونان آن کدبانو می خواهد از سختی به نرمی سفر کنیم تا در خور خورد حق گردیم. ما در این سفر که هدف از حیات ماست رنج های بسیاری را خواهیم آزمود، در بسیاری دقایق چرایی این رنج ها را جویا می شویم و این داستان که مولانا به زیبایی به آن پرداخته پاسخگوی ان همه چون و چرای ما می باشد.

به هر رو تمامی تلاش ها در آن روز زیبا به بار می نشیند و آماده حضور در مجلس عشق می شویم. مجلسی که عشق حاضر و معشوق شاهد. عاشقان به وعده دیدار امیدوار. مطرب عشق در نوا. کلام نوربخش ِجان بر جان جاری:

” بشنو از حق چون حکایت می کند/عشقبازان را هدایت می کند

گوید اول من شما را سوختم / راه و رسم عاشقی آموختم

تا ببینم نقش روی خویش را /جلوه گر کردم ظهور خویش را

عشق من شد رهنماتان از نخست/ تا نظام عاشق آمد درست

در ازل من دام عشق انداختم/ تا شما را عاشق خود ساختم

گر نخواهم کی شود عاشق کسی/کی بود در عشق من صادق کسی

تا محبّی نیست محبوبی کجاست/جاذبی گر نیست مجذوبی کجاست”

و . . . باز

“عشق کی همگام گرددبا هوس/بخته کی با خام گردد همنفس

عشق را با کفر وبا ایمان چه کار/عشق را با دوزخ و رضوان چه کار

. . . . .”

همه مست و دیوانه و شوریده و بی خود. زمان می ایستد و تنها ضربان قلب است که با صدای دف هم نوا می شود و می خواهد از سینه بسوی یار در پرواز آید. شراب واژه ها بر جان مستی می آفریند و در این مستی است که می آموزد و خود را به خود می نمایاند. عارف بزرگ عطار نیز در میانه غوغا ندا می دهد:

“دست با تو در کمر خواهیم کرد

قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد

در سر زلف تو سر خواهیم باخت

کار با تو سر به سر خواهیم کرد

……

چون ز چشمت تیرباران در رسد

ما ز جان خود سپر خواهیم کرد

. . . .

در همه عالم تو را خواهیم یافت

گر همه عالم سفر خواهیم کرد

تا تو بر ما بگذری گر نگذری

خویشتن را خاک در خواهیم کرد”

دیگر در وصف نیاد حالی که بر دل می گذرد در مجلسی که تنها عشق و عشق  و عشق جاری است.

سپاس سپاس سپاس بر شاه عاشقان که نوربخش عالم اوست.

لی لی- تورنتو

سالی از عمر گذشت

بازهم ماه بهشتی آمد و در این اردیبهشت زیبا در دیاری دور از سرزمین تولد، در دل سروری برای برگزاری سالروز تولد احساس می شد. همیشه در این ایام احساسی کودکانه در جسمی سالمندانه جاری می شود. هرسال از این که توفیق تجربه های تازه از هر گونه، چه در فراز و چه در فرود، فراهم گشته موجبی برای شادی است. به لطف و عشق آنانی که دوستشان داری و دم هایی را با آنان با یاد دوست دم می زنی،  همیشه در چنین ایامی با موجی از مهر و سرور و نگاه مهربان به دریای عشق سفری داری . بازی کودکانه ای جریان می یابد و گوشش هایی برای غافاگیر کردنت تا که تو را به وجد آوردند، که می دانند همانند کودکی به فریاد و پایکوبی می آیی.

در این روز بیست و دوم ازماه دوم که شصت و دو گردش به دور خورشید کرده ای، نگاهی به گذشته می اندازی. احساس می کنی که هیچ بستانکاری از زندگی نداری. در ذخیره یادها گوئیا خانه تکانی کرده ای و آنچه که می توانست رنگی از اندوه بر دیوار دل نفش نماید را به دو ر ریخته ای و تنها یادهای خوش نقش پردازِ نگاهت هستند. فراز ها و فرودها، شکست ها و پیروزی ها، وصل ها و هجران ها ، همه و همه بوده اند اما در این زمان تلخی های یادها رفته و تنها نگاره ای از آن مانده است. شرینی های اما همراه یادهای شیرین کامت را شیرین می کنند.

روی می گردانی سوی گذشته و می بینی که این دور ریختن ها ی تلخی ها ،از  آن زمان می آغازد که استاد عشق نوربخشی اش را بر توافشاند و تو تولدی نو را آغاز کردی. دستت را با مهر گرفت و گام به گام در راه عشق و عشق و عشق یاریت کرد و واژه، واژه بر زبانت نشاند تا هر دمی در درون با جان جانان سخن گویی. و زیبایی های هستی را که نمودی از بود آن حقیقت مطلق است در هر نگاه نظاره کنی. سپاس بر آموزگار عشق که تو را  گزید و در حرم مدرسه اش پذیرفت.

این سالروز تولد هم با خود بسیاران زیبایی و تجربه و مهر و عشق همراه داشت. و کاش عشق اواز این دم که اولین دم های باقیمانده عمر است مدد دهد تا همانگونه که او می گوید

” الهی سری ده که جز تو نجوید

زبانی که غیر از تو حرفی نگوید”

دل و زبان وسر همه پراپر عشق او باشد. بوسه ای از سر مهر بر یاران همراه در این روزها که فرح بخش دل بودند.