بازهم سری به این چراگاه زدم تا با شما نازنین یاران ندیده در دیده و دیده در دل گفتی داشته باشم و شاید اگر بخت یار گردد گویی از شما شنوم. در دو روز گذشته بسیار شوق بودن با شما بود ولی مستی جان از شراب عشق یار که یکشنبه شب گذشته در جام جان جاری شد چنان مدهوش ساخت که کلام را گم کرده و واژه ای برای بیان آنچه در دل است یافت نمی شد.
در آن روز بهاری مغتنم که در این سرزمین سردکمیاب است، خوان عشق و سفره فقری گسترده می گشت .عشق و شور یاران عاشق ِ آن معشوق جاودانی، سر از پای نشناخته به تدارک این ضیافت عشق می کوشیدند. گروهی به زیبا سازی خانه عشق و گروهی در مطبخ عشق به خدمت مشغول بودند و در سکوت، فریاد درون را سرداده و با یاد او و برای خدمت به عاشقان او بیشترین تلاش خود را برای آماده سازی بهترین خوان ِ مهر بکار می گرفتند. هربار که در این مطبخ به کار در می آیند داستان معروف مولانا از اندیشه آنان گذر می کند. داستانی که از رنج نخود در دیگ جوشان می گوید و ضربه های کدبانو که بر سرش کوفته می گردد. به فغان می آید وفریاد و شکوه اش به آسمان می رود و سبب این همه رنج را جویا می شود . کدبانو با تمامی مهر و عشق به وی پاسخ می دهد که تو چون سنگی و تا پخته نشوی قابل خورد نخواهی بود و تمامی ارزش هایت از قوه به فعل در نخواهد آمد. باید رنج سفر از خامی به پختگی را بگذرانی و لایق خوردن شوی. ایا داستان ما انسان ها داستان همان نخود نیست که استاد عشق چونان آن کدبانو می خواهد از سختی به نرمی سفر کنیم تا در خور خورد حق گردیم. ما در این سفر که هدف از حیات ماست رنج های بسیاری را خواهیم آزمود، در بسیاری دقایق چرایی این رنج ها را جویا می شویم و این داستان که مولانا به زیبایی به آن پرداخته پاسخگوی ان همه چون و چرای ما می باشد.
به هر رو تمامی تلاش ها در آن روز زیبا به بار می نشیند و آماده حضور در مجلس عشق می شویم. مجلسی که عشق حاضر و معشوق شاهد. عاشقان به وعده دیدار امیدوار. مطرب عشق در نوا. کلام نوربخش ِجان بر جان جاری:
” بشنو از حق چون حکایت می کند/عشقبازان را هدایت می کند
گوید اول من شما را سوختم / راه و رسم عاشقی آموختم
تا ببینم نقش روی خویش را /جلوه گر کردم ظهور خویش را
عشق من شد رهنماتان از نخست/ تا نظام عاشق آمد درست
در ازل من دام عشق انداختم/ تا شما را عاشق خود ساختم
گر نخواهم کی شود عاشق کسی/کی بود در عشق من صادق کسی
تا محبّی نیست محبوبی کجاست/جاذبی گر نیست مجذوبی کجاست”
و . . . باز
“عشق کی همگام گرددبا هوس/بخته کی با خام گردد همنفس
عشق را با کفر وبا ایمان چه کار/عشق را با دوزخ و رضوان چه کار
. . . . .”
همه مست و دیوانه و شوریده و بی خود. زمان می ایستد و تنها ضربان قلب است که با صدای دف هم نوا می شود و می خواهد از سینه بسوی یار در پرواز آید. شراب واژه ها بر جان مستی می آفریند و در این مستی است که می آموزد و خود را به خود می نمایاند. عارف بزرگ عطار نیز در میانه غوغا ندا می دهد:
“دست با تو در کمر خواهیم کرد
قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد
در سر زلف تو سر خواهیم باخت
کار با تو سر به سر خواهیم کرد
……
چون ز چشمت تیرباران در رسد
ما ز جان خود سپر خواهیم کرد
. . . .
در همه عالم تو را خواهیم یافت
گر همه عالم سفر خواهیم کرد
تا تو بر ما بگذری گر نگذری
خویشتن را خاک در خواهیم کرد”
دیگر در وصف نیاد حالی که بر دل می گذرد در مجلسی که تنها عشق و عشق و عشق جاری است.
سپاس سپاس سپاس بر شاه عاشقان که نوربخش عالم اوست.
لی لی- تورنتو
