رنج تاریخی ما . . .

سلام  و سلامی دیگر گونه.

از گونۀ حس رنج، رنجی نه برای خود که برای ما. کدام ما؟ مایی که قرن ها و قرن ها ستم دیده، لگد کوب گشته و به شیوه خود، که شیوه ای است فرهنگی و ملی، باز قد علم کرده و چند صباحی نگذشته به آنی که خواسته نفسی برآورد دیگر بار در زیر قدم های ستم خم گشته.

این چند روز اخیر چنان بغضی در گلو دارم که حتی اجازه اشک را نمی دهد. چنان بهت زده ام که نمی توانم درک کنم چه گذشته و بیش از آن چرا؟؟؟؟ . در این لحظه تمامی رنجم، تنها برای این برهه از تاریخ سرزمینم نیست، که برای تمامی رنج هایی است که در درازای  قرن ها  بر مردم این خاک به حقیقت پاک رفته است. مردمی که عشق و دوستی در ذره ذره وجودشان جاری است ، وبه ناگهان ، که اندک گروهی از همین مردمان  به قدرت می رسند نفرت و دشمنی با مردمشان آرمانشان می شود.  دراین روزهای بهت زدگی ، دم به دم به درازای تاریخ سفر می کنم و رنجم را همانند رنج مردم سرزمینم در دور زمان ها می بینم .

رنج مردم این سرزمین در دورانی که بردیای دروغین بر تحت نشست و آن ها همان احساس را داشتند که مردمم این زمان دارند.

رنج مردم این سرزمین آنگاه که اسکندر با تمام بی رحمی بر آنان تاخت و آنان صبورانه همانند این زمان رنج بردند، اما به گونه ای فرهنگی بر او تاختند.

رنج مردم  این سرا که دوستدار مانی و بابک خرم دین بودند و  طومار حیاتشان به زعم قدرتمداران زمان در هم پیجید، اما ماندگار تاریخ ما گشتند.

و وای وای رنج مردم ما در زمان حملۀ اعراب که تنها هجوم به سرزمینشان نبود؛ که بر اندیشۀ آنان تاختند و آن را چنان آلودند که هنوز و هنوز هم این مردمان پیشگام حقوق انسانی، سعی در پالایش آن دارند.

رنج مردم ما آنگاه که با امید به دنبال یعقوب لیث ها، دیلمیان، و بسیاری دیگر که آزادی سرزمینشان را از سلطۀ تازیان می خواستند رفتند و به  سرکوبیده شدند.

رنج مردم ما در بیداد حملۀ مغولان که بی رحمانه کوبیدند و سوزاندند و تجاوز و غارت کردند و بازهم این مردم سر برآوردند.

رنج مردم ما در آن زمان که افاغنه برآنان، آن ، روا داشتند که یاد آن هم دل را به درد می آورد

رنج مردم ما در آن هنگامی که هفده شهرستان از این سرزمین کهن را در معاهدۀ گلستان و ترکمان چای از دست دادندو دادشان را داد رسی نبود.

رنج مردم ما که باز از جای برخاستند ودر  انقلاب مشروطیت آزادی را طلبیدند و آن را بدست آوردند اما توپ های محمدعلی شاهی و تزویر های “مشروطۀ مشروعه” طلبان آنان را مورد تهاجم قرار داد.

رنج مردمی که مشروطه را در کاغذهای رسمی به دست آوردند ولی هیچگاه به آزادی نرسیدند.

رنج مردمی که در اوج پیروزی رهبری ملی، خود را در برابر مشتی اوباش دیدند که در کمتر از سه روز آرزوهایشان بر باد داد.

و حال، در این زمان،  پس از سه ساعت از اوج شادیشان برای رسیدن به اندک گامی برای آزادی، چنان مزورانه، نه! بی رحمانه، نه! نمی دانم که چه واژه ای می توانم بیابم که گویای حسم باشد؛ به ژرفای نا امیدی از تمامی امیدهایشان هبوط کردند.

اشتباه می کنم! نه هبوطی نیست!  نه! اینان همان مردمی هستند که در طول تاریخ تمامی آن رنج ها را از سر گذراندند و باز هم برخاستند.

آنچه که در این دم در دلم می گذرد و احساس می شود، رنجی است که تمام تاریخ  این سرزمین به زعم من “دوست داشتنی ” را می پوشاند. تمامی آن مردم را در گذر بیست و پنچ قرن در خود می بینم، و خود را در آنان. تمامی احساس هایشان را که به دور از جسم به خاک سپردشان در هستی این سرزمین به جای مانده احساس می کنم. همان بغض در گلویم است ، که در آن دقایق بر گذشته بر آنان در گلویشان بوده است.

احساس خشم، خشم کودکی بی گناه که در دقایقی که لبانش را بر شیرینی  آنجه که حق اوست می نهد  ، به ناگاه آنان که شیرین کامی را جرمی عظیم می پندارند بر دهانش می کوبند و لبانش را خونین می کنند.

اما قوم  تلخ اندیشان، در این زمان نمی دانند که، این مردم احساس – کودک، کهنسال قومی است که ریشه ای بس گسترده دارد، و این آفت های کوتاه -عمر چون شبانه روز،  را توان برابری با درختِ  قرن ها -عمری را نیست.

لی لی نبوی

ای یار ، ای یار ،ای یار . . .

ای یار، ای نازنین یار، ای همۀ وجود، نمی توان نبودت را پذیرا شد که جاودانی. در دل  و جان خانه داری و خانۀ دل آن ِتوست. از تندیس وجود به وجود همیشه  ماندگار سفرکردی. ولی این صنم ستای منتظر دیدار، چشم در انتظار دیدار سیاهی چشمانت را دارد. چشمانی که در گلهای نرگس باغ جلوه گر است. گوش برآوای گرمت را  دارد؛ آوایی که در صدای بلبلان باغ در ترنم است. و سر بر پایت نهادن غایت ارزوی اوست و سر بر نرمی گیاهان رسته در باغ می گذارد. در باغ عشق، هرزه گیاهان را بر می کند، چنان که تو فرمانش دادی و باغ اهدایی تو را می آراید که می داند تو چنین می خواهی که درکلامی رسا  در تابستانی گرم می گفتی ” رسیدگی به گیاهان هم خدمت است، که آنان نیز نمود بود آن یگانه اند” . در هر برگ و گل نرمی مهر تو نمودار است.و این همه زیبایی در خانۀ عشق تو در این سرزمین قطبی موهبتی است که تو یگانۀ آمیخته با آن یگانۀ جاودان به عاشقانت هدیه نمودی.

باز هم در خانۀ عشقت به گرد هم آمدیم و ساقی را طلبیدیم شاید ” آن می که هستی سوزد” و ” اندیشۀ هرچه خود پرستی سوزد” را در کام جانمان ریزد.

دوریت را پذیرا شدن توانی می خواهد که مگر تو خود آن را بر ما دهی . به یاد روزگارانی که فرصت دیدارت بود و دم هامان با دم تو گرم می شد سروده ای را که  در آن با تو گفتگو داشتم چون برگ سبزی ، بر امید نگاهی بر آن تقدیمت داشتم. به یاد آن زمان آن سروده را تقدیم دیگر عاشقانت می کنم :

ای یار . . .

در باغچه ای کوچک

با تمام بزرگیت تو را دیدم

خاک را زیرو زبر کردم

در ذرات آن تو را دیدم

دانه افشاندم

در ذات دانه تو را دیدم

دانه ها را آب دادم

در حیات بخشی آن تو را دیدم

هرزه گیاهان را بر کندم

حتی در آنها تو را دیدم

نسیمی بر آنها وزید

در روح بخشی نسیم تو را دیدم

از تابش خورشید جان گرفتند

در آن مهر عظیم تو را دیدم

در عطر دلاویزشان

تو را دیدم

برای رشد آنها

چه سوختن ها

چه دردها

چه خستگی ها

که با عشق کشیدم

و در همۀ

سوختن ها

درد ها

خستگی ها

ترا دیدم و پیام ترا شنیدم

که می خواهی

همانند گیاهان باغچه رشد کنم و بارور گردم

حال آن گیاهان

بارور گشته و سر برافراشته اند

ولی خود را نمی دانم

تنها می دانم

که به ادراک هستی مطلق تو

در هر ذره و کل باغچه رسیده ام

و نوربخشی دوست را

در صورت گل های آفتابگردان باغچه می بینم

لی لی نبوی

دلم گرفته از نبودنت . . .

امروز هم روزی بود از روزهای روزگار.

چه سعادتی که روزگار این شهر قطبی هم بهاری بود و آفتابی.

اما دلت گرفته بود نه از گونۀ دل گرفته گی زمستانی، که دل گرفته گی بهاری که امید دمیدن خورشید را داشت. بی تاب و حیران ولی چشم در راه عشق جان جانان، سوی خانۀ عشق روان. عاشقانش رنگ بر رنگ، رنگی نو بر رنگی کهنه بر دیوارهای خانۀ عشق بر می انباشتند.  گوییا می خواستند یار از نو رسیده را خیر مقدم گویند.

عاشقی نو جوان در دلتنگی از مادر خواستار پختی از گونۀ دست پخت او بود، و تو شادی او را در  انجام آن می دانستی و این بر دلت شور می بخشید، که شادی اش دلت را شاد می ساخت. هم آن دم غم دیگر نازنین جوانی را داشتی که در اوج استیطال از بیداد بیدادگری ها ی نه بیدادگران، که مهربانان خود محور در خود می پیچید. در دیگ جوشان نگاهی بر دانه های نخود افکندی و یاد داستان گفته شده از مولانا افتادی که گفتگوی بین کدبانو و نخود گلایه مند درون دیگ را برایت نقل می کندکه شکوه از آتش و جوشش در آب آتشین را دارد و جواب کدبانو که این سختی و آتش و جوشش از برای آن است که پخته شوی و در خور خورد.

همه چیز در هم آمیخته و اندیشه ها از این سو به آن سو در جولان. یار ی دیرین در کوی دوست و همره سالیان دراز از ره می رسد سر بر شانه اش می نهی و های های گریه. اندوهی نه از سر مشکلات روزگار، بلکه از سر سرریز احساس. و می گویی و می گوید. نازنین یا ر قدیمی.  چه خوب است که سلطان عشق این همرهی را برایت ممکن ساخت.

به سفرۀ دوست می نشینیم و دوستانه با نازنین جوان دور از مادر- مادری دوست داشتنی که در دیاری دیگر در این کره خاکی است-  به آنچه که در خور خورد است می پردازیم . او سرشار از عشق و عشق وعشق از این که در جمع عاشقان یار، یارانی دارد شادمانی می کند و تو می اندیشی که چه اندازه  ساده می توان شادی را مهمان کرد.

با آن دوست قدیمی به سراغ آنچه از سلطان عشق نشر یافته می روی.  بر هر نوشته اندیشه ای و خاطره ای از ذهنت می گذرد. آن سلطان عشق هر دمش را غنیمت دانسته و بر قلم آورده آنچه، که  شاید  رهی به سوی عشق بر آنان که راهی و یا خواستار دیار عشق اند بگشاید. در این باز نگری، دمی فرا می رسد که به اولین شماره فصلنامه عشق بر می خوری و به ناگاه خود را در گردابی می بینی که سالیانی بسیار دور ترا در خود کشید.  گردابی که اگر آزاده ای در آن فرو افتد به ژرفای عشق کشانده خواهد شد. و از کاش که تو آن ازاده گی را می داشتی.  یاد آن روز که خواستار داشتن این فصلنامه شدی و یکباره چشم گشادی که از پس بیست سال جستجو در خانۀ عشق نشسته ای و همان جایی است که خانه به خانه به دنبال آن می گشتی.

با حالی دیگر گونه به خلوت خود در می آیی. از روز نخست تا این دیرین روز را چونان قصه ای بر خود می خوانی و هر دمی حضور آن سلطان عشق را در درون  دل حس می کنی و چه ناتوانی که او را در برون  و در جسم می طلبی. احساس می کنی که از نبودندش چه اندازه دلت گرفته است و دست به نوشتن می بری و ناشیانه چنین می سرایی:

آری چه کنم دلم گرفته است

از دروی ِ ،

دور ِ ، دور ِ ،

دورت.

از دوری آن لبان پر خند

زان درّ ِ گران هر کلامت

آری چه کنم دلم گرفته است

از دوری آن سیه دوچشمت

زان مهر که بود در نگاهت

آری چکنم دلم گرفته است

من دور شدم ز شوق و شوری

زان دم که تو ترک ما بگفتی

نی نی نروی تو زین دل تنگ

زان رو که دُری در آن بسفتی

آری چکنم دلم گرفته است

این دم که پر از نیاز باشم

نازی مکن و تو نوربخشم

تا مرکب دل، بازم از  عشق

آندر  ره  آن یگانه  تازم

لی لی نبوی – تورنتو