امروز هم روزی بود از روزهای روزگار.
چه سعادتی که روزگار این شهر قطبی هم بهاری بود و آفتابی.
اما دلت گرفته بود نه از گونۀ دل گرفته گی زمستانی، که دل گرفته گی بهاری که امید دمیدن خورشید را داشت. بی تاب و حیران ولی چشم در راه عشق جان جانان، سوی خانۀ عشق روان. عاشقانش رنگ بر رنگ، رنگی نو بر رنگی کهنه بر دیوارهای خانۀ عشق بر می انباشتند. گوییا می خواستند یار از نو رسیده را خیر مقدم گویند.
عاشقی نو جوان در دلتنگی از مادر خواستار پختی از گونۀ دست پخت او بود، و تو شادی او را در انجام آن می دانستی و این بر دلت شور می بخشید، که شادی اش دلت را شاد می ساخت. هم آن دم غم دیگر نازنین جوانی را داشتی که در اوج استیطال از بیداد بیدادگری ها ی نه بیدادگران، که مهربانان خود محور در خود می پیچید. در دیگ جوشان نگاهی بر دانه های نخود افکندی و یاد داستان گفته شده از مولانا افتادی که گفتگوی بین کدبانو و نخود گلایه مند درون دیگ را برایت نقل می کندکه شکوه از آتش و جوشش در آب آتشین را دارد و جواب کدبانو که این سختی و آتش و جوشش از برای آن است که پخته شوی و در خور خورد.
همه چیز در هم آمیخته و اندیشه ها از این سو به آن سو در جولان. یار ی دیرین در کوی دوست و همره سالیان دراز از ره می رسد سر بر شانه اش می نهی و های های گریه. اندوهی نه از سر مشکلات روزگار، بلکه از سر سرریز احساس. و می گویی و می گوید. نازنین یا ر قدیمی. چه خوب است که سلطان عشق این همرهی را برایت ممکن ساخت.
به سفرۀ دوست می نشینیم و دوستانه با نازنین جوان دور از مادر- مادری دوست داشتنی که در دیاری دیگر در این کره خاکی است- به آنچه که در خور خورد است می پردازیم . او سرشار از عشق و عشق وعشق از این که در جمع عاشقان یار، یارانی دارد شادمانی می کند و تو می اندیشی که چه اندازه ساده می توان شادی را مهمان کرد.
با آن دوست قدیمی به سراغ آنچه از سلطان عشق نشر یافته می روی. بر هر نوشته اندیشه ای و خاطره ای از ذهنت می گذرد. آن سلطان عشق هر دمش را غنیمت دانسته و بر قلم آورده آنچه، که شاید رهی به سوی عشق بر آنان که راهی و یا خواستار دیار عشق اند بگشاید. در این باز نگری، دمی فرا می رسد که به اولین شماره فصلنامه عشق بر می خوری و به ناگاه خود را در گردابی می بینی که سالیانی بسیار دور ترا در خود کشید. گردابی که اگر آزاده ای در آن فرو افتد به ژرفای عشق کشانده خواهد شد. و از کاش که تو آن ازاده گی را می داشتی. یاد آن روز که خواستار داشتن این فصلنامه شدی و یکباره چشم گشادی که از پس بیست سال جستجو در خانۀ عشق نشسته ای و همان جایی است که خانه به خانه به دنبال آن می گشتی.
با حالی دیگر گونه به خلوت خود در می آیی. از روز نخست تا این دیرین روز را چونان قصه ای بر خود می خوانی و هر دمی حضور آن سلطان عشق را در درون دل حس می کنی و چه ناتوانی که او را در برون و در جسم می طلبی. احساس می کنی که از نبودندش چه اندازه دلت گرفته است و دست به نوشتن می بری و ناشیانه چنین می سرایی:
آری چه کنم دلم گرفته است
از دروی ِ ،
دور ِ ، دور ِ ،
دورت.
از دوری آن لبان پر خند
زان درّ ِ گران هر کلامت
آری چه کنم دلم گرفته است
از دوری آن سیه دوچشمت
زان مهر که بود در نگاهت
آری چکنم دلم گرفته است
من دور شدم ز شوق و شوری
زان دم که تو ترک ما بگفتی
نی نی نروی تو زین دل تنگ
زان رو که دُری در آن بسفتی
آری چکنم دلم گرفته است
این دم که پر از نیاز باشم
نازی مکن و تو نوربخشم
تا مرکب دل، بازم از عشق
آندر ره آن یگانه تازم
لی لی نبوی – تورنتو
