ای یار، ای نازنین یار، ای همۀ وجود، نمی توان نبودت را پذیرا شد که جاودانی. در دل و جان خانه داری و خانۀ دل آن ِتوست. از تندیس وجود به وجود همیشه ماندگار سفرکردی. ولی این صنم ستای منتظر دیدار، چشم در انتظار دیدار سیاهی چشمانت را دارد. چشمانی که در گلهای نرگس باغ جلوه گر است. گوش برآوای گرمت را دارد؛ آوایی که در صدای بلبلان باغ در ترنم است. و سر بر پایت نهادن غایت ارزوی اوست و سر بر نرمی گیاهان رسته در باغ می گذارد. در باغ عشق، هرزه گیاهان را بر می کند، چنان که تو فرمانش دادی و باغ اهدایی تو را می آراید که می داند تو چنین می خواهی که درکلامی رسا در تابستانی گرم می گفتی ” رسیدگی به گیاهان هم خدمت است، که آنان نیز نمود بود آن یگانه اند” . در هر برگ و گل نرمی مهر تو نمودار است.و این همه زیبایی در خانۀ عشق تو در این سرزمین قطبی موهبتی است که تو یگانۀ آمیخته با آن یگانۀ جاودان به عاشقانت هدیه نمودی.
باز هم در خانۀ عشقت به گرد هم آمدیم و ساقی را طلبیدیم شاید ” آن می که هستی سوزد” و ” اندیشۀ هرچه خود پرستی سوزد” را در کام جانمان ریزد.
دوریت را پذیرا شدن توانی می خواهد که مگر تو خود آن را بر ما دهی . به یاد روزگارانی که فرصت دیدارت بود و دم هامان با دم تو گرم می شد سروده ای را که در آن با تو گفتگو داشتم چون برگ سبزی ، بر امید نگاهی بر آن تقدیمت داشتم. به یاد آن زمان آن سروده را تقدیم دیگر عاشقانت می کنم :
ای یار . . .
در باغچه ای کوچک
با تمام بزرگیت تو را دیدم
خاک را زیرو زبر کردم
در ذرات آن تو را دیدم
دانه افشاندم
در ذات دانه تو را دیدم
دانه ها را آب دادم
در حیات بخشی آن تو را دیدم
هرزه گیاهان را بر کندم
حتی در آنها تو را دیدم
نسیمی بر آنها وزید
در روح بخشی نسیم تو را دیدم
از تابش خورشید جان گرفتند
در آن مهر عظیم تو را دیدم
در عطر دلاویزشان
تو را دیدم
برای رشد آنها
چه سوختن ها
چه دردها
چه خستگی ها
که با عشق کشیدم
و در همۀ
سوختن ها
درد ها
خستگی ها
ترا دیدم و پیام ترا شنیدم
که می خواهی
همانند گیاهان باغچه رشد کنم و بارور گردم
حال آن گیاهان
بارور گشته و سر برافراشته اند
ولی خود را نمی دانم
تنها می دانم
که به ادراک هستی مطلق تو
در هر ذره و کل باغچه رسیده ام
و نوربخشی دوست را
در صورت گل های آفتابگردان باغچه می بینم
لی لی نبوی
