سلام و سلامی دیگر گونه.
از گونۀ حس رنج، رنجی نه برای خود که برای ما. کدام ما؟ مایی که قرن ها و قرن ها ستم دیده، لگد کوب گشته و به شیوه خود، که شیوه ای است فرهنگی و ملی، باز قد علم کرده و چند صباحی نگذشته به آنی که خواسته نفسی برآورد دیگر بار در زیر قدم های ستم خم گشته.
این چند روز اخیر چنان بغضی در گلو دارم که حتی اجازه اشک را نمی دهد. چنان بهت زده ام که نمی توانم درک کنم چه گذشته و بیش از آن چرا؟؟؟؟ . در این لحظه تمامی رنجم، تنها برای این برهه از تاریخ سرزمینم نیست، که برای تمامی رنج هایی است که در درازای قرن ها بر مردم این خاک به حقیقت پاک رفته است. مردمی که عشق و دوستی در ذره ذره وجودشان جاری است ، وبه ناگهان ، که اندک گروهی از همین مردمان به قدرت می رسند نفرت و دشمنی با مردمشان آرمانشان می شود. دراین روزهای بهت زدگی ، دم به دم به درازای تاریخ سفر می کنم و رنجم را همانند رنج مردم سرزمینم در دور زمان ها می بینم .
رنج مردم این سرزمین در دورانی که بردیای دروغین بر تحت نشست و آن ها همان احساس را داشتند که مردمم این زمان دارند.
رنج مردم این سرزمین آنگاه که اسکندر با تمام بی رحمی بر آنان تاخت و آنان صبورانه همانند این زمان رنج بردند، اما به گونه ای فرهنگی بر او تاختند.
رنج مردم این سرا که دوستدار مانی و بابک خرم دین بودند و طومار حیاتشان به زعم قدرتمداران زمان در هم پیجید، اما ماندگار تاریخ ما گشتند.
و وای وای رنج مردم ما در زمان حملۀ اعراب که تنها هجوم به سرزمینشان نبود؛ که بر اندیشۀ آنان تاختند و آن را چنان آلودند که هنوز و هنوز هم این مردمان پیشگام حقوق انسانی، سعی در پالایش آن دارند.
رنج مردم ما آنگاه که با امید به دنبال یعقوب لیث ها، دیلمیان، و بسیاری دیگر که آزادی سرزمینشان را از سلطۀ تازیان می خواستند رفتند و به سرکوبیده شدند.
رنج مردم ما در بیداد حملۀ مغولان که بی رحمانه کوبیدند و سوزاندند و تجاوز و غارت کردند و بازهم این مردم سر برآوردند.
رنج مردم ما در آن زمان که افاغنه برآنان، آن ، روا داشتند که یاد آن هم دل را به درد می آورد
رنج مردم ما در آن هنگامی که هفده شهرستان از این سرزمین کهن را در معاهدۀ گلستان و ترکمان چای از دست دادندو دادشان را داد رسی نبود.
رنج مردم ما که باز از جای برخاستند ودر انقلاب مشروطیت آزادی را طلبیدند و آن را بدست آوردند اما توپ های محمدعلی شاهی و تزویر های “مشروطۀ مشروعه” طلبان آنان را مورد تهاجم قرار داد.
رنج مردمی که مشروطه را در کاغذهای رسمی به دست آوردند ولی هیچگاه به آزادی نرسیدند.
رنج مردمی که در اوج پیروزی رهبری ملی، خود را در برابر مشتی اوباش دیدند که در کمتر از سه روز آرزوهایشان بر باد داد.
و حال، در این زمان، پس از سه ساعت از اوج شادیشان برای رسیدن به اندک گامی برای آزادی، چنان مزورانه، نه! بی رحمانه، نه! نمی دانم که چه واژه ای می توانم بیابم که گویای حسم باشد؛ به ژرفای نا امیدی از تمامی امیدهایشان هبوط کردند.
اشتباه می کنم! نه هبوطی نیست! نه! اینان همان مردمی هستند که در طول تاریخ تمامی آن رنج ها را از سر گذراندند و باز هم برخاستند.
آنچه که در این دم در دلم می گذرد و احساس می شود، رنجی است که تمام تاریخ این سرزمین به زعم من “دوست داشتنی ” را می پوشاند. تمامی آن مردم را در گذر بیست و پنچ قرن در خود می بینم، و خود را در آنان. تمامی احساس هایشان را که به دور از جسم به خاک سپردشان در هستی این سرزمین به جای مانده احساس می کنم. همان بغض در گلویم است ، که در آن دقایق بر گذشته بر آنان در گلویشان بوده است.
احساس خشم، خشم کودکی بی گناه که در دقایقی که لبانش را بر شیرینی آنجه که حق اوست می نهد ، به ناگاه آنان که شیرین کامی را جرمی عظیم می پندارند بر دهانش می کوبند و لبانش را خونین می کنند.
اما قوم تلخ اندیشان، در این زمان نمی دانند که، این مردم احساس – کودک، کهنسال قومی است که ریشه ای بس گسترده دارد، و این آفت های کوتاه -عمر چون شبانه روز، را توان برابری با درختِ قرن ها -عمری را نیست.
لی لی نبوی

fati گفت،
ژوئن 15, 2009 در ساعت 6:19 ب.ظ
Never could be more proud to be part of my people. For a dictatorship, Iranians are at least trying to win back their votes, I don’t remember much of fight when Bush stole his in 2004.
ایمان فخار گفت،
ژوئن 16, 2009 در ساعت 6:27 ق.ظ
سلام خانم نبوی
متن فوق العاده بود
در مورد نظر گرمتون در اوای دل هم ممنونم البته مطلب جناب بوم نقاشی اصلاح شد که متاسفانه ورود به سایت برای جایگزینی دیگه مقدور نشد
ما تا چندی پیش تکنولوژی را در خدمت ندیدن دیگران گرفته بودم ولی جدیدا توانسته ایم قله های افتخار را برای دیده نشدن هم طی کنیم
بطور خلاصه ایران فیلتر شده است
ارتباطات ما با دنیای پیرامون در حد شهری کوچک و زلزله زده در خاورمیانه تنزل پیدا کرده
چون ظاهرا ما نه می فهمیم چه چیز را می توان خواند و نه اینکه چه چیز را می توان نوشت؟ ما ملت غیور و معصوم و چشم و گوش بسته ایرانیم
بهرحال با عنایت به آدرسهای
http://chibegamblog.blogsky.com/1388/01/14/post-19/
و
http://chibegamblog.blogsky.com/1388/03/26/post-34/
می توانید در صورت تمایل متن اصلاح شده و جوابیه بوم نقاشی را مطالعه فرمائید
غزاله گفت،
ژوئن 16, 2009 در ساعت 10:46 ب.ظ
حرفی که بهار باخزان کفت خون تو به باغ خشکمان کفت
این هیزم لال زیر آتش کل را به رسا ترین زبان کفت
آوخ….هرس جوانه ها را باید که برای باغبان کفت !!!
دردیست که ریشه اش زمینی است تا چند توان به آسمان کفت
ضحاک زمان ز یاد برده ست آن را که درفش کاویان کفت
زین پاره ی واژکونه دیکر نتوان به زبان واژکان کفت
هم بغض!کلام آخرین را زیباست که با زبان جان کفت
یاد آر که کفته ایم یک بار هشدار که باز می توان کفت
یاد آر که کفته ایم یک بار هشدار که باز می توان کفت
گوشه نشین گفت،
ژوئن 18, 2009 در ساعت 8:46 ق.ظ
di nokteh hami amookht ………..
عرش گفت،
جولای 13, 2009 در ساعت 8:04 ق.ظ
یاحق خانم نبوی
درمیان وبهای اخوان وب شم متمایز است
لطف از وب من دیدن کنید و نظر خودتان را درباره مطلب صوفیانه های ادبی برایم بنویسید
من وب شمارا در پیوند های خود قرار دادم اگر قابل دانستید شما هم مرا لینک کنید.