جولای 31, 2009 در ساعت 3:47 ق.ظ (Uncategorized)
باز هم با شمایم. در دو ماه گذشته سیل روز گذرها با سنگ هایی سنگین، از آنچه در سرزمین دوست داشتنی ام گذشته و می گذرد، با خود وبا شتاب، آنچنان بر جان روان گشته که توان نوشتن و سرزندگی را کاسته است. در کنار این همه البته که روزهایی متفاوت و روشن هم بوده، به ویژه که پذیرایی از نازنینی که خود صاحبخانۀ خانه و دل است و از خانه دور و در دل ساکن. در کنار این همه گونه ای گیجی و در مه بودن از روابط و دوستی ها (کدام دوستی ؟ که بیشتر معاشرت است و روابط اجتماعی) . کاش اگر سنگی هم بر انسان پرتاب می شود از رودخانه ای زلال که سنگ را می نمایاند برگرفته شود. گوئیا همۀ روابط در پرده ای از دوگانگی پوشیده می شود و رنج را مضاعف می کند. هم سرت به سنگ خونین می شود و هم نمی دانی چرا ؟ گه گاه آرزو می کنی که کاش انسان ها از تنها ویژه گی انسانی که همانا سخن گفتن است، و با این توانانی که او را از دیگر حیوانات متمایز می کند، بهره جویند و با هم به گفتگو نشینند. دیوارهای میان را به مدد این توانایی از میان بردارند و در پایان گفت و گو، هر کدام یا به راه خود روند و یا با هم همراه شوند. از دیگر سو شاید گذر از این پندار، محو هر شکلی از ارتباط، با تمام سختی هایش انسان را به سوی ان جان ِ جانان همیشه دوست رهنمون گردد. باید چون ابراهیم از آتش گذشت و آنگاه در گلستان ِ بودن با یار ازلی را تجربه کرد.
به هر روی، روزهایی است متفاوت. در این حال وهوا سری به دفترچۀ کوچک یادداشت ها زدم و دو نوشته را که گویای احوال این دمم بود یافتم.این نوشته ها تاریخ بر قلم آمدنشان نا معلوم است ولی یافتنشان در ماه پایانی سال هفتاد و هشت خورشیدی است که بر دستمالی کاغذی نوشته شده در جریان خانه تکانی پیدا شد. گویا در همان زمان هم که نزدیک به بیش از یک دهه است حالی همانند این روزها در جریان بوده. با من باشید.
اول سروده:
خسته ام
خسته
پاهایم که هر ذرّه اش
از
عشق،
شور،
و پرواز
آگنده است
از سنگینی
آویزه های
بی عشق
بی شور
قدرت اوج را از دست نهاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سروده دوم
آتشی است
افروخته در درون
عشق
از هر ذرّه وجود فریاد می زند
و آبی نیست
آتش را فرو نشاند
و لبی
که فریاد را پاسخ گوید
لی لی نبوی

3 دیدگاه
جولای 14, 2009 در ساعت 4:26 ق.ظ (Uncategorized)
سلام و هزاران سلام به تو دوست عزیز که سنگ صبور منی و با تویی که نمی شناسمت سخن می گویم، و می دانم که آشنای منی، نه در نام که در دل.
شاید دراز زمانی باشد که ننوشته ام، سبب های بسیار بوده که بهتراست از آن بگذریم. ولی آنچه موجب آن شده که سری به بلاگ بزنم و نوشتن را بیاغازم، تاریخ امروز چهاردهم جولای ویا بیست وسوم تیر ماه است که یاد آور روزی است که سرآغاز دگرگونی، نه شاید پایان گونه گونی بوده است. نه تنها برای این نگارنده که برای نازنین وجودی دیگر از نسلی جوانتر. شاید اگر خواننده این نگاشته باشد تبریک مرا برای این روز در دل شنوا خواهد بود.
سفری به گذشته، به سال هایی به کهنه گی عمری شصت و دوساله. به روزهای جستجو به دنبال نمی دانم چه!! به یاد دویدن ها درمیان شعر و ادبیات، در کتاب های اعتقادی از دین گرفته تا نگاهی اجتماعی، از روانشناسی تا مکاتب گوناگون شرق ،و زنجیره پیوشته تمامی این ها شور عشق، که در آن زمان حتی نامش را نمی دانستی. تنها تشنگی به یافتن چیزی که شاید می توان نامش را حقیقت بگذاری، تنها شور بود و هر دری را کوفتن برای یافتنش بدون انکه بدانی چیست. اولین تلنگر به تمامی اندیشه هایت توسط همکلاسی فرهیخته ای در دوران تحصیل در دانشکده معماری بود که پرسید”خدا را چه گونه می بینی؟” و تو جز جوابی کلیشه ای نداشتی واو تو را به خواند کتاب “لبه تیغ” از سامرست موام راهنمایی کرد . از همان لحظه بر لبۀ تیخ نشستی و نشستی و نشستی و دویدی و دویدی ودویدی و به هر سوی سری از سر تحقیق کشیدی تا بیست سالی بعد از آن سوال سرنوشت ساز. و به قول مولانا ” هر که ز سودا سر کشد اینجا سر ببریدش”
ودر چنین تاریخی، جمعه ای در غربت، تو که از سر سودا سر کشیده بودی به درگه آن خانه که باید خانه عشق نامش نهاد سر بر پای آموزگار عشق نهادی. نوآموز مکتبش گشتی. در چهل و دو سالگی که سن بلوغ روح می خوانند به شوری که نشانه بلوغ سن است اشنا گشتی و نشستی و نشستی و با خود گفتی که دیگر جستجو به پایان رسید و نمی دانستی که این خود آغازی است برای جستجوی در خویش و راه بر فرشی سرخ از خون دل است .نمی دانستی اموزگارت عاشقی رند است که سرآمد رندان عارفان می باشد. چه سال ها گذشت . . . چه دیدارهایی با عشاق ترین عاشق راه حقیقت داشتی که بر اسمان ها گذشتی . . . و چه رنج هایی که برای بر آوردن درس های این والا آموزگار عشق و ناتوانی از انجام آن تو را به قعر استیطال برد.
در این سیر و گذر، همراهی دیگر و جوان نیز در همین تاریخ ولی در سال های پی آمد دست در دست آن آموزگار سترگ نهاد. او بسیار توانمند و بی پروا که نشان از عشق راستین داشت با عاشقان کوی دوست همراه گشت و می تازد و پیش می رود و عشق سایبانی بر او گسترده است و ریحان وادی عشق است.
حال . . . در این یاد روزِ بر درگه آن خانه نشستن، و در پرتو آن نوربخش عاشقان بودن، جانت مسرور است که چه اندازه بخت یار بوده که از این گذر گذار کنی، و هر چند ناتوان، به بضاعت اندک خود، قطره ای از دریای بی کران عشق را که یار همیشه حاضر بر عاشقانش می افشاند، چون هدیه ای نادر برگیری.
هر دم بت عیار به رنگی دگر اید و هر رنگ و گونه او خود اوست . تنها عاشقی است که معشوق را در هر جلوه اش برای عاشق یگانه می سازد. نوربخش در هر زمان و مکان نوربخش است و ایکاش بتوان ندای ” بود عشقش مرا رهبر / ندارم رهبری دیگر” را از تمامی ذرات جان سرداد

یک نظر بنویسید