بیگانه و آشنا

پرده بردار ای حیاتِ جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شبهای من
ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله ها
ای فکنده آتشی در جملۀ اجزای من

. . . . .
نمی دانم که چرا این غزل ِ نازنین یار  همیشگی ام جناب مولانا، ساعاتی است که مرا به خود می خواند. هر خط آن گوییا با من سخن ساز می کند و از جانم سخن می راند.

در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی

جفت گردد بانگ کُه با نعره و هیهای من

. . .  و با تمامی جان می فهمم آنگه که می گوید:

تا زخود افزون گریزم، در خودم محبوستر

تا گشایم بند از پا، بسته بینم پای من

و با تمامی امید تمامی ذراتم فریاد بر می آورد:

ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد

گوییم :” اینک برا بر طارم بالای من”

و این شب، این دقیقه وصف کل احساس  است:

امشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیا

تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من

و می خواهم تا بر توبخوانم دفتر سودایی را که ایامی است در تمامی جان خانه کرده است.

مدتی است که نوشته ای برای تو که این مطالب را می خوانی ننوشته ام. شاید بهتر است  بگویم که برای خود ننوشته ام، که زمان نوشتن ام گفتگوی خود با “خود” است.

ساعاتی پیش پیامی از دوستی نا دیده رسید که انگیزه نوشتن شد و سبب عنوان این نوشته. بیگاه و آشنا.

بیگانه کیست و آشنا که می باشد؟

در گذر ماه های پیشین این سوال به دفعات از ذهن و دلم بر گذشته. موجب آن پرده هایی از زندگی بوده، که به نظاره اش نشسته ام. دوستی هایی بوده که زنگ باخته و آشنایی هایی بوده که آشنایانش به دیده نیامده اند. همراهانی زمینی  در کنار، که راهشان در دیگر سوی اندیشه ها بوده است،  و دگر سویان زمینی  که همراه دل بوده اند. آشنایانی که با شوق بسویشان رفتی تا دفتر دوستی را با همدلی ورق زنید و بیگانه ای را در کنار دیدی که اوراق  دفتر دوستی را برکنده و بر باد جهان مادی سپرده است.

شاید در گذر ِ ثلث ِ قرن، بیش از قرن ها دگرگونه گشته ای که یاران قدیمی را بیگانه می انگاری. و یا شاید آن ها همانند که بوده اند.وتو با آن روزگاران بیگانه گشته ای.

بر گذشته نگاهی می اندازم، شاید همان زمان ها هم بسیاری از همراهان بیگانه بوده اند و تو آشنا پنداشته ای!! و حال پرده های پندار بردریده شده و آنچه را که نقشی از خیال بر آن زده بودی خود را می نمایاند و در چشم بیگانه می آید.

نه!! این ها حدیثی است از اندیشۀ دور پرواز و خیالات ساخته گشته از ذهن. انگاه که بر راهی که در جست و جویش سال ها به هردیار سرکشیدی، گام نهادی، نمی دانستی که درآن دیار،  یار ازلی غیور است و با رسایی می گوید:

خانۀ دل خالی از اغیار خواهد بهر خویش

حال آشنایان تو آنانند که شاید هیچگاه در کنارشان بر زمین گام نزده ای ، و صدای آنان، صدای کلام و دلشان در دل و گوش جانت بوده. نامشان را شاید ندانی و اگر هم بدانی تنها نام است.  آنچه که تو را به آنان پیوند می دهد آوایی است که یکسان می شنوید و همان آوای دوست ازلی است که بر قلمشان می رود و یا بر موسیقی شان جاری می شود و یا شاید بر پرده های نقاشی آنان نقش می بندد و در تندیش هایشان جلوه می نماید.

در آغاز کلام مولانا گفت :

امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا

و رحمی کرد و آمد.  احساس کردم که “تنها ” از گونۀ اندوه بار و نیازمند آن نیستم. بسا بسیار یاران عشق که ندیده و شاید نشناخته و شاید شناختۀ ندیده در این دم همراهند و حقیقت یار ازلی در آنان در جلوه.

سپاس از دوستی ندیده که پیامش سبب این نوشته گشت. سپاس از شعر زیبایش دارم.

لی لی نبوی- تورنتو