مستم، دیوانه ام، و عشق جاری . . .
از ده روز گذشته که تولد برادر نازنینت بود تا به امروز مستی می کنم و از عشق به او وتو سرشارم.
امروز روز تولد توست. سی و یکسال پیش که سی و یکساله بودم، در این ساعات، ساعتی از تولد تو گذشته بود و عشق را به مفهوم حقیقی آن در درد زایش تو تجربه کردم و حس زیبای مادر شدن را مدیون تو هستم. دانستم که بیشترین مهرِ هستی در متولد شدنم به عنوان یک زن بوده است. اولین تغذیه تو اولین ایثار را به من آموخت. با اولین گام تو گامی نو برداشتم و با اولین کلامت با کلامی نو آشنا شدم. با تو دوباره خواندم و دوباره به مدرسه رفتم و این بار مدرسه عشق بود که شاگردی اش را آغاز کردم. با تو دوباره نو جوان شدم و با عاشقی ات عاشقی را دوباره از سرگرفتم. و چه زیبا که حال فهمیده ام که تو و برادرت چه آموزگارانی برای من بوده اید و چه انبوهی از دانش عشق و نو شدن را به من آموختید.
ساعاتی پیش که می خواستم در لحظۀ تولدت با تو صحبتی کنم پیام دلم را شنیدی و بر من پیشی گرفتنی و صدای زنگ تلفن را به صدا درآوردی و گفتی که دقا یقی دیگر تولدت است .و این چنین می عشق را در جانم جاری کردی و مستی تمام روحم را به پرواز آورد. هیچ ندارم که لایق تو باشد و گذران سال ها و روزهایی که برای خدمت به تو سپری شد که نام وظیفه بر آن می گذارم ارزشی ندارد که بتواند هدیه ای برای تولدت باشد. تنها نوشته ای دارم از ایامی دور و آن را به تو تقدیم می کنم. این نوشته تمام حس من است برای زایش ، هدیۀ ای که هستی به من برای زن بودنم داده است و تو و برادرت تجلی این هدیه هستید.
دستانتان را در دست های هم بگذارید تا پلی برای عبورم به زیبایی های زندگی جاری و زندگی جاودانی من باشد
زایش
کاش می توانستم هزار بار
بزایم
هزار نوزاد داشته باشم
و هزار بار متولد گردم
با هر اولین لبخندآنان
لبخند زنم
و هزار بار لبخند بزنم
با هر اولین قدم آنان
گام بردارم
و هزار گام نو بردارم
با هر اولین کلام آنان
کلامی نو بگویم
و هزار کلام نو بگویم
با هر اولین عشق آنان
عاشق شوم
و هزار بار عاشق گردم
با هر زایش، زائیده ام
باز بزایم
و هزار هزاز بار بزایم
و آنگاه است
که همیشه نو خواهم بود
