یکسال گذشت و من ندانم
این سال چه گونه بی تو بگذشت
یک سال گذشت، بی یار در جسمیت او، و با یار در دل ، و در نمود او در دیگر جلوه ،گذشت. بر گرد هم آمدیم تا سال گشت پروازِ یار را بر در ِ یار یاران، برگزار کنیم. شاید، اگر یار ِ حقیقی او بودیم جشن بگیریم که ، او خود رسیدن قطره به دریا را عید می داند و جشن و سرور.
بر خانه عشق رفتیم، هریک دل هامان در دست ِ عشق وهدیه بر او. هفت تن در دیگ جوشان عشق او، دل های دیگر عاشقانش را بر جوشش آتش ارادتش نهادند، و دانه های سخت و سنگ گونۀ نفس، را جوشاندند و جوشاندند و پوست برکندند، و در زیر پنجه های خود نرم کردند، و با تمامی دل های نرم گشته آمیختند؛ ورز داده ، و در نهایت با هم ندای اوست اوست را در یکپارچه گشتن آن معجون سر دادند.
در مجلس عشق یار مطرب او که ، از زبان مولای عشق، مولانای جاودان ندای:
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
. . .. .
از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته
و
ای دوست ز شهر ما ، نا گه به سفر رفتی
. . . . .
در دامن دریایی، چو در و گهر رفتی
و عاشقانش نه در فرافش، که در وصالش ، و شاید هم فراق و وصالی توامان، دست زنان و پای کوبان، در خیال روی او، و نگاه عقل کش و عشق آفرینش، نعره ها برآوردند و های و هوی هایشان تلاشی برای آن که بگویند : با مایی و مدد کن که با تو باشیم. و بر حکم ُله الله همگی همنوا شدند.
در این شب بوسه بر دست های دوستی زده شد. نگاه های قهر به مهر بدل گشت. پیر و جوان با هم خدمت کردند و عشق را جاری ساختند.
و بسا خوشی که حقیری در میان فقرا در دمدمه های بامداد ِ روز بزرگداشت، به رسم ساعت قراردادی بشری، ساعت هقت صبح، پس از دیداری که درخواب با یار جوان عاشقان داشت، از او به واسطۀ جوان شاعری عاشق- پیامی که سال های دوراز مراد ِ خرقه تهی نمودۀ او،به وی رسانده بود- هدیه گرفت.
” امشب دلا دیوانگی ها می کنم من . . .
. . . .
این نیمه جان خسته ام را نیز روزی
قربانی آن قد و با لا می کنم من”
و ایا غیر از این است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
که همه، . . جانمان را روزی قربانی آن قد و بالا خواهیم نمود. ای کاش که این قربانی نمودن از گونۀ دل آگاهی هستی باشد که در دم ، . . . . همه عشق است و عشق است و عششششششششششششق
لی لی نبوی- تورنتو

کریم زیّـا نی "راهی" گفت،
اکتبر 13, 2009 در ساعت 9:53 ب.ظ
گر جان عاشق دم زند آتش بر این عالم زند
وین عالم بی اصل را چون ذرّه ها بر هم زند
عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند وآدمی، گر خـــویــش با آدم زند
………..
آقا طاهـــر گفت،
اکتبر 28, 2009 در ساعت 11:36 ق.ظ
آمـــد سحـــری نـدا ز میـــخا نه مـــا
کای رنــــــد خرابـاتی دیــــوانـه مــــا
بر خیـــز که پــر کنیــم پــیمانه ز می
زان پــیش که پــر کنند پـیـمانهء مـا