قفس تنگ است از بی هم زبانی . . .

به مرغان چمن گویید از من

قفس تنگ است از بی همزبانی

سلام بر تو که هم اینک سنگ صبور منی. بسیار کوشیدم که ننویسم و این شورش احساس را ندیده انگارم، و بگذارم که هر اندازه می خواهد سر بر دیوار اندیشه ام کوبد و خسته از میدان بدر رود؛ اما نشد. بسیارند در پیرامون، در نزدیک ترین ارتباط و دورترین آن. اما کو همزبانی؟ و همدلی، که با او سخن گویی و بدانی که نا گفته تو را “”می شنود” ونا شنیده دلش شنوای فریاد های خاموش ِ خیزابه های احساسی است که درتو مواج است. نازنینان  مهربان بسیارند اما تو نازنین مهربان نمی خواهی، همدلی می خواهی که حتی با اختلاف نظر تو را “بشنود” و “درک” کند.

زیادی حاشیه رفتم، بله تاریخ هایی است هیچ گاه فراموشت نمی شود؛ از آن رو که زندگییت در آن ها مسیری نو و دیگر گون به خود می گیرد و ادامه زندگی و پس آمدهای آن، تو را به آن تاریخ پیوند می دهد؛ به ویژه که از آن گروه آدم هایی باشی که بخشی از ذهنت که حافظه نام دارد در ثبت تاریخ ها بدون تلاش تو و خودسرانه به نگاهداری آن ها مشغول است.

هفتم آبان، ترک دیار، دیاری که بی واسطۀ بستگی ها؛ عاشقانه در آن می زیستی و حتی لجن هایش را با تمامی حس می بوییدی و به همین روال لجن های اجتماعی آن نیز تو را نمی آشفت.کوه و کوچه اش؛ درخت و خاکش؛ هوای آلوده و اجتماع شاید نه چندان پیراسته اش، و . . . .  و رابطه های جاری در آن؛ سلامی با همسایه، و گپی با بقال، و سخنی با راننده تاکسی، و گلایه ای از فروشنده،  و بیش از هر چیز داشتن کسی که نام ” دوست” می توانستی بر آن نهی. می گویم “دوست“!نه معاشر، “دوست” ! نه ساعتی را بی معنی با کسی گذراندن. “دوست” ! نه از جزیره های گوناگون با هم سخن گفتن،   بلکه در یک جزیره حتی با دو نگاه از دوسوی غیر هم سو و همکلامی. دوست که پس از ساعتی با او گذراندن احساس می کنی که زمان متوقف بوده و گفت و شنود ها به روزمره گی نگذشته. در بارۀ کتابی که خوانده ای حتی اگر با اندیشه او سازگار نبوده با تو به مجادله بر نخواسته، اگر نظر داده از نگریشی سر بر آورده  که نه کم بلکه بیش از دانایی تو بوده و از یر شناخت و ژرف نه در سطح. و تو نیز همان گونه با او به گفتگو نشستی .نگرش اجتماعی اش آزاد منشانه بوده و با تمام دو سویه بودن ِ آن با نگاه تو؛ با تمامی باورش به آزادی با تو همکلام گشته.  و بیش از هر سخن سرزمینت و فرهنگت را شناخته به واقع شناخته و در آن غور نموده، والایی هایش را شناخته و کاستی هایش نیز. گام در راه والایی نهاده و سعی در رفع کاستی هایش کرده. شاید روش زندگی اش، عاشقی اش و برخوردش با سنت ها با تو به تمامی متقاوت بوده ولی این تقاوت نه تو و نه او را بر نیاشفته؛ زیرا هر دو روش بر پایۀ آگاهی استوار بوده و همین آگاهی، پیوند گاه تو و اوست.

و چه سعادتی که  تو  تنها این یک دوست  را داشته ای و او همانند جواهری که کم و نایاب است بر تارک دلت درخشیده و می درخشد.

و تو، آن سرزمین و این پیوند ها با طبیعت و انسان هایش را در تاریخ هفتم آبان گسستی

و هشتم آبان، گام نهادن به سرزمینی که سرمای طبیعتش همانند مردم آن است،  حتی اگر مردمانی باشند از زادگاه تو . سرزمینی که همزبانان تو همزبانت نیستنند. هم اندیشه ای در آن نیست . دراین جا خبری از “دوست“نیست و تنها “معاشر” است که در پیرامونت می بینی. و اگر بر سبیل سعادت با کسانی ساعاتی اندیشه ورزی داشته باشی همانا کسانی اند که ریشه در آشنایی های سرزمین  مادری تو دارند. کسانی اند که ایران را با تمامی مجموعه ی ویژه گی هایش دوست دارند. کسانی اند سیاسی نمی اندیشند بلکه والاتر از آن ایرانی می اندیشند، فارسی را پاس می دارند و فارسی می نویسند و می خوانند و می گویند و می سرایند و می اندیشند. باور به فرهنگ ایران دارند، آز آن رو که ژرف آن را می شناسند و خوانده اند و با آن زیسته اند.

حال از پس هجده سال از آمدنت. نه! پرتاب شدنت از سیاره ای که عاشق آن بودی و هر دمت در آن به حقیقت  زندگی کرده ای،  به این سرزمین که هیچگاه با آن الفت نگرفتنی، دانستی که انسان با انتخاب هایش زندگی می کند. دانستی که “انتخاب” همان ودیعه ایست که انسان را خلیفه خدا در روی زمین می کند، و او را از دیگر موجودات متمایز می نماید. انتخاب مسولیت را همراه خود می آورد، و با انتخاب ها ی تو است که در زندگی خالق شادی و یا اندوه خود خواهی بود.  و بسا سعادت که انتخابت بر پایۀ عشق باشد. یعنی صدق به آنچه می کنی نه به دلیلی که در پی می آید، یعنی راستی؛ یعنی باور به آنچه که می کنی،  و من بی باور یر این انتخاب ،وباور به اشتباه بودن آن ، ترک دیار را گزیدم. تنها شاید به خاطر آن همراه عزیزی که آیندۀ بهتر  را در در زندگی در این سوی جهان می دید. کاش می دانستم که آیا میداند که اشتباه کرده است؟؟؟؟ و شاید بهتر بود که بر باورم به اشتباه بودن این انتخاب پای می فشردم و بر باورم ره می سپردم و مسولیت آن را بر عهده می گرفتم.

و من اینک در جزیره ای که نام سرزمین بیگانه را دارد. رویاهایم را از من ربوده، دوستانم را ( گفتم دوست نه معاشر) از من دور کرده، باجمع بودن و تنهایی را به من آموخته ، تنها با حضور آن دوست حقیقی نهان در جانم، توان زنده ساختن دم های زندگی را ممکن می کنم، با حضورش در برگ برگ گل ها، در خاک باغچه، در موج و صدای تلاقی اش با ساحل دریاچۀ سر نهاده بر ای شهر، با خانۀ عشق که دوست – آن دوست حقیقی-  می دانست که چه اندازه غریبیم و این خانه را بنا نهاد که با او به دمی دوستی را تجربه کنیم.

وای اگر که او نمی بود. به یاد سهراب سپهری افتادم که می گفت

و در این تنهایی سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است

و او آن سایۀ نارون عشق است.

3 دیدگاه

  1. Inka گفت،

    نوامبر 3, 2009 در 3:27 ب.ظ

    لیلی عزیزم وقتی این نوشته رو خوندم یاد یک شعر از سهراب افتادم كه حتما شنیدی.

    “خانه دوست كجاست؟”

    در فلق بود كه پرسيد سوار.
    آسمان مكثي كرد.
    رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
    و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
    “نرسيده به درخت،
    كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
    مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
    پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
    دو قدم مانده به گل،
    پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
    و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
    در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
    كودكي مي‌بيني
    رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او مي‌پرسي
    خانه دوست كجاست.”

    به امید روزی كه جانت لذت “همدلی” را یافتن را تجربه کند. عشق

  2. طاهــــر گفت،

    نوامبر 5, 2009 در 12:55 ب.ظ

    گفــتم ز کجــائی تـو ، تسـخر زد و گفـت ای جــان
    نــیــمـیــم ز ترکـســتان ، نــیــمــیــم ز فــر غــانـه
    نـیــــمــیـــم ز آب و گل ، نـیـــمـیــم ز جــان و دل
    نــیـــمـی ز لـب دریــــا ، نـیـــمـی هـمــه دردانــه
    گفـتم که رفیقی کـــن ، با من که من ات خویشم
    گفتـا که بنشنـــاســم ، من خویـــش ز بیـــــگانــه
    من بـی سرو دستــارم ، در خـــانـــــه خمـــــــــارم
    یک سیـــنه سخن دارم ، چون شــــرح دهم یا نـه

    لیلی جان
    به عشق دوست، تلاش میکنیم، نفس می کشیم ، تحمل میکنیم، تا مگر با پای همت دوباره با دوست هم اغوش شویم.

  3. طاهــــر گفت،

    نوامبر 5, 2009 در 12:56 ب.ظ


فرستادن دیدگاه