مادر رفت . . .

سلام

نوشتن در این دم بسیار سخت است ولی نیرویی مرا به نگاشتن می کشاند. بازهم زنگ تلفن به صدا آمد. زنگی که هجده سال گذشته هرگاه از سرزمینم بوده دلم را لرزانده است. این بار نیز پیامی با خود آورد که از ساعت هایی پیش مرا در حالتی که می توانم حیرانی بخوانم برده است

مادر رفت

او رفت و با جان جانان یکی شد. او رفت و پیوندی ابدی با پدر بست. آن هم درست شبی که سالگرد پیوند زندگی من و همسرم می باشد.  رفتن مادر مرا به خاطرۀ شب پیش از ازدواجم می برد و  . . . چه گویم تنها باید بگویم : مادر! پدر!  پیوندتان مبارک . ولی به خود چه گویم؟؟؟؟حیرانم و خیال ندارم که برایتان نوحه سرایی کنم که این  سهم من است . می خواهم به کمال از این سهم آنچه را که باید یاد بگیرم بیاموزم ، که درس های زندگی هیچگاه پایانی ندارند.

به او می پردازم. او  در نسلی که بیشترین زنان از حقوق اولیه انسانی خود محروم بودند زیست ولی زیبا زندگی کرد. می گویم زیبا از آن رو که زیبایی برای من تلاش در حرکت و تلاش به سوی آن حقیقتی است که انسان را به تعالی ، آزادی و گرفتن حقوق انسانی اش می رساند. او همۀ عمر را در تلاش برای حقوق انسانی اش به عنوان “زن” گذراند.  می گویم زیبا زندگی کرد چون در هیچ مرحله از زندگی، هیچ قانون مرد سالاری نتوانست بر او پیروز شود. هیچ جلوۀ مادی نتوانست او را به چشم پوشی از باورهایش به والایی زن و توانایی زن وادارد. زیبا چون با اعتقاد و تلاش دمی از راه خود دور نشد. همزمان با کار توان فرسای تدریس وهمدوشی با پدر که اونیز تدرس می کرد برای  تامین مادی زندگی، با دقت تمام نقش یک مدیر خانه و مادری سختگیر در آموزش دخترانش را ایفا کرد. در همان حال از فعالان جامعه آموزگاران آن زمان بود. یکی از دو زنی بود که در روزهای اعتصاب معلمان در سال های چهل دوشادوش ده مرد مدیریت اعتصاب را رهبری می کرد و در روزی که خانعلی د ربهارستان با گلوله از پای در افتاد جنازه اش را بر دوش کشید.همان اعتصابات سقوط دولت و احقاق حقوق معلمان را در پی آورد.

با تولد در سال یک هزارو دویست و نود و هفت، در شهر ساری چهارمین دختر از خانواده ای یازده نفره بود. با پدر و مادر که تمام عمر با هم زیستند و بر خلاف آنچه در آن زمان عادی می نمود هیچگاه چند همسری در میانشان رخ نداد. پدر بازاری و بی سواد و مادر خانه دار. در میان شش دختر او تنها دختری بود که پدر هیچگاه نتوانست در مبارزه برای ترک تحصیل و وادار ساختن او به ازدواجی تحمیلی پیروز گردد. سخن از سال های هزارو سیصد و چهارده است. همه خواهر ها حتی کوچکتر از او با تهدید و فشار پا به زندگی زناشویی گذاشتند ولی هیچکس حریف در گزینش راه زندگی برای  او نبود. او معتقد به عشق بود و همگامی با انسانی که آگا ه اندیش باشد و در کنار او به تواند به پروازش به سوی رشد وبالندگی و تلاش در راه بدست آوردن حقوق خود ودیگر زنان کمک نماید.

کلاس نهم را که به پایان می رساند  در این سال ها با وجود مخالفت پدر که به سبب کشف حجاب مانع  تحصیل دختران کوچکتر از او شده است او با شادی از نداشتن حجاب به درس خواندن خود ادامه می دهد.  زمان انتخاب رشته فرامی رسد. محیط شهرش را محدود می بیند. زیرا در این شهر تنها رشتۀ خانه داری برای ادامۀ تحصیل وجود دارد.  او می خواهد به شهر بابل که دانشسرای مقدماتی دارد و محل پرورش آموزگار است برود. در این زمان، پدرش که ورشکست شده عدم امکان مالی را برای  تامین مخارج تحصیل بهانه کرده و مخالفت آغاز می کند.

او کسی نیست که از میدان بدر رود. در روزی که رئیس فرهنگ مازندران برای بازدید مدرسه آمده، از صف خارج می شود به نزد او رفته و شرایط خود را گفته و تقاضای وام تحصیلی به مبلغ ماهی سه توما ن به قرار روزی یک ریال می کند.  در پاسخ رئیس فرهنگ که می پرسد با این مبلغ کم چگونه می خواهی سر کنی،  ریر مخارجش را با حداقل هزینه ارائه می کند.  رئیس فرهنگ با لبخندی می گوید روزی دو ریال به تو خواهم داد. با دریافت اولین وام به سراغ خانواده رفته و می گوید که آماده رفتن  به بابل و آموزگار شدن است . به ناجار مادر با لحافی و حداقل وسایلی  همراهش به بابل می رود واو ثبت نام می کند. پس از آن سراغ سرایدار پیر مدرسه که با همسرش در گوشۀ خیاط زندگی می کنندرفته و می گوید ماهی سه تومان می دهم و باشما زندگی می کنم . دیگر روزگار بر وفق مرادش است در زیر همان کرسی درکنار سرایدار پیر و همسرش در شعلۀ کم نور چراغ نفتی درس می خواند و می خوابد و زندگی می کند تا سال هزارو سیصد و بیست که فارغ الحصیل می گردد.

در این سال ها دبیر جوانی که به عنوان مدیر مدرسه  همراه خواهر دبپلمه خود که دبیر فرانسه است به شهر او می آیند،و یکی از خانه های متعلق به پدرش  را  که مجاور خانۀ آن هاست اجاره می نمایند . عشقی بین  او و مدیر جوان که بعد سالی ریس فرهنگ شاهی می شود؛ می شکفتد و این دو در آغاز حضور متفقین در ایران درعین سادگی پیوند زناشویی می بندند و به تهران می آیند. به حقیقت این همسر آزادمنش و هوادار آزادی و  رسیدن زنان به حق اجتماعی آنان است که بال و پری افزون به وی می دهد برای پرواز به سوی آنچه که باور دارد.

سال های جنگ و قحطی وبیکاری است. همسر تدریس خصوصی می کند و وی  که خود را برای تدریس آماده کرد به دلیل شرایط اجتماعی شعل های گوناگونی را تجربه می کند که خود می گفت در آن میان گل فروشی هم کرده است. ولی هردو مصمم هستند تا پایان جنگ فرزندی نداشته باشند و آگاهانه به این تصمیم پای می فشارند و زیر بار حرف های اجتماعی و اطرافیان نمی روند که نشان ازادگی به دور از قضاوت ها عمل کردن است.

در این سال ها که سال های شکوفایی فرهنگی و اجتماعی آنان است ، مطالعه می کنند و از نان شب زده کتاب خریداری می کنند. در خلوت خود پدر شعر می سراید، می نویسد و تار می نوازد و مادر که بیشتر سیاسی است و اجتماعی خود را در شناخت اوضاع سیاسی قرار می دهد. بالاخره در سال هزارو سیصد و بیست و پنج فرا می رسد و جنگ به پایان می آید.  او به عنوان آموزگار  و همسرش به عنوان دبیربه ثبات شعلی می رسند و  خود را برای مرحله ای دیگر در زندگی و نقشی تازه به عنوان پدر ومادر آماده می کنند و نقش خود در بیست و دوم اردی بهشت هزارو سیصد بیست و شش با تولد اولین دخترشان آغاز می کنند.  پس از هفت سال در بیست ودوم خرداد هزارو سیصد سی وسی با تولد دختر دومشان جمع خانواده را تا پایان حیاتشان با چه سختی ها و فشارهای مالی و اجتماعی  ولی دوشادوش و همفکر و همکار حفظ می کنند. در تمامی این سال ها او با پشتیبانی همسر در تمامی زمینه های اجتمایی به ویژه معلمان و زنان  کوشاست و گه گاه روزهایش سی ساعته است. همزمان خانه ای اراسته و سفره ای به اندازه برای جمع چهار نفرشان همیشه گسترده ورسیدگی به درس و درس و درس برای دختران در اولویت که آنهم با همکاری همسر اسان می شود .  با پایان تخصیل دانشگاهی دخترها در زمینه معماری و پیراپزشکی و ازدواجشان  به آرامشی دست می یابند. افسوس که روزگار راه خود را می رود وکاری به انسانها ندارد. مرگ همسردر اوایل انقلات بر اثر شوک ناشی از بمباران تهران و مهاجرت یکی از فرزندان و بر باد رفتن آرزوهایی که او برای حضور و تلاش او در تخصص و فعالیت های احتماعی اش برای زنان داشت او را خسته کرد .ولی از پای در نیاورد  وهمچنان مسیر جریان های سیاسی  را با آگاهی پی می گرفت به نوه ها می آموخت (حیف که نوه های خارج از کشور از چنین وجود نازنینی محروم بودند) و  . . .

و بالاخره  امروز با آگاهی تمام در دم مرگ این جهان را وداع گفت.

کاش بتوانم اندکی از ارثی فرهنگی را که او وپدر برایم گذارده اند برای جامعۀ ایرانی کشوری که در آن می زیم، بکار گیرم.

یادتان گرامی که بسیار آموختید و مهمتر آن که تمام سنت هایی را که  مانع از پرواز انسان به ویژه “زن ایران” به فراز جایگاه انسانی  می شود از اندیشه ما ستردید و سنت های ناب باستانی دور از خرافه را در دل هامان کاشتید. باشد که به توانیم آن را به فرزندانمان منتقل کنیم.

لی لی نبوی- تورنتو

 

baba va maman1973

تا کنون 9 نظر داده شده

  1. Inka گفت،

    نوامبر 11, 2009 روی 11:21 ق.ظ

    لیلی عزیزم روح مادر گرامیت شاد . بقول فروغ تنها صداست كه میماند و تو صدای مادری را كه چنین به آزادگی زندگی کرده و به تو آموخته بسیار ی را با دیگران سهیم میداری

  2. طا هــــــــر گفت،

    نوامبر 12, 2009 روی 10:20 ب.ظ

    واژه افسوس را تنها درغــم از دست دادن مــادر بکار بردم.

  3. عرش گفت،

    نوامبر 13, 2009 روی 10:53 ق.ظ

    هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
    همدردتم اخوي

  4. Bahar گفت،

    نوامبر 13, 2009 روی 6:34 ب.ظ

    Life is all about love. There is no death in this life.Life is all about the discovery of self; love is the discovery.

    She will be always present in my memories as a strong soul; there is no death.

    Please accept my condolences on behalf of my family.

  5. MORTAZA گفت،

    نوامبر 14, 2009 روی 4:04 ق.ظ

    یاحق مددی من گرلایق جلب قبولت نیستم باری نظر برحال او افکن بهر لطفی که بتوانی

  6. نوامبر 15, 2009 روی 2:21 ب.ظ

    هو

    با عرض سلام و تسليت خدمت اخوي بزگوارم

    با آرزوي صبر و شكيبايي براي شما

    هيچ كس نمي ميرد…

  7. asa گفت،

    نوامبر 16, 2009 روی 3:51 ب.ظ

    ba arse salam wa ehteram khedmate dokhtarameh asis wa bosorgwar,khedmate shoma wa khanewade mohtarametan as samime ghalb tasliat ars mikonim,omidwarim yad wa khatereh ameh bosorgwareman hamishe dar galbhayeman be haman sibayi ke shoma dar neweshtehayetan eshare kardid jawdan bemanad ,.barayetan aresoye salamati wa sarbolandi mikonim

    dostdaretan asa, alireza,mahsa ,golsa

  8. طاهره گفت،

    نوامبر 19, 2009 روی 4:30 ق.ظ

    سلام ، من عضو كوچكترين فرزند(پسر) از خانواده 11 نفري مادرتان در ساري هستم . از بچگي هميشه شنيدم كه شباهت ظاهري و اخلاقي زيادي به ايشان داشتم . يادمه كوچك كه بودم چند وقتي اينجا به خاطر جنگ مهمان ما بودند و در بزرگي فقط موفق شدم 1 بار به ديدنشان برم آنهم 4 سال پيشموقعي پدرم را ديدنشان بردم. جالب اينجاست كه هنوز تصور بچگي واقعيت داشت و ايشان همان چهره و همان صدا و همان اقتدار دوران كودكي من را حتي براي مهمان تازه وارد ( همسرم) داشتند و مهر تاييدي كه همسرم دادكه من هنوز شبيه ايشان بودم برام جالب و لذت بخش بود.
    متاسفم ، ازينكه ايشان را از دست داديم و اميدوارم روحشان شاد باشه.

  9. مریم تاران گفت،

    نوامبر 24, 2009 روی 12:21 ب.ظ

    سلام خانم نبوی عزیز و مهربون
    اول به شما برای از دست دادن مادری اینچنین تسلیت می گم و دوم به مادرتون تبریک میگم همونطور که شما گفتید بالاخره دو عاشق به هم رسیدن ، مطمئنا زندگی برای مادرتون بدون همسر مهربان و پشتیبان خوبش خیلی سخت بوده …
    امیدوارم شما همیشه سالم و شاد باشید و عمر طولانی و باعزت برای شما از خدای مهربان طلب میکنم


نظر بدهید