او رفت . . .

روزی است از روزهای زندگی که مانند دیگر روزها نیست؛ روزی متفاوت که بازهم زنگ تلفن خبر رفتنش را می دهد.اماده شده ای که به تولد دوستی بروی که خبر مرگ برادری به تو می رسد. برادر شریک زندگیت، برادر همسرت، عموی فرزندانت. برادری که حضورش سایه ای بر زندگی تو می انداخت

انسانی که  شخصیتی بسیار متفاوت از بسیاران داشت. قدرت طلب بود بی آنکه قدرتی داشته باشد. مهربانی و احترام مادر و خواهران وبرادر بسیار کوچکتر شبهه برتری و قدرت را در او ساخته بود؛ و در حفظ این قدرت گونه ای رفتار ویژه در او ایجاد می شد. می خواست مهربان باشد ولی مهربانی اش همواره با تحکم و گونه ای منت بر سر ناتوانی بود. ایران دوستی بود که ذره ذره وجودش پربود از هوای فرهنگ و سرزمین ایران که قریب نیم قرن آن را ترک گفته بود. با همسری از سرزمین غرب وحشی در این سوی جهان می زیست و چنان با همسر وفادار ماند ودر عمل آن را به اثبات رساند که شاید بتوان به عنوان انگشت شمار همسران وفادار از او نام برد که، بدون داشتن فرزند تا آخرین دم های زندگیش عاشقانه ولی بازهم با تحکم با او زیست ؛ شاید تنها همسرش حقیقت وجود او را می شناخت ومی دانست در ورای این همه رفتار حاکمانه قلبی مهربان او را دوست دارد.

وقتی به خاطره ها و احساس های خودت ، در ارتباط با او نگاهی می اندازی، خرسندی ویژه ای را حس می کنی. سبب ان را می جویی و در میابی علت ان است  که، با او همیشه صادق بوده ای. از آن رو هیچگاه به دروغ  او را تایید نکردی که، شاید مصون از خشونت کلام  و رفتار قهر آمیزش بمانی. قهرها و تندی های او را به جان خریدی اما به مصلحت کلامی نگفتی که به ان ایمان نداشته باشی. در عقاید سیاسی و اجتماعی و فرهنگی گاه مانند دو دشمن با او روبرو شدی ولی صادقانه و نه از راه تزویر – بدان گونه که بسیاری از اطرافیان برخورد می کردند-   به به و نه چه چه ی کردی. او این را می دانست و گاه چنان مهربان به تو می نگریست که در ورای ان همه تندی وتلخی، قلبی را که نمی توانستی باور کنی که دارد؛ می دیدی.

به هرحال سی و هفت سال با او گذشت. فراز و فرود که البته فرودهایش آنقدر زیاد است ،که فرازهایش را می توانی با انگشتان شاید یکدست بشماری ولی فرازهایی است ماندگار،  و البته  به همان تعداد فرودهایی است ژرف تر از آن که به توان اثرش را از لوح خاطر زودود.

وفتی این دم به او می اندیشی، بین احساس های گونه گونی معلق می مانی. داوری ویژه ای نداری یعنی نمی توانی بیابی! به یاد میاوری که زمان هایی بسیار دوستش داشتی که، البته به درازا نمی کشید، اندک زمانی بعد چنان از او خشمگین میشدی که می خواستی به دیگر سر دنیا فرار کنی، و گاه چنان دل شکسته که، او را بی رحم ترین انسان ها می خواندی؛ البته این احساس زمانی بود که فرزندانت مورد خشم او قرار می گرفتند. ولی شفاف ترین احساس نسبت به او در این سال های اخیر ارزوی آرام بودن و لذت بردن از زندگی برای او بود. این احساس از زمانی به وجود آمد که دیگر او برای تودر اندیشه ات وجود نداشت و خشم و مهربانی و تندی و نرمی اوبرایت بی تفاوت بود. او برای تو دیگر انسانی بود همانند انسان هایی دیگر که نمی توانستی رنجش را تحمل کنی. رنج انکه او برای آزردن دیگران چه رنجی به خود می دهد.  چه اسان می توانست قلب های بسیاری را در کنار خود شادمان کند و خود وجودش مالامال شادی شود. در چهار الی پنج سال آخر حس می کردی که دوستش داری به عنوان یک انسان. و در این ماه های اخر دردی که می کشید را نمی توانستی تحمل کنی و وقتی درکنارش بودی با حافظ خواندن وشعر سرایی می خواستی دمی مستی عشق را در کامش بریزی که شاید دم های آخرین آرامش را تجربه کند. نمی دانم که چه احساسی داشت .  یادش نمی دانم گرامی یا گونه ای دیگر به دلیل اثر بسیار بسیار عمیقی که در سرنوشت من داشت  در خاطرم خواهد ماند.

2 دیدگاه

  1. فرح گفت،

    مارس 8, 2011 در 2:54 ب.ظ.

    روحش شاد…این قافله عمر عجب میگذرد ..

  2. دوست گفت،

    مارس 16, 2011 در 10:17 ب.ظ.

    حضرت حق » نوربخش » روحش


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.