شبی از شب های عشق ِ آن یار ازلی، آن دوست، آن که دلبر دل هایی است که دل به او می سپارند. جمع یاران در خانه او، در دیاری قطبی و تاریک بر گِرد هم، گِرد می آیند، ولی خانه او همیشه گرم و گرما دهنده و نوربخش است.
بر زمینش می نشینیم و مطربش با کلام همیشه پایدار او می آغازد به ترانه سرایی، نه!!! به رسالتی که شعر ِ عشق را بر جانمان جاری نماید.
برو زاهد به دل سوزی نداری که آه آتش افروزی نداری
آیا در وجود هر یک از ما زاهدی نیست، که در زمان های دوری از آتش عشق ِ به آن جان جانان، سر بر می آورد؟ آیا این زاهد درونی با اندیشه های نگران کننده که؛ برخاسته از ترازوی سنجش دیگران، و داوری های بی اساس است ،در غیبت عشق برجان و دلمان زخم اندوه و پریشانی نمی زند؟
و باز می خواند: زبس در پیش داری سوگواری مجال عید و نوروزی نداری
آیا زمانی که زاهد درونمان در غیبت عشق به ترکتازی مشغول است، اندیشه هامان سوگوار و افسوس گوی گذشته نیستند؟ مگر به گفته اموزگار بزرگمانمان هر سالکی در هر دم دوعید ندارد؟ هر زمان که سوگوار آنچه که ماسوای عشق است، گردیم بی تردید زاهد درون به رهزنی می شتابد و مجال عید و نوروز را در هردم از ما می رباید. شاید اگر زمان اندوه و شکایت و منفی گویی و گلایه به یاد آوریم که ان ها نشانه عشق نیستند، بتوانیم که زاهد سر برآورده از تاریکی را برانیم.
و مطربان عشق باز هم می خوانند و این بار از مولانای بزرگ، پیام آور عشق:
دل ِ دل ِ دلی تو . . . . . دل مرا مرنجان
آن معشوق ازلی، آن جان جانان، ان بنیان هستی و آن صورت ساز بی صورت ، دل ِ دل ِ دل ِ همه ی ذرات هستی است که دوری از بودن با او در هر دم رنج است و پریشانی.
. . . .
ستون این سرایی، ز در برون چرایی
سرا که بی ستون شد، نه پست گشت و ویران؟
سرای وجود ِ دل و جان ما را، همه عشق است ستون، عشق به معشوق ِ همه هستی، و همه ی عاشقان.همه اوست ایستایی این سرا. ان دم که دل تهی از آن شود، آیا جز ویرانی و اندوه و زباله های اندیشه های منقی و نگران کننده چیز دیگر خواهیم یافت؟ و همان گونه که استاد عشق در این زمان می گوید :
» بی عشق جهان بلاست یکسر ناکامی و ابتلاست یکسر«
شور در جان مطربان ندا می دهد:
تو جان ِ آفتابی که اوست جان عالم
سزد گرت بگویم که » جان ِ جان ِ کیهان»
زندگی بی آفتاب رخ دوست از حیات و نور خالی است . عشق جان هستی است و معشوق جان ِ جان ِ کیهان که، همه گرمی، حیات و نوربخش است.
و در ادامه می خوانند:
به غیب باشد ایمان، توغیب را عیانی که عین ِ عین ِ عینی و اصل ِ اصل ِ ایمان
کاش توانایی سخن گفتن از احساسی که این بیت بر جان می گذارد بود. ایمان چیست؟ آیا باور به دیدنی ایمان است؟ نه!! آنچه که قابل اثبات است که در دایره ایمان نیست. ایمان باوری است که به نادیده و اثبات نشده می توان داشت؛ عشقی است که نیازی به اثبات معشوق ندارد. در دنیای عاشق ِ حقیقت و سالک این ره، معشوق که آموزگار اوست، تجلی آن جان ِ جانان است و اصل ِ اصل ِ ایمان؛ و این زمانی ممکن است که زاهد دورن را از خانه ی دل برون رانیم و فضای دل و جان را خالی از ماسوای عشق نماییم ، تا آن یار ازلی به خانه درآید، و نوربخش دلمان گردد و هردممان نوروز و عید باشد.

فرح گفت،
مارس 15, 2011 در 11:45 ق.ظ.
مشکل این است که اقرار به آخوند درون خودمون نمیکنیم و عمامه را از سرش بر نمی داریم تا رسوا شود. لاجرم از درون به بیرون تجلی میکند!!!لقب زیبایی بود، آخوند درون…..
دوست گفت،
مارس 16, 2011 در 9:30 ب.ظ.
نوروز منی ، عید منی ، شاد جانی / محبوب منی ، عشق منی ، روح و روانی
هو : با سلام و شاد باش عید و نوروز باستانی به تمام اخوان..مطالب بسیار خوبی بود… اما زنده یاد حضرت نورعلیشاه هیچ وقت در کلام و پیامشان از الفاظ بکار رفته در پیام » فرح » استفاده نکردند و جائی که لازم بود فرمودند : رهبران مذهبی ، یا سایر امکان مذهبی …
عـــــشــــق اســـت و دیگر هیچ ….یا حق