بازهم با دیرکردی دیگر با شما هستم. با تو نازنین یاری که نمی دانم در کجای این خانۀ بزرگ که زمین نام دارد در این دم با منی؟. در این دورۀ فطرت روزهایی بود که بسیار مشتاق نوشتن و گفتن با شما بودم ولی سبب غفلت را نمی دانم؟.
گدری می کنم از این دورۀ ناگفته. دوره ای که در دل اندوه ِاز دست دادن انسانی که بخشی از موجودیتم به واسطۀ او امکان پذیر شد، داشتم. از او در نوشته های پیشین سخنی گفتم. در این ایام بسیار تجربه ها از پیرامونم در برخورد ها اندوختم. و در این دم می خواهم مروری داشته باشم بر آنچه گذشت.
در دهم دسامبر شبی به بزرگداشت تولد یارِ عاشقان که جانش با ما هست و جسمش نمی دانم . . . جشنی در خانۀ عشق بر پا گشت. شبی که عاشقان ِ او با جان ِاو عاشقی کردند، که حضورش بی وجود جسمانی او به تمامی احساس می شد. نواختند و سرودند و دست افشانی کردند و ای کاش که توان آن را داشتند که با عشق او به وحدت با کل هستی رسند.
در همان زمان در گوشه ای دیگر از این سیارۀ سرگردان به دور خورشید عشق که حیات آن بی وجود او ممکن نیست، عاشقانش سرور تولدش را جشن گرفتند ،ولی دریغ که جشن شان با انفجار خشم آنانی که زبان عشق را در این بیان نمی دانند به خون کشیده شد؛ و زخم هایی بر پیکر غزیزانش نهاد. سکوت عاشقان ِ راه عشق در این ره گذر پیامی بود که شاید بی کلام و تنها با هدیۀ مهر و عشق، آنانی را که نیز انسانند و با دیگر اندیشه ها به جنگ بر می خیزیند، به سوی دوستی و مهر کشاند.
و این شب و این دم!!!!
امشب در جهانی که ما در آن زیست می کنیم، در بخشی از آن جشنی برای تولد انسانی که به باور دوست دارانش حامل پیام عشق بود سروری درهر خانه بر پاست، خانه ها آذین بندی شده، کودکان شادی می کنند، هدیه هایی است که به عزیزان داده می شود، و در جایگاه های عبادی به ستایش او پرداخته می شود. در بخشی دیگر از این جهان به سوگواری انسانی دیگر که به باور دوست دارانش حامل پیام پیام عشق بود، به سر می کوبند و اشگ از دیده گان فرومی ریزند و در غم آنچه بر او گذشت نوحه می سرایند.
این هر دو انسان بر باور پیروانشان حامل عشق بودند، و به دست آنانی که زبان آنان را نمی دانستند به شیوه ای که دور از شان انسان است با شکنجه و رنج زندگی را به پایان برده اند. پس در این گونه گونی جایگاه انسان و حقیقت او کجاست؟؟؟؟
هر دو گروه از پیروان آن دو شخصیت انسانند. آنچه که این گونه آنان را از هم جدا ساخته فراموشی آنان از اصل وجودی آنان است که در هر دو یکی است. پندارها و نگرش هایی که در طول ایام و به مقتضی زمان و مکان به آنان داده شده سبب این دوری گشته است.آنان را در برابر یکدیگر نهاده و آنچنان نهادینه گشته که این دو گروه را چونان دو دشمن به خشم و انتقام و مرگ رهمنمون می باشد.
حقیقت کجاست؟
آیا حقیقت در پس همۀ بیان های یکی نیست؟ ایا انسان که به گفته تمامی بزرگان جهان ِ اندیشه، چه دین اندیش و چه عرفان اندیش، نمودی از یک وجود نیست.؟
این همه جنگ و کشتار که تنها بر پایۀ اختلاف اندیشه است، نشانی از بی خبری انسان از اصل وجودی او نیست؟
در این دم که بخشی از جهان به سرور و شادی و بخشی دیگر به سوگواری سرگرمند، و در همین دم که انسان هایی در پی کشتار دیگر انسان ها یند که با آنان تنها در اندیشه وباور متفاوتند؛ به شعر عارفی بزرگ که نوربخش جان است می اندیشم:
از دل هر ذره ای می شنوم دوست دوست
ذرّه مبین در میان کیست جز او، اوست اوست
زمزمۀ عقل و عشق از دم یک نایی است
عقل کند گفتگو، عشق پی های و هوست
عاشق بیچاره شد بیهوده رسوای شهر
یار به بازار عشق در طلب و جستجوست
راه حقیقت یکی است، این همه بیراهه چیست؟
سئوال کردم ز پیر، گفت پی رنگ و بوست
دیدۀ حق بین بجو تا نگری روی او
پای هوس هر نفس در بدر و کو بکوست
بحر شود در ظهور به نام موج و حباب
آب بود گر همه قطره و دریا و جوست
یا ر بود نوربخش، دیده از او وام کن
تا که ببین عیان جلوه کنان سو بسوست
تنها می توانم آرزو کنم که بر هر دو گروه عشق ارزانی باد. کاش که سوگواران آن انسانی که در راه عشق بر باور ایشان به فنا رسید شادی کنند که فنای هر انسان در راه عشق، سرور است و شادی.
