سلامی دیگر در حال و هوایی دیگر
از پس دو هفته در مه بودن، که با نور عشق دوستی ها و پیوندهای دیرینه روشن می گردید، سیری متقاوت و حالی دیگرگون تجربه شد. مرگ جسمی مادر چنان باری از افکار گوناگون را سیل آسا فروریخت ،که یاد دوست را در پرده ای از اندیشه های کدر کننده فروبرد. خستگی و ناتوانی و نگرانی، ره آورد این غفلت از یار ِ همیشه همراه بود. در مجلس های دوست نشسته اما نه یگانه با او؛ که دوگانه او را مخاطب خواندن. در گفتگو، نه در حضور بودن. که در حضور بودن تنها خاموشی ذهن است. در حضور بودن بی نیازی است و غیر آن نیازمندی.
امروز دیگر روزی بود. آغاز آن اوج سقوط، و شاید این گونه دوست می خواست که خود را بنمایاند. درس و کار و پیشه را کنار نهاده و به نیرویی خارج از اختیار سوی مکانی رفته، که فیلمی از سفر به درون بدن را به نمایش می گذارد. سفر در هر سلول و هر ارگان و هر عضوی از بدن. گویا پیامی بود از یار ازلی، که در جان هر سلول حضور خود را می نمود. دیوانه ومست و از خواب برخاسته در فضای بیرون روان گشته. گویا روحی تازه درجان دمیده شد. هوای ابری و ملایم با تابش گه گاه خورشید کم رنگ این سرزمین تازه گی دیگری داشت. مسیرسوی خانۀ عشق چگونه طی شد؟؟؟؟. سبکی ویژه ای در ژرفای وجود احساس می شد.
در مجلس عشق نشسته. آوای پر مهر استاد در پیامی از پس سال ها، از وجود ازلی گفت و از عشق و از خدمت و از بی نیازی آن یار حاضر در جان. از کلامش عشق می بارید و دل های خشک از اندیشه ها را آمادۀ باوری می کرد. در دریایی از مهر که استاد ترا در آن غوطه ور کرده بود، مطربان عشق به نوا آمدند. زخمۀ نتبور با کلام عاشق ترین عاشقان در گوش جان طنین انداز شد:
“ بگو پیوسته نام دوست را آهسته آهسته
مس دل کن طلا زین کیمیا آهسته آهسته
بنوش از بادۀ توحید در میخانۀ وحدت
که از یادت برد ما و شما آهسته آهسته
بزن پا بر سر هستی تهیدست از دو عالم شو
که گردی محرم راز خدا آهسته آهسته
. . . . . . . . . . . . . .. . . . . . .“
وای که مس دل در این ایام چه ساده کدر شده بود، و چه آسان اندیشه ها و اندوه ها و نگرانی ها توانسته بودند این گوهر انسانی را سیاه و اندوده کنند، تنها و تنها از آن رو که ذکرنام دوست را فراموش کرده بود، و دوست ِ ازلی از زبان استاد عشق از سر مهر می خواست که تو را از ژرفای سیاهی بیرون کشد.
دمی بعد آوای کلام مولانای عاشق، معشوق عاشقان عالم؛ با تو از جان جانان می گفت و حضور اورا با عشق می طلبید:
” پای تویی، دست تویی، هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی، جانب گلزار یبا
ای ز نظر گشته نهان، ای همه را جان وجهان
بار دگر رقص کنان، بی دل و دستار بیا
روشنی روز تویی، شادی غم سوز تویی
ماه شب افروز تویی، ابر شکر بار بیا
ای شب آشفته برو، وی غم ناگفته برو
ای خرد خفته برو، دولت بیدار یبا
ای نفس نوح بیا، وی هوس روح بیا
مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا”
و حضور بود و عشق بود و ذکر نام دوست دوست دوست ؛ و روشنی و سبکی و توان و مهر و آنچه تنها حس می شود و کلامی نمی توان برای آن جست.
ایکاش که به مدد یار به توانیم، همیشه نام دوست را بگوییم آهسته آهسته ، تا این دل مسین را که زنگ اندیشه ها بر آن نشسته به پالاییم، که در آن حال هر دمی در عشق سفرداریم و با هر نمودش عاشقی خواهیم کرد، درخدمتش ، چنانچه استاد عشق می فرماید بی انتظار پاداش از جان و مال هدیه می بریم.
دل هامان برگشاده خواهند شد وآنگاه است که به قول مولانا آوای دوست را می شنویم که:
” هین که منم بر در، در برگشا بستن در نیست نشان رضا
در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل ِ خویش بیا، مرحبا“
آیا در آن حال او را در همه و همه و همه و به ویژه در انسان و در عشق انسان ها نخواهیم دید؟؟؟؟؟؟










